وجه تسمیه استانها وبرخی ازشهرستانهای ایران

درکتاب بندهش ( خلاصه اوستا ) می‌خوانیم:

" ایرانویچ ناحیت آذربایجان است. ایرانویچ بهترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت   چون دین آورد، نخست در ایرانویچ فراز یشت، پرشیتوت و مدیوماه (مدیا ـ ماد) از او پذیرفتند (۱)

علاوه بر ایرانویچ که برآذربایجان اطلاق یافته، نام با مسمای آذرگشسب نیز به این سرزمین اطلاق شده است که بنا به خبر شاهنامه، دو آتشکده مقدس به نام آذرگشسب وجود داشته که یکی در باکو و دیگری در شیز مراغه (تخت سلیمان) واقع بوده اند.

 

آتشکده آذرگشسب باکو همچنان پابرجاست و ظاهراً آنرا بازسازی کرده‌‌اند. مرحوم دهخدا در لغت‌نامه خود، ذیل لغت باکو، شرح مفصلی درباره این آتشکده آورده است. (2) آتشکدة بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام «آذرگشسب». گیر شمن دربارة آن می‌نویسد:

«شیز مرکز دینی ماد آذربایگان (تخت سلیمان امروز) معبد شمال ایران بود در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیمی از مغان م

 

مختصری از تاریخ و وجه تسمیه آذربایجان

درکتاب بندهش ( خلاصه اوستا ) می‌خوانیم:

" ایرانویچ ناحیت آذربایجان است. ایرانویچ بهترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت   چون دین آورد، نخست در ایرانویچ فراز یشت، پرشیتوت و مدیوماه (مدیا ـ ماد) از او پذیرفتند (۱)

علاوه بر ایرانویچ که برآذربایجان اطلاق یافته، نام با مسمای آذرگشسب نیز به این سرزمین اطلاق شده است که بنا به خبر شاهنامه، دو آتشکده مقدس به نام آذرگشسب وجود داشته که یکی در باکو و دیگری در شیز مراغه (تخت سلیمان) واقع بوده اند.

 

آتشکده آذرگشسب باکو همچنان پابرجاست و ظاهراً آنرا بازسازی کرده‌‌اند. مرحوم دهخدا در لغت‌نامه خود، ذیل لغت باکو، شرح مفصلی درباره این آتشکده آورده است. (2) آتشکدة بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام «آذرگشسب». گیر شمن دربارة آن می‌نویسد:

«شیز مرکز دینی ماد آذربایگان (تخت سلیمان امروز) معبد شمال ایران بود در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیمی از مغان می‌زیستند. (3)

 

در شاهنامه فردوسی هم آمده که در دوران کیانیان آذربایجان را به نام آتشکده بزرگ و مقدس «آذرگشسب» می‌خواندند. برپایة سخن فردوسی، کیخسرو پیش از نشستن بر تخت شاهی همراه با پدربزرگ خود کیکاوس به سوی خاک آذرگشسب (آذربایجان )‌روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرک و از خداوند در ادارة امور کشور یاری طلب نماید:

 

چنین گفت خسرو به کاوس شاه

که جز کردگار از که جوییم راه

بدو گفت: ما همچنین با دو اسب

بتازیم تا خاک آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست

چنان چون بود مرد یزدان پرست

به زاری، ایا کردگار جهان

به زمزم کنیم آفرین جهان

بباشیم در پیش یزدان به پای

مگر پاک یزدان بود رهنمای (4)...

 

آرتوکریستن نیز در تأیید زیارتگاه بودن آن آتشکده چنین می‌نویسد:

«آتشکده آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع در آذربایجان بود که اکنون به خرابه‌های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند کیکاووس و کیخسرو به روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند و زر و مال و ملک و غلام برای آن جا نذر می‌کردند. (5)

 

از نامهای دیگر آذربایجان «ماد خرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی مادها و در آن روزگار، ایران بزرگ را «ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می‌نامیدند. البته این استان را به روزگار مادها، آتورپاتکان نیز می‌گفتند.

 

به نظر استرابو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «آتورپات» اقتباس شده است. بدین ترتیب که چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد، الکساندر ماکدونی(6) به ایران دست یافت، سرداری به نام «آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن سرزمین را، که بخشی از خاک مادان و به نام «ماد کوچک» معروف بود،‌ از افتادن به دست یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «آتورپاتکان» خوانده شد. (7)

ریشه نام«آتورپاتکان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یک از ساتراب‌ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است.

چه آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته به نام «آذرگشسب» بود که یکی در باکو و دیگری در شیز مراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار داشت.

 

دیاکونف در وجه تسمیه آذربایجان نوشته است:

«این نظر بسیار شایع است که آتروپات «شخص» نیست و لقب کاهنی است که در ماد حکومت می‌ کرده است و اشتقاق این کلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می‌دهد».(8)

 

البته برخی نیز معتقدند که در دوران شاهنشاهی مادها و بعد از آن در دوران هخامنشیان تا زمان کوروش کبیر، مغان علاوه بر سمت پاسداری از آتش مقدس، شغل استانداری آذربایجان را هم بر عهده داشتند. این لقب تا زمان حمله اسکندر لقب استانداران بود.

اما آخرین ساتراپ (استاندار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خود را نه استاندار، بلکه پاسدار آتش مقدس یعنی «آتروپاتن»  خواند و از‌ان پس عنوان و لقب او «آتروپاتن» به صورت نام این استان درآمد.

 

احمد کسروی نیز ضمن بررسی نام «آتورپات» واژه «اتور» را همان آذر یا آتش و واژه «پات» را که بعدها به صورت «پاد» و «باد» درآمد به معنای «نگهبان» دانسته است. (9) این نام تا پایان عصر ساسانی در ایران رایج بوده است چنان که یکی از موبدان مشهور «آذرباد ماراسپندان» یا «آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی و یکی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «آتربات مانساراسپندان» نیز آمده است. (10)

 

در ادبیات دری، آتوربات به صورتهایی،‌ آذر آبادگان، آذربایگان و آذربایجان آمده است. چنانکه فردوسی نیز «آذرآبادگان» به کار برده است:

 

به یک ماه در آذر آبادگان

ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جایگه لشکر اندر کشید

سوی آذر‌آبادگان برکشید

 

در کتابهای عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به کار برده شده است.

به هر حال این کلمه، با اشکال مختلف و تصحیحات آن هر چه باشد بحثی نداریم ولی با توجه به دلایل عقلی و نقلی موجود، آنچه مسلم است مأخوذ از «آتورپات یا آتروپات» نام سردار ایرانی و خشثرپاون (شهربان) زمان اسکندر، آذربایجانست و هر وجه یا مبدأ و علتی که برای پیدایش این نام که اکثر مورخان و جغرافی نویسان قدیم و معاصر نگاشته‌اند، قابل تردید است. بدون شک این نام ایرانی است. زیرا در اوستا AterePata  ، که در لغت به معنی نگهبان و پناهنده آتش است نام یکی از پاکدینان ایران باستان است و در پهلوی Aturpat  آمده است.

علاوه بر این در ایران باستان نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی آتروپات (مارسپندان) از اسامی معمول و رایج بوده است. آتورپاتکان همان طوری که گفته شد، خود از سه کلمه ترکیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای (پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبان کردن و سرانجان «کان یا گان» که پسوند مکان یا نسبت است با این توضیح ابهامی که در این نام باقی نمی‌ماند و معنای آن «سرزمین یا شهر آذرباد» معنای درست‌تری است که می‌توان اطلاق نمود.

 

 

ی‌زیستند. (3)

 

در شاهنامه فردوسی هم آمده که در دوران کیانیان آذربایجان را به نام آتشکده بزرگ و مقدس «آذرگشسب» می‌خواندند. برپایة سخن فردوسی، کیخسرو پیش از نشستن بر تخت شاهی همراه با پدربزرگ خود کیکاوس به سوی خاک آذرگشسب (آذربایجان )‌روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرک و از خداوند در ادارة امور کشور یاری طلب نماید:

 

چنین گفت خسرو به کاوس شاه

که جز کردگار از که جوییم راه

بدو گفت: ما همچنین با دو اسب

بتازیم تا خاک آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست

چنان چون بود مرد یزدان پرست

به زاری، ایا کردگار جهان

به زمزم کنیم آفرین جهان

بباشیم در پیش یزدان به پای

مگر پاک یزدان بود رهنمای (4)...

 

آرتوکریستن نیز در تأیید زیارتگاه بودن آن آتشکده چنین می‌نویسد:

«آتشکده آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع در آذربایجان بود که اکنون به خرابه‌های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند کیکاووس و کیخسرو به روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند و زر و مال و ملک و غلام برای آن جا نذر می‌کردند. (5)

 

از نامهای دیگر آذربایجان «ماد خرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی مادها و در آن روزگار، ایران بزرگ را «ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می‌نامیدند. البته این استان را به روزگار مادها، آتورپاتکان نیز می‌گفتند.

 

به نظر استرابو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «آتورپات» اقتباس شده است. بدین ترتیب که چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد، الکساندر ماکدونی(6) به ایران دست یافت، سرداری به نام «آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن سرزمین را، که بخشی از خاک مادان و به نام «ماد کوچک» معروف بود،‌ از افتادن به دست یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «آتورپاتکان» خوانده شد. (7)

ریشه نام«آتورپاتکان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یک از ساتراب‌ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است.

چه آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته به نام «آذرگشسب» بود که یکی در باکو و دیگری در شیز مراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار داشت.

 

دیاکونف در وجه تسمیه آذربایجان نوشته است:

«این نظر بسیار شایع است که آتروپات «شخص» نیست و لقب کاهنی است که در ماد حکومت می‌ کرده است و اشتقاق این کلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می‌دهد».(8)

 

البته برخی نیز معتقدند که در دوران شاهنشاهی مادها و بعد از آن در دوران هخامنشیان تا زمان کوروش کبیر، مغان علاوه بر سمت پاسداری از آتش مقدس، شغل استانداری آذربایجان را هم بر عهده داشتند. این لقب تا زمان حمله اسکندر لقب استانداران بود.

اما آخرین ساتراپ (استاندار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خود را نه استاندار، بلکه پاسدار آتش مقدس یعنی «آتروپاتن»  خواند و از‌ان پس عنوان و لقب او «آتروپاتن» به صورت نام این استان درآمد.

 

احمد کسروی نیز ضمن بررسی نام «آتورپات» واژه «اتور» را همان آذر یا آتش و واژه «پات» را که بعدها به صورت «پاد» و «باد» درآمد به معنای «نگهبان» دانسته است. (9) این نام تا پایان عصر ساسانی در ایران رایج بوده است چنان که یکی از موبدان مشهور «آذرباد ماراسپندان» یا «آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی و یکی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «آتربات مانساراسپندان» نیز آمده است. (10)

 

در ادبیات دری، آتوربات به صورتهایی،‌ آذر آبادگان، آذربایگان و آذربایجان آمده است. چنانکه فردوسی نیز «آذرآبادگان» به کار برده است:

 

به یک ماه در آذر آبادگان

ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جایگه لشکر اندر کشید

سوی آذر‌آبادگان برکشید

 

در کتابهای عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به کار برده شده است.

به هر حال این کلمه، با اشکال مختلف و تصحیحات آن هر چه باشد بحثی نداریم ولی با توجه به دلایل عقلی و نقلی موجود، آنچه مسلم است مأخوذ از «آتورپات یا آتروپات» نام سردار ایرانی و خشثرپاون (شهربان) زمان اسکندر، آذربایجانست و هر وجه یا مبدأ و علتی که برای پیدایش این نام که اکثر مورخان و جغرافی نویسان قدیم و معاصر نگاشته‌اند، قابل تردید است. بدون شک این نام ایرانی است. زیرا در اوستا AterePata  ، که در لغت به معنی نگهبان و پناهنده آتش است نام یکی از پاکدینان ایران باستان است و در پهلوی Aturpat  آمده است.

علاوه بر این در ایران باستان نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی آتروپات (مارسپندان) از اسامی معمول و رایج بوده است. آتورپاتکان همان طوری که گفته شد، خود از سه کلمه ترکیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای (پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبان کردن و سرانجان «کان یا گان» که پسوند مکان یا نسبت است با این توضیح ابهامی که در این نام باقی نمی‌ماند و معنای آن «سرزمین یا شهر آذرباد» معنای درست‌تری است که می‌توان اطلاق نمود.

 

 

 

وجه تسمیه آستارا:
1. دربارهٔ نام این شهر گفته شده که در آغاز آهسته‌رو بوده زیرا کاروانان و مسافران زمانی‌که به این منطقه مردابی ساحلی می‌رسیدند ناچار به حرکت آهسته‌تر می‌شدند. همان نام اوسته رو یا هوسته رو تالشی به مرور تبدیل به آستارا شده ‌است. (در این مورد نگاه کنید به کتاب بستان الساحه). برخی این نام را برگرفته از ریشه استردن یا ستردن به معنای گرفتن حق العبور یا باج دانسته‌اند که با توجه به دور افتاده بودن منطقه در سالیان گذشته منطقی بنظر می‌رسد.
2.
بر اساس یک نظر گاه دیگر، به دلیل شدت ابری بودن منطقه، اهالی شب ها درزمان دیدن ستاره ها به یکدیگر با عبارت " آی ستاره" خبر می دادند.
3.
کلمه آستارا از نام استر یعنی ناهید (آناهیتا) که مورد پرستش مردان ایران باستان بوده، اخذ شده است.
4.
کلمه آستارا از ترکیه کلمه های تالشی " اً " بمعنی آب، " ستو" بمعنی کنار ساحل و "راو" بمعنی راه اخذ شده است و معنی آن " راهی در کنار آب" است. دلیل استعمال لین عبارت نیز وجود جاده ای باریک در کناره ساحل در منطقه آستارا قبل از ایجاد جاده های کنونی بوده است.
5.
نام آستارا از نام استر Ester نام دختر یهودی و همسر شاهزاده کیخسرو اخذ شده است.
6.
آستارا از کلمه " استر رو" بمعنی " یبور با حیوان بارکش" است و دلیل آن کثرت عبور و مرور حیوانات بارکش همراه کاروان ها از معبر تجارتی آستارا در قرن های گذشته بوده است.

 

وجه تسمیه آستارا:
1. دربارهٔ نام این شهر گفته شده که در آغاز آهسته‌رو بوده زیرا کاروانان و مسافران زمانی‌که به این منطقه مردابی ساحلی می‌رسیدند ناچار به حرکت آهسته‌تر می‌شدند. همان نام اوسته رو یا هوسته رو تالشی به مرور تبدیل به آستارا شده ‌است. (در این مورد نگاه کنید به کتاب بستان الساحه). برخی این نام را برگرفته از ریشه استردن یا ستردن به معنای گرفتن حق العبور یا باج دانسته‌اند که با توجه به دور افتاده بودن منطقه در سالیان گذشته منطقی بنظر می‌رسد.
2.
بر اساس یک نظر گاه دیگر، به دلیل شدت ابری بودن منطقه، اهالی شب ها درزمان دیدن ستاره ها به یکدیگر با عبارت " آی ستاره" خبر می دادند.
3.
کلمه آستارا از نام استر یعنی ناهید (آناهیتا) که مورد پرستش مردان ایران باستان بوده، اخذ شده است.
4.
کلمه آستارا از ترکیه کلمه های تالشی " اً " بمعنی آب، " ستو" بمعنی کنار ساحل و "راو" بمعنی راه اخذ شده است و معنی آن " راهی در کنار آب" است. دلیل استعمال لین عبارت نیز وجود جاده ای باریک در کناره ساحل در منطقه آستارا قبل از ایجاد جاده های کنونی بوده است.
5.
نام آستارا از نام استر Ester نام دختر یهودی و همسر شاهزاده کیخسرو اخذ شده است.
6.
آستارا از کلمه " استر رو" بمعنی " یبور با حیوان بارکش" است و دلیل آن کثرت عبور و مرور حیوانات بارکش همراه کاروان ها از معبر تجارتی آستارا در قرن های گذشته بوده است.

 

 

 

به نام خداوند اقلیمها

 آبادان امروزی را از دیر باز و در اعصار و دورانهای مختلف با اسامی و نامهای گوناگون و شاید بسیار ناهمگون می شناخته اند.در بعضی از دورانها اسامی آبادان چنان غریب می نماید که گویی نام جزیره ای و یا سرزمینی است در جایی بسیار دور و مربوط به فرهنگ و تمدنی است کاملا" غریب و بیگانه، و گاهی این نام آشنا و خودمانی است.در آبادان امروز اگر از 10 نفر در مورد نام قدیم آبادان پرسیده شود،شاید بیشتر آنان نام قدیم و همیشگی آبادان را عبادان تصور نمایند،حال آنکه این باوریست نادرست و غیر مستند ولی متاسفانه کاملا" شایع و جا افتاده.برای آنکه بتوانیم ریشه های تاریخی اسامی آبادان را بررسی کنیم ، شاید لازم باشد تا نگاهی داشته باشیم گذرا به تاریخ این جزیره و اقوامی که بر آن سکنی داشته اند.در دائره المعارف کولوئیب آمده است که: این بندر در4000 سال پیش از میلاد مسیح(ع)،محل سکونت تیره هایی ایرانی موسوم به آبادان یا آبادیان بوده است.به هر حال نام ایرانی آبادان مسلما" از کلمهء آباد یا از نام قبیله ای که در آن زندگی میکردند گرفته شده است.این نظریه به خودی خود تفکر غالبی که می اندیشد که آبادان تاریخی حداکثر 1500 ساله

در پشت سر دارد را در هم می شکند و اثبات میکند که آبادان تاریخی در حدود 7000 سال و حتی بیشتر را در پشت سر گذارده است.اما حال ببینیم که استعمال نام عبادان چگونه و از کجا مصطلح گردیده است؟عده ای عباد را پادشاه و یا فرمانروایی میدانند که ولایت بر این منطقه را بر عهده داشته است و گروهی می اندیشند که عباد فردی بوده است پرهیزگار و بسیار عبادت کننده که ظاهرا" در سده دوم یا سوم هجری می زیسته است و هم او بوده که عبادان را بنا مینهد.یاقوت حموی در معجم البلدان آورده است که:«برخی را عقیده بر آن است که عبادان توسط مردی مقدس به نام عباد در قرن 8 و یا 9 میلادی بنا شده است و مردم بصره و پیرامون آن که بنا به گفتهء احمد ابن مطهر مقدسی همگی عجم هستند پسوند نسبت «ان» را به آین نام افزوده و به این ترتیب نام شخص را به نام جای بدل کرده اند».

کسی از روزگار حیات و تاریخ ممات او و حتی حال و عشیره و اصالتش اطلاعی در دست ندارد  و حتی در مورد اینکه آیا این فرد واقعا" وجود داشته نیز مدرکی در دست نیست.عده ای دیگر معتقدند که چون این جزیره به نوعی ماوا و محل ریاضت افراد عابد و عرفایی مشهور بوده است و مردمی که در آن زیست می کرده اند،مردمی بوده اند پارسا و ریاضت کش،نام این جزیره به عبادان یعنی محل زندگی مردم عابد مشهور گشته است،ابن بطوطه این مکان را اینگونه توصیف میکند:«....جزیره ایست که در آن دیرها،مساجد و معابد بسیار است و همیشه در آنجا گروهی به عبادت و نیایش مشغولند».گروهی دیگر نیز نام عبادان را بر گرفته از نام عشیرهء بنوعباد که قبیله ای بوده است در سرزمین حجاز قدیم دانسته و معتقدند که عشیرهء آلبوعبادی که امروزه در حاشیه شرقی رودخانهء بهمنشیر سکنی دارند نیز در واقع بقایای همان گروهند.

اما گروهی دیگر نیز که نام امروزی آبادان را برگرفته از نام اسلامی عبادان  می دانند این شهر را منصوب می کنند به فردی به نام عبادبن حصین حبطی که مردی بوده از عشیرهء بنی حبط که شاخه ای بوده است از قبیلهء بزرگ بنی تمیم.او به واسطهء خدمتی که به حمران ابن ابان والی بصره و توابع آن نموده بود این جزیره را به عنوان هدیه دریافت می نماید و مردم با افزودن «ان» به آخر اسم او این جزیره را به عباد نسبت میدهند.احمدبن یحیی بلاذری(متوفا در سال 279 ه.ق)این موضوع را به طور مفصل در کتاب فتوح البلدان شرح داده که در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر میتوان به آن کتاب نیز مراجعه نمود.البته این نظریه به هیچوجه نمیتواند مقرون به صحت باشد و در رد آن می توان دلائلی زیاد بازگو کرد،از جمله اینکه:1-نام آبادان در نوشتهء بلاذری،مقرون به سابقهء قبل از انتساب آن به عبادبن حصین حبطی است،یعنی اینکه خود راوی نیز در متن اصلی کتاب خویش،به نام عبادان پیش از اهدای آن به ابن حصین اشاره دارد.2-در احادیثی که از زبان پیامبر گرامی اسلام و سایر ائمه اطهار بازگو گردیده است بارها از این منطقه با عنوان عبادان نام برده شده است،حال آنکه زمان زندگی عبادبن حصین حداقل نیم قرن پس از این روایات است،که این موضوع نیز به خودی خود سندی است بر ابطال نظریهء انتساب این منطقه به فرزند حصین از طایفهء بنی حبط.

البته یاد آور میشوم که یاقوت حموی که خود این جزیره را بازدید نموده است از آن به عنوان «میان رودان»یاد کرده است.وجه تسمیه دیگری نیز که برای این جزیره وجود دارد که به ویژه مورد توجه واژه شناسان قرار داشته و نسبت به دیگر اسامی دارای اهمیت بیشتری است،واژهء اپاتان است.دکتر بهمن فره وشی در کتاب ارزشمند خویش،ایرانویچ مینویسد:واژهء عبادان که در کتب و متون اسلامی وارد شده مانند بسیاری کلمات مشابه دیگر،صرفا" صورت عربی داشته و نامی کاملا" ایرانی است و در واقع از واژهء کاملا" پارسی اپاتان گرفته شده است که به دلیل محدودیتهای زبان عربی توسط اعراب بدینگونه تلفظ و تلقی گردیده است.

Opatan  واژه ایست متشکل از سه جزء «او» به معنای آب،«پات»از ریشهء پاییدن  و «ان» که پسوند نسبت است و در مجموع به معنای جاییست که از آب دریا محافظت و پاسبانی میگردد.این تعبیر در واقع مقرون به صحت بیشتری بوده و گفتار بسیاری از ادباء و سفرنامه نویسان را از جمله استخری،ابن حوقل،ناصر خسرو قبادیانی و......را  پشتیبان دارد.ابن حوقل در این باره چنین آورده است:«اما عبادان قلعهء کوچک آبادی بر کنارهء دریا و محل گرد آمدن آب دجله است و آن رباطی است که جنگجویان و دیگر دزدان دریایی در آن می باشند و در آنجا پیوسته مرزدارانی مراقبت می کنند».

ناصر خسرو قبادیانی سیاح و ادیب شیعی مذهب نیز چنین آورده است:«در این جزیره مردمانی بر سر عمودهایی چوبین و نیز برخی بر سر بام خانه ها آتش روشن       می دارند تا از نزدیک شدن کشتی ها را از نزدیک شدن به آبهای خطرناک باز دارند».حکیم ابوالقاسم فردوسی نیز در کتاب بزرگ خویش،شاهنامه،در باب فریدون و ضحاک صراحتا"  به وجود پاسبانان در کنار رودخانهء اروند اشاره میدارد.

همین موضوع را دکتر مرتضی اسعدی در کتاب دائره المعارف تشیع چنین              می نگارد:«....لفظ آبادان صورت تغییر شکل یافتهء «اوپاتان» به معنای مرزبانان دریایی است و لفظ «اوپا» یعنی کسی که در روستاها در کنار نهرهای آب نگهیانی می کند،تا آب هرز نرود،هنوز در خوزستان و بنادر جنوبی کشور بکار میرود»

همانگونه که می بینید نام عبادان،در واقع همان معرب نام پارسی اوپاتان است که به مرور زمان به شکل عبادان در آمده است،البته آبادان در ازمنهء مختلف،اسامی دیگری نیز داشته است که ما در این بخش پایانی به طور مختصر و گذرا به آنها اشاره میکنیم:

در دورهء هخامنشی این جزیره به نامهای«مسنه» و «خاراکس»خوانده میشد.

در زمان اشکانیان این منطقه به نامهای «آنتیوخ»،«آلکساندر تیگریما»،و نیز اسامی اسکندریه،انتاکیه،هارک،خاراکس اسپاسینو و..... نامیده شده است.

در زمان اردشیر اول ساسانی این جزیره به نام «وهشت آباد»((بهشت آباد)) و «بهمن اردشیر» ((بهمنشیر))نامیده شد.

در روزگاران اواخر دورهء صفویه و خصوصا" در زمان پادشاهان اولیه سلسله قاجار در متون رسمی و بین المللی ما نام این جزیره را «جزیره الخضر»می یابیم که شاید اشاره ای باشد به وجود قدمگاه و مقام مبارک حضرت خضر نبی(ع) در این جزیره و شاید هم برگرفته از صفت سر سبزی برای این منطقه بوده است.

به هرحال اینجانب کلیه نظرات موجود را در مورد این وجه تسمیه در این مقاله جمع آوری نموده و تقدیم حضور شما بازدید کنندگان پایگاه اینترنتی شهر خدا نمودم و قضاوت را نیز بر عهدهء شما نیک اندیشان مینهم....بدرود

                     اراک

 

 [۳]ک در گذشته سلطان‌آباد نام داشت.    را ا چون یکی از اهداف بنای شهر، ایجاد مرکزی نظامی   وقلعه‌ایااراک جنگی در بین بخشهای، فراهان، دولاخور، کزاز، سربند، چرا و کاپله با چاپلق بوده‌است، نخست نام شهر یا قلعه نوبنیاد «قلعه سلطان آبادٍ» بوده‌است که پس از چندی واژه «قلعه» حذف گردیده و فقط با نام سلطان آباد نامیده می‌شد. بمرور زمان «سلطان آباد عراق» به شهر عراق تبدیل گردیده تمام اسناد موجود تا سال ۱۳۱۷ خورشیدی که در دست است نام این شهر عراق بوده‌است. این شهر در دوره رضاشاه اراک نام گرفت.درسال ۱۳۱۷ هنگام بهره برداری راه آهن سراسری ایران و اتصال راه آهن شمال و جنوب بود که کلیه ایستگاههای راه آهن شمال تا جنوب را با نام شهرها و روستاهای کنار آنها نامگذاری نمودند، که از آن سال نام این شهر از عراق به اراک تبدیل شده‌است.

برای واژه «اراک» معانی گوناگونی ذکر گردیده‌است که تعدادی از آن‌ها عبارت‌اند از: پایتخت، باغستان، نخلستان و شهرستان. بعضی کلمه «اراک» را برگرفته از ایراک که معرب آن کلمه عراق است، دانسته‌اند. زیرا در بازه‌های زمانی خاصی به اراک، عراق عجم نیز گفته شده که به واسطه تلفظ اکثر خارجی‌ها که عراق را ایراک تلفظ می‌کرده‌اند، کم کم بصورت اراک تغییر یافته‌است.

 

غالب صاحب‌نظران نام قدیمی شهر را «آرتاویل» و از ریشه اوستایی می‌دانند. این نام از ترکیب دو کلمه «آرتا» (به‌معنی مقدس که در فارسی میانه تبدیل به «ارد» شده‌است و در کلماتی نظیر اردشیر آمده‌است) و «ویل» تشکیل شده‌است. امروزه در مناطق تالش‌نشین استان، هنوز هم به اردبیل، «آردویل» می‌گویند که معنی «شهر مقدس» را می‌دهد.[۸]

 

وجه تسمیه و پیشینه تاریخی


مرکز شهرستان سپیدان یا بیضا، اردکان است. اردکان در لغت به معنی نوعی از جدول ها و اشکال نجومی است. واژه «ارد» را قهر و غضب نیز معنی کرده اند. «ارد» در واژه محلی به معنای شیر و «کان» به معنای معدن است، و چون در پیرامون این منطقه شیرهای درنده وجود داشته لذا به نام اردکان یعنی محل شیرها منسوب گردیده است. ضمنا نام قدیمی و اولیه اردکان «ارز کوه» بوده است. قدمت اردکان به دوران صفویه می رسد و بنا به روایات، در زمان شاه طهماسب صفوی ایجاد گردیده است. نام عربی البیضا به معنی سفید است که معمولا علاوه بر نامیدن یک شهر جهت نام گذاری یک منطقه وسیع نیز مورد استفاده قرار گرفته است. این اسم بار اول در زمان تصرف محل مزبور توسط اعراب، به مکان مربوطه اطلاق شده است. در سال 39 هجری (660/659 میلادی) ساکنین استخر - پایتخت قدیمی فارس جنبش جدیدی را آغاز کردند تا سیادت متزلزل عربی را ازبین ببرند. به همین جهت فرمانده قشون عرب حوزه فارس با لشکریانی از شهر بصره به جلگه مردودشت اعزام شد. وی برای تشکیل هسته اصلی اردوگاه نظامی خویش جهت سرکوب قیام استخر( واقع در حاشیه خاوری مرودشت) قلعه ای را در جبهه باختری آن بنا نهاد.
براساس روایات شهر سپیدان از خانه های خشتی تشکیل یافته که با یک حصار محصور شده بود. این شهر دارای یک ارگ و حومه اطراف آن می شده و علاوه بر وجود یک مسجد جمعه و مسجد اصلی از 1 زیارتگاه پر از زوار نیز روایاتی نقل شده است. محدوده شهری بیضا در دوره قرون وسطی می بایستی برطبق نتایج آثار باستانی مکشوفه محدود کامل تل بیضای کنونی و تپه شاه قلعه قطب الدین و بالاخره تپه و مزارع اطراف آن را شامل شود. آثاری مثل صفحه مرمری منقوش و کاشی و اشیایی مانند میز سنگی نقش دار نشان می دهد که در این جا نه یک دهکده بلکه یک شهر یا یک جامعه مهم و پیشرفته وجود داشته است. در نهایت باید یادآور شد که جنگ های متعدد در دوره آل بویه و سلجوقیان به شهر لطمه زده است.

 

واژهٔ ارومیه از ترکیب دو واژه آشوری اور (شهر) + میه (آب) تشکیل شده‌است.[۱] ارومیه به صورت اورمو، اورومیه و اورمیه تلفظ می‌شود. با آمدن حکومت پهلوی و سلطنت رضاشاه این محل به رضائیه تغییر نام داد و بعد از انقلاب اسلامی دوباره به نام ارومیه برگشت.

 

 

اقلید شهری است در شمال استان فارس. این شهر مرکز شهرستان اقلید است. اقلید دارای محله‌هایی مثل باغستان و ارجمان است. جمعیت این شهر بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۵۱٫۳۲۹ نفر بوده است. اقلید حدودا ۲۵۰ کیلومتر با اصفهان و ۲۵۰ کیلومتر با شیراز، ۲۰۰ کیلومتر با یزد و ۱۶۰ کیلومتر با یاسوج فاصله دارد.

اقلید مرتفع ترین شهر استان فارس محسوب می شود و از لحاظ کشاورزی به نسبت مساحت در فارس جزو رده های اول از لحاظ کمییت و کیفیت است. محصولات آن عبارت است از گردو، انگور، نخود ،‌عدس ،لوبیا، سیب درختی، چغندر قند و هلو.

 


    

شهر اصفهان از روزگاران کهن تا کنون به نامهای : آپادانا ، آصف‌هان ، اسباهان ، اسبهان ، اسپاتنا ، اسپادنا ، اسپاهان ، آسپدان ، اسپدانه ، اسپهان ، اسپینر ، اسفاهان ، اسفهان ، اصباهان ، اصبهان ، اصپدانه ، اصفاهان ، اصفهان ، اصفهانک ، انزان ، بسفاهان ، پارتاک ، پارک ، پاری ، پاریتاکن ، پرتیکان ، جی ، دارالیهودی ، رشورجی ، سپاهان ، سپانه ، شهرستان ، صفاهان ، صفاهون ، گابا ، گابیان ، گابیه ، گبی ، گی ، نصف جهان و یهودیه سرشناس بوده است .

بیشتر نویسندگان بر این باورند که چون این ناحیه پیش از اسلام ، به ویژه در دوران ساسانیان ، مرکز گردآمدن سپاه بود و سپاهیان مناطق جنوبی ایران ، مانند :
کرمان ، فارس ، خوزستان ، سیستان و ... در این ناحیه گرد آمده و به سوی محل نبرد حرکت می‌کردند ، آنجا را « اسپهان » گفته ، سپس عربی شده و به صورت « اصفهان » درآمده است .

این شهر دارای واژگان کهنتری است که با نام کنونی آن ، هیچ گونه پیوندی ندارد ، مانند :انزان ، گابیان ، گابیه ، جی ، گبی ، گی ، گابا .

یاقوت حموی ، می‌نویسد :
«
اصفهان یا اسپهان از کلیه اسباه است که به معنی سپاه و سگ می‌باشد . »

استاد پورداود ، می‌گوید :
«
ارزش این وجه اشتقاق فقط در این است که می‌رساند در لهجه قدیم اصفهانی ، اسباه به معنی سگ نیز بوده است »
پورداود یادآور شده است که بطلمیوس ، جغرافیانگار سده دوم میلادی ، نام این شهر را « اسپدان » نگاشته ، سپس می‌گوید واژه اصفهان روی اسپاهان قرار گرفته که خود شامل سپاه به معنی ارتش و هان اسم مکان ، یعنی جای سپاه است .

نویسنده کتاب حدودالعالم از این شهر به نام « سپاهان » یاد کرده ، می‌گوید :
«
سپاهان شهری عظیم است و آن دو شهر است : یکی را جهودان خوانند و یکی را شهرستان و در هر دو منبر نهاده‌اند ...»

محمد حسین بن خلف تبریزی ، درباره نام اصفهان ، نوشته است :
«
اصباهان ، معرب اسپاهان است و آن شهری است مشهور در عراق و نام اصلی او این است . و نام مقامی است از جمله دوازده مقام موسیقی و آن را اصفهانک نیز خوانند

در کتیبه‌های پارسی هخامنشی، انزان شامل ناحیه اصفهان بوده و پیش از کورش ، مرکز قدرت هخامنشیاندر این ناحیه بوده و پس از کورش انزان به گابیان تبدیل یافته و استرابن هم آن را به همین نام خوانده است و گابیان رفته رفته به جی تغییر یافت .

هرتسفلد نگاشته است :
اصفهان نام بلوکی از ولایت پریت کان و نام شهر « گبی » بوده است . گبی بعدها « گی » و سپس عربی شد و به « جی » تبدیل یافت .

در سده 2 میلادی ، نام گبی و اسپدانا در نقشه بطلمیوس دیده می‌شود . وی « اسپدانا »ی پارسی زمان هخامنشی را از کتاب ارتستنس ، مدیر کتابخانه اسکندر مقدونی برداشته بود. در یک نقشه جهان نما که 100 سال پیش از بطلمیوس ترسیم شده است ، این نام به صورت ساسانی « سپانه » یعنی سپاهان نگاشته شده و معنی آن ، جای لشکریان است .

اسکندر مقدونی هنگام دنبال کردن داریوش هخامنشی به پارتاک یا پارک یاگی آمد و آن را گشود و اکسازر را که والی شوش بود به حکومت پارتاک گمارد . تاریخ نگاران پیشین ، پارتاک را پاریتاکن نامیده‌اند که به پارسی آن روزی پرتیکان می‌گفتند و امروز فریدن می‌خوانند . پرتیکان به تمامی ناحیه اصفهان اطلاق می‌شده است .

مفضل سعدبن حسین مافروخی اصفهانی ، نویسنده کتاب محاسن اصفهان درباره نام اصفهان ، می‌نویسد :
« ...
و همچنین گفته‌اند که اصل لفظ نام اصفهان ، اسفاهان بود ، چرا که در ایام فرس ، گودرزبن گشواد بر آن مستولی و مالک بود و هر وقت که پای اقتدار در رکاب استظهار آوردی هشتاد پسر صلبی او با او سوار گشتند ، همه سواران جنگی فرزانه و جملگی دلاوران فرهنگی مردانه زیارت بر احفاد و اشیاع و عباد و اتباع چون سوار می‌شدند مردم می‌گفتند اسفاهان ، یعنی لشکر ، تداول کلام ، عوام اصفهان را بدان نام نهاد . »

مافروخی بار دیگر سخن از سپاه و سپاهیگیری به میان آورده ، می‌گوید : « ... در روایت است که اردشیر بابکان گفت هرگز هیچ ملکی بر غلبه و استیلا هیج ملک قدرت نداشت تا اصفهانیان مدد بنمودند و پرویز گفت کار ملک بر ما قرار نگرفت الا به معاونت مدد اهل اصفهان و انوشیروان لشکر و سپاه اصفهان را بر تمامیت لشکرهای جهان تفصیل داد و از میان ایشان اهل فریدن را اختیار کرد

ابن اثیر در کتاب اللباب می‌نویسد :
«
اصفهان به کسر اول یا فتح آن شهر بلاد جبال است و آن را از آن جهت اصفهان گفته‌اند که معرف سپاهان است و سپاه به معنی لشکر و هان علامت جمع است و اینجا محل تجمع سپاه اکاسره بوده است

حمزه اصفهانی بر این باور بود که واژه اصفهان یا اسپاهان از سپاه گرفته شده که در فارسی به معنی قشون و سگ است . لاکهارت نیز بر این باور بود که از روزگار پارتها ، واژه اسپاهان به این ناحیه اطلاق شده است .

گفتار بالا می‌رساند که این نام با سپاه و سپاهیگری بستگی داشته است و شاید چنین نقشی را « جی » به عهده داشته است نه « یهودیه » که گسترش آن ، اصفهان کنونی را به وجود آورده است . واژه سپاه در پارسی باستان به معنی اسب نیز آمده است ، زیرا اسب جزو کار سپاه بوده است چنانکه یاقوت حموی ، می‌گوید سپاه برابر اسب است و همین اصفهان را جایگاه سپاهیان دانسته است . در نزد آریاییها باارزش و محترم بوده است و بسیاری از بزرگران و نام‌آوران ایرانی به نام اسب نامگذاری می‌شده‌اند ، مانند : گشتاسب ، لهراسب و جاماسب ، که همه این نامها واژه اسب دارند .

اصفهان در زمان خلافت عمر به دست عربها افتاد و تا دو سه سده حاکمانی از سوی خلفا در آن فرمانروایی می‌کردند . در دوران آل بویه و سلجوقیان پایتخت بود . پس از سلجوقیان تا دوران صفویه نیز پایتخت ایران بود ، ولی در اواخر دوران صفوی دستخوش کشتار ، چپاول و خرابی شد .

اصفهان در حمله مغول و تیمورلنگ خسارتهای زیادی دید . تیمور لنگ از هفتاد هزار سربریده مردم این شهر ، مناره‌ای برپا کرد و به گفته نویسنده کتاب حبیب السیر ، در اصفهان جز زنده رود ، کسی زنده نماند . از دوران افشاریه و زندیه در اصفهان آثار مهمی نمانده است ، ولی در زمان قاجاریه به کوشش مردان خیر چند بنای قابل توجه ایجاد شد .

جه تسمیه ایران ,و


نام ایران برای ایرانی ها آشنا و خوشایند است.
اما از لحاظ تاریخی نام «ایران» برای خارجی ها ناآشناست.
آن ها بیشتر ما را به نام پرشیا به خاطر می آورند. تنها از سال 1935 میلادی است که بر طبق تقاضای دولت وقت، نام سرزمینی که ما در آن زندگی می کنیم به «ایران» تغییر اسم داده است
در واقع واژه «ایران» به جای واژه پرس ( به لهجه فرانسوی)، پرشیا ( به لهجه انگلیسی) که مگی از «پرسیس» یونانی گرفته شده اند، آمده است.ایران در یک کلام یعنی سرزمین آریایی ها، واژه ایران به ایران باستان aryanam،به فارسی باستان ariya ، به اوستایی airya و به فارسی میانه eran تلفظ میشود. واژه ERAN ترکیبی از ER و پسوند AN است و به معنای منسوب به قوم ER است. بنابراین اران و با تلفظی که ما امروز می گوییم، ایران، یعنی محلی منسوب به نژآد «ایر» یا محل آریاییان. از طرفی به گفته بعضی از محققین «ایر» در لغت به معنی فروتن و آزاده است و جمع
آن، ایران به معنی فروتنان و آزادگان است.
در اوستا هم ایران نام سرزمینی است که مردمی شریف، نجیب، نژاده و اصیل در آن زندگی می کنند. اوستا در بخش وندیداد ازجایی به نام «ایرانویج» نام می برد که مرکز اصلی ایرانی ها است.
ایرانویچ تغییر یافته واژه «اییرینه وئجه» است. در سانسکریت واژه بیجه به معنی تخم است و از این رو خاورشناسان «اییرینه وئجه» را به معنی «سرزمین تخمه و نژاد آریایی» گرفته اند. در واقع نام سرزمینی است که ایرانیان نخست به آن جا رفتند و از آن جا تدریجاً پیش رفتند و سراسر ایران زمین را گرفتند و بعدها همه ممالکی که در تصرف آنان بود، ایران نامیده شد.

در اوستا وقتی درباره ایرانویچ سخن می رود، صحبت از جایی است بسیار سرد و شاید به خاطر همین سرماست که ایرانی ها کوچ کرده اند. در وندیداد آمده:
نخستین جا و سرزمین نیکویی که من، اهورامزدا آفریدم، ایرانویچ بود که از رود «ونگوهی داییتی» همان «وهرود» است و در جای دیگر آمده که وهرود، رود جیحون (اکسوس) است. نام ایرانویچ در اوستا و کتب پهلوی بارها ذکر شده و دانشمندان احتمال می دهند که مکان آن اطراف خوارزم و جیحون باشد. در زمان ساسانیان سرزمین ایران به نام ایرانشهر (eran-star) و ایرانی به نام ایرانشهری (eranstrik) معروف بودند.
اما آن چه که به نام فلات ایران می شناسیم، منطقه وسیع و بلندتر از مکان های پست اطراف است که در آسیای جنوب غربی شامل قفقاز، ترکستان و افغانستان و ایران کنونی بود و قبل از مهاجرت آریاییان به این سرزمین، اقوامی از نژادهای مختلف در آن می زیستند و منطقه ای که امروز ایران نام دارد جزو قسمتی از بخش غربی و تا حدی جنوبی آن و در حدود 63 درصد تمام آن است.


بیشتر مورخین بنای شهربابک را به بابک پدر اردشیر ساسانی نسبت می دهند . ولی اینکه از قبل نیز ابادی در این ملک بوده یا نه اطلاع دقیقی در دست نیست .
 
احمدعلی وزیری صاحب تاریخ کرمان می نویسد: ((…چون  محل نشو و نمای اردشیر، شهر بابک کرمان بوده و به این جهت در ابادانی این مملکت سعی بلیغ میفرمود3.)) و در جایی دیگردرکتاب جغرافیای کرمان اورده است: ((…شهربابک از ابنیه بابک پدر مادر اردشیر بابکان است .که اول پادشاه طبقه ساسانیان بود و ملوک الطوایف رابرانداخت.درزمان ملوک الطوایف که  اردوان پسرنرسی ازطبقه اشکانی دردارابجرد سلطنت داشت ، این شهر رابنانهاده ودارالحکومه قرار داد. و در اینجا دختر خود را به ساسان بداد و اردشیر متولد شد. واین شهر از همه شهرهای کرمان اقدم است.))

آنچه از مجموع اظهار نظر تاریخ نویسان بر می اید ، اوج عمران و ابادانی شهربابک دردوران حکومت ساسانیان بوده و اسامی قنوات ، دهات و روستاها نیز حکایت از همان زمان دارند . حتی اظهار نظر شواهد محلی نیز با نظر تاریخ نویسان هماهنگی دارد. مثلا درجنوب شهر بابک گود لشکر کش را محل جنگ معروف اردشیر ساسانی و اردوان پنجم میدانندکه به شکست اردوان میانجامد و باعث ایجاد سلسله ساسانی می گردد. اثار دیگری نیز وجود دارد که عمران و ابادانی این ولایت را به قبل از ساسانیان میرساند.از جمله روستای میمند ، معبد اوستا در کوه پیش اوستا و اتشکده اذربغ در کهتوکرهاو…

 این شهر در زمان ظهور حضرت زرتشت شهری اباد بوده ودارای اتشکده بزرگ و مشهوری بوده است که اتش اتشکده یزد را از این اتشکده که بر روی تل خاکستر کنونی قرار داشته برده اند.

 در تاریخ مروج الذهب نوشته شده ، قباد پدرانوشیروان پس از کناره گیری از سلطنت برای عبادت به اتشکده شهربابک رفت و دو حکیم بزرگوار بنام بوذرجمهر و بزرگمهر برای دیدار او به شهربابک امدند ودو مزرعه بنامهای مهرجرد و بوذرجمهر و نیز دو قلعه (کوشک) مستحکم در دو طرف راه کرمان به فارس که در ان زمان از شهربابک میگذشته ، ساختند که در حال حاضر بنام کوشک مردان و کوشک بُرزی از اثار ان دو قلعه یاد میشود.

 به استناد نوشته استاد باستانی پاریزی  و شواهد دیگر: ((…اینکه سلسله ساسانیان شهربابکی بوده اند و ساسان رئیس قبیله ای از عشایر منطقه "خور" شهربابک یعنی مزرعه "مرائ خبر" بوده و پسرش بابک وقتی به صدارت میرسد ، در مرحله اول بر دو منطقه یزدو کرمان تسلط پیدا میکند و چون زادگاه پدرش ساسان موبد عشایر ، مرائ خبر بود ، در همان بدو ریاستش این شهر را که امروز شهربابک است و در حمله اسکندر مقدونی ویران شده بود ، مرمت میکند و از ان زمان است که شهر سمنکان ویران شده و بنام بابک نامگذاری وبه شهربابک مشهور گردیده است.))

 به هر حال اثار و شواهد و دلائل ، حاکی از انست که سابقه تاریخی این شهر حتی به قبل از دوره ساسانیان نیز رسانیده شده است. و بنا به قولی این شهر نامش سمنکان بوده که فردوسی نیز از ان یاد کرده و مادر سهراب را دختر پادشاه سمنکان دانسته است.

 تا حدودی می توان گفت که مطالب فوق از صحت برخوردار باشند زیرا دو عامل اصلی باعث از بین رفتن این اثار ارزشمند با توجه به وضعیت اقلیمی منطقه در شهربابک گردیده است :

الف )  هجوم اجانب قبل از اسلام و قبل از ساسانیان مانند حمله اسکندر مقدونی و بعد از اسلام هم مغول ، بنی امیه ، بنی عباس ، محمود افغان  و .  .  .

ب) حوادث جوی مانند زلزله ها و بارانهای سیل آسا و طوفانهای سهمگین به واسطه آبرفتی بودن منطقه و .  .  .



 

 


در مورد وجه تسمیه بیرجند اظهار نظرهای گوناگونی شده که هریک از این نامگذاری ها، توجیه خاصی دارد، اما یقین کردن به یکی از آنها به مناسبت های مختلف ممکن نیست.
بیرجند را در بسیاری از کتب تاریخی و فرهنگ های فارسی «برکند» نوشته و ضبط کرده اند. «بر» در لغت فارسی به معنای «نصف» و «کند» به معنی شهر است و بواسطه کوچکی شهر «برکند» گفته اند که عبارت از قصبه باشد.
واژه برکند در کتاب پاژ مرکب از دو ج‍زء بر= بلندی و کند= کنده، بر روی هم به معنی «ساخته شده بر بلندی» می باشد که شکل طبیعی شهر کهن بیرجند هم چنین است.
دیگر «برجند» (که تلفظ محلی مردم منطقه هم هست) مرکب از دو جزء «بر» تلفظ دیگری از واژه «بئر» عربی به معنی «چاه» و «جند» معرب «کند» و «کنده»‌و بر سر هم به معنی، چاه کنده شده است.
برخی معتقدند که بیرجند در اصل «بیژن» بوده و چون قصبه ها به اسم بانی اول خوانده می شده نام بیژن بر اثر کثرت استعمال به صورت بیرجند درآمده است.
دیگر اینکه «بیر» به معنی «یک» در زبان ترکی است و «جند» به معنی «شهر» که می توان آن را شهری تنها در دل کویر نامید.
در کتاب پاژ مطلب تازه ای برای واژه بیرجند مطرح شده که بیرجند را مرکب از دو جزء «بیر» و «جند» دانسته که هر جزء آن در پارسی باستان واژه ای مستقل و دارای معنا و مفهوم اساطیری و تاریخی بوده است: بیر bir در پارسی باستان ، سلاح خاص ایندره، رعد و برق، صاعقه و طوفان و جند jand معرب کند که به زبان ماوراءالنهری شهر و به ترکی دیه و شهر بوده و در ماوراءالنهر به معنی مکان و محل شهر به صورت جزء پسین نام آبادی ها دیده می شود. بنابراین بیرجند را می توان «شهر طوفان»‌ یا «شهر صاعقه» و رعد و برق معنی کرد و کسانی که با وضعیت اقلیمی و آب و هوایی بیرجند آشنایی داشته باشند می پذیرند که این نام برای شهر نامی بامسما و مناسب است.
 

بنای بوشهر به اردشیر ساسانی نسبت داده می شود که نام اصلی آن ‹‹رام اردشیر›› بود. گفته می شود که ‹‹رام اردشیر›› به مرور زمان به ‹‹ریشهر›› تبدیل شد. به نظر می رسد که بوشهر تحریف شده ریشهر ـ همان شهر قدیمی ـ است. به طوری که از اسناد و اطلاعات بر می آید، این منطقه به علت موقعیت مناسب برای احداث پایگاه دریایی و بندرگاه، مورد استفاده پادشاهان عیلام قرار می گرفته است. در زمان هخامنشیان که کشورایران به بیست ساتراپ نشین (استان) تقسیم می شد، سرزمین بوشهر جزء ساتراپ نشین پارس بود.
داریوش فرمان داد تا کانالی از خلیج فارس به دریای سرخ حفر کنند. این کانال محققا راهی بود که به جای کانال سوئز امروز می توانست خلیج فارس و دریای عمان را از طریق دریای سرخ مستقیما به مصر و مدیترانه اتصال دهد. مقابر کنده شده بر سطح سنگی جزیره خارک دلیل بر حضور سربازان هخامنشی در استان بوشهر است که برای نگهبانی از چنین راه طولانی تدارک شده بود.
خلیج فارس به دلیل موقعیت سوق الجیشی و به لحاظ اهمیت اقتصادی و بازرگانی، در طول تاریخ همواره از سوی کشورها و دولت ها برای تبادل علم و ثروت و گسترش قدرت مورد توجه قرار گرفته است. اولین یورش دولت های اروپایی به سواحل خلیج فارس در سال 1506 میلادی با حمله پرتغالی ها تحت عنوان محافظت و حراست از منافع پرتغال در برابر تجار مصری و ونیزی صورت گرفت. در سال 1031 هجری قمری شاه عباس با انگلیسی ها متحد شد و دست پرتغالی ها را از خلیج فارس کوتاه کرد. از سال 1148 هجری قمری نادر شاه بوشهر را که آن زمان دهکده ای بیش نبود مورد توجه قرار داد و مشغول آماده کردن بوشهر به عنوان یک بندر و اسکله کشتی سازی با استفاده از چوب جنگل مازندران شد. هم چنین برای تامین ارتباط جزایر و سواحل خلیج فارس در صدد تاسیس نیروی دریایی برآمد. در سال 1149 هجری قمری لطیف خان را به ایالت دشتستان و ناخدایی کل سواحل خلیج فارس انتخاب و اعزام کرد. این شخص برای تهیه ناوگانی در خلیج فارس، بوشهر را مرکز دریایی خود قرار داد. در اواخر سلطنت نادرشاه ایران 23 تا 25 فروند کشتی جنگی در خلیج فارس داشت. بدین ترتیب از زمان نادر شاه بوشهر روی به پیشرفت نهاد و حتی مدتی بندر عباس را نیز تحت الشعاع خود قرار داد.
پس از قتل نادرشاه در اثر هرج و مرجی که در ایران پدید آمد، کشتی های جنگی توسط حکم رانان و شیوخ اطراف خلیج فارس ضبط شد. هم چنین بندر بوشهر و بندرعباس نیز اهمیت سابق خود را از دست دادند. تجار هلندی که در سال 1623 میلادی روابط تجاری خود را با ایران شروع کرده بودند, پس از قتل نادر شاه ایران را ترک کردند و بصره را مرکز تجارت خود قرار دادند.
اما پس از مدتی در اثر دسیسه رقبای انگلیسی و به منظور نزدیکی بیش تر با دهانه خلیج فارس، تاسیسات تجاری خود را به خارک منتقل کردند و در عین حال از پرداخت اجاره بهای خارک به میرمهنا حاکم بندر ریگ و جزیره خارک خودداری نمودند. میر مهنا در سال 1756 به تاسیسات هلندی ها حمله برد، دژ آن ها را تسخیر کرد، و آن ها را از جزیره بیرون راند. اما به سبب این که در دفعات متعدد بنای سرکشی و تمرد از دستورات کریم خان زند را گذاشت و آرامش خلیج فارس را برهم زد، کریم خان او را شکست داد و جزیره خارک و بندر ریگ را تصرف کرد. درهمین زمان نفوذ انگلیسی ها در سواحل و جزایر خلیج فارس و به خصوص سرزمین بوشهر رو به گسترش نهاده موفق شدند اجازه تاسیس تجارت خانه ای را در بوشهر با امتیازات فوق العاده به دست آورند. سلسله قاجاریه که پس از زندیه روی کار آمد چندان نفوذی در خلیج فارس نداشت. در زمان ناصرالدین شاه ارتش ایران هرات را اشغال کرد و به دنبال آن حالت جنگی بین ایران و انگلیس به وجود آمد. به دنبال این مسأله ناوگان انگلیس در خلیج فارس مرکب از هشت کشتی جنگی و تعدادی ناوگان بخاری و بادی به ایران حمله کردند و جزیره خارک را متصرف شدند.
پنج روز پس از آن قوای انگلیسی در حوالی بوشهر در خاک ایران پیاده شدند و شروع به پیش روی به سوی برازجان کردند. قوای ایران برازجان را تخلیه و عقب نشینی کرده بود. بنابراین قوای انگلیس انبار اسلحه و مهمات برازجان را منفجر کرد و سپس به بوشهر بازگشت. سرانجام در نبردی که در نهم ژانویه 1857 میلادی در خوشاب بین ایران و انگلیس رخ داد، انگلیسی ها موفق شدند سپاه ایران را شکست دهند. پیش از جنگ اول جهانی بار دیگر دولت انگلیس منطقه بوشهر را مورد تجاوز قرار داد و در سال 1913 میلادی جنگ سختی بین نیروی انگلیس و دلیران دلواری در گرفت. درجریان این جنگ رییس علی دلواری و مردم تنگستان و دشتستان نقش برجسته ای ایفا کردند. رییس علی در سال 1327 هـ . ق با کمک تفنگ چی های تنگستانی، بوشهر را از عناصر مستبد وابسته به دربار محمد علی شاه پاک کرد و اداره گمرگ و انتظامات و دیگر ادارات را تسخیر کرد. این کار دلیران تنگستان بر انگلیسی ها که اداره گمرک را در اجاره داشتند، گران آمد و آنان برای تضعیف مشروطه خواهان و استمرار سلطه بر حیات اقتصادی و سیاسی جنوب ایران به جنگ با دلیران تنگستانی پرداختند و در این راه از دیگر خوانین جنوب ایران یاری جستند. جنگ بین رییس علی و دلیران تنگستان از یک طرف و انگلیسی ها و خوانین متحد آنان از سوی دیگر به طور متوالی و پراکنده تا شوال 1333 هـ . ق ادامه یافت و انگلیسی ها نتوانستند بر رییس علی و یارانش تفوق یابند. تا این که در گیر و دار حمله انگلیسی ها به بوشهر در شب 23 شوال 1333 هـ . ق ( سوم سپتامبر 1915 م ) هنگامی که رییس علی در محلی به نام «تنگک صفر» قصد شبیخون به قوای انگلیسی ها را داشت، از پشت مورد هدف گلوله یکی از هم راهان خاین قرار گرفت و در دم به شهادت رسید. بوشهر در زمان جنگ تحمیلی عراق به ایران نیز ایفاگر نقش های اقتصادی و استراتژیکی مهمی بود و هم اکنو ن از نظر استراتژیکی, اقتصادی و گردشگری برای ایران دارای اهمیت بسیاری است. استان بوشهر در سال 1352 به استانی مستقل تبدیل شد که با دربرگرفتن شهرستان ها, شهرها و روستاهای متعدد از جمله مناطق مهم جنوب ایران است.

__________________

بهبهان :
بنا بر یک روایت، ساکنان این منطقه تا مدتی در سیاه چادرهایی بنام بهان بسر می‌‌بردند و سپس در گذر زمان به اندیشه ساختن خانه‌هایی از سنگ و گل و چوب پرداختند. مردم دریافتند که این نوع خانه‌ها بسیار بهتر از بهان است، از همین رو بتدریج نام آن به بهبهان تبدیل گشت.
در اینکه گفته شده بهبهان از پیشرفت بهان بوده تردید وجود دارد و به نظر می رسد در اصل از منطقه‌ای به نام بوان به وجود آمده است. منطقه‌ای سر سبز در استان فارس که به بهشت هم نسبت داده می‌شد. (بهبهان کنونی پیش از این از اراضی فارس به حساب می‌آمده است.) منطقه‌ای که امروزه بهبهان در آن واقع است، در قدیم بسیار سرسبز بوده به طوری که گفته می‌شود در هنگام عبور از آن به دلیل وجود درختان بلند و سرسبز آسمان دیده نمی‌شد. خسرو پرویز نیز در کتاب خود به بوان (به عنوان مکانی بهتر و سرسبزتر از بهان) اشاره می‌کند. به بوان بهشت گمشده هم می‌گفتند

 

 

 


«
بیجار» همان «بیدزار» است یعنی محلی که درخت بید زیاد در آن می‌روید، (جایگاه بید) که بر اثر کثرت تلفظ افراد مختلف با لهجه‌های گوناگون کلمه «بیدزار» تصحیف شده و کم کم در گفتار و نگارش به صورت «بیجار» تلفظ و مکتوب گردیده‌است. البته داستان دیگر که وجه تسمیه بیجار را توجیه می‏کند هست. ناصرالدین شاه در سفری به گروس (بیجار فعلی) شب تصمیمی گرفته و به جارچیان اعلام می‏کند تا فردا آن را برای مردم جار بزنند. صبح که جارچیان برای ابلاغ تصمیم به میدان شهر می‏روند متوجه می‏شوند همه مردم از آن مطلع هستند و از آن پس گروس را نام بیجار قرار می‏دهند یعنی جایی که نیازی به جارچی نیست تبریز مرکز استان آذربایجان شرقی است . در 46درجه و 25 دقیقه طول شرقی و 38درجه و دو دقیقه عرض شمالی از نصف النهار گرینویچ واقع شده است. ارتفاع آن از سطح دریا 1340 متر می باشد. با وسعتی حدود 11800 کیلومتر در قلمرو میانی خطه آذربایجان و در قسمت شرقی شمال دریاچه ارومیه و 619 کیلو متری غرب تهران قرار دارد . در150 کیلو متری جنوب جلفا ، مرز ایران و جمهوری آذربایجان قرار گرفته است. جمعیت تبریز بیش از یک و نیم میلیون نفر می باشد.

تبریز از سمت جنوب به رشته کوه منفرد همیشه پر برف سهند و از شمال شرقی به کوه سرخ فام عون علی (عینالی) محدود می شود. رودخانه آجی چای (تلخه رود) از قسمت شمال و شمال غرب تبریز می گذرد و بعد از طی مسافتی قابل توجه در دشت تبریز به دریاچه ارومیه می ریزد و مهرانرود از میانه تبریز می گذرد که اکثرا در فصول مختلف سال بی آب است.

تبریز زمانی دارای باغات و مزارع فرح انگیز و پر آوازه ای بود به همراه قنات ها و چشمه های متعدد که امروز تمامی آن همه باغات و مزارع از میان رفته یا درحکم از میان رفتن است و گستره شهر پیرامون خود را به مناطق مسکونی، تجاری ، اداری ، و صنعتیو خدماتی مبد ل ساخته است.

شرح تبریز از گذشته ها ی دور تا به امروز هرگز د ر قاموس سطر ها و نوشته ها نگنجیده است.

پیشینه تبریز همواره درهاله ای از ابهام مستور بوده و امروز نیز حکایتگر غرایب است . تاریخ تبریز در پیش ا زظهور اسلام اسیر ظن ها وگمان ها و گاهی اغراض هاست و بعد از ظهور اسلام سیمای پرشکوهش نظر جهانیان را معطوف می سازد و در گستره وسیع حکومت اسلامی به " قبه السلام " مشهور می شود . سپس در شاه راه ابریشم ، شرق را با غرب پیوند می دهد و رونق اقتصادیش به بنیان بازارها و کاروانسرا هایی می انجامد که عظیم ترین مکان مسقف پهنه گیتی می گردد واز این رو – رشک انگیز – دارای شکوهمند ترین ابنیه اعصار و مترقی ترین دانشگاه آنزمان ها – ربع رشیدی – می شود.

بنیاد شهر تبریز و وجه تسمیه نامش افسانه ای را می ماند ، گاهی بوی اغراض می دهدو برخی موارد نیز از ظن ها و گمان ها نشات می گیرد.   

زنده یاد عبدالعلی کارنگ درآثار باستانی آذربایجان (آثار و ابنیه تاریخی شهرستان تبریز) در باب وجه تسمیه تبریز می نویسد: کلمه تبریز را جغرافی نویسان عرب چون سمعانی ویاقوت حموی به " کسرتاء " و جغرافی نویسان ایرانی وترک چون حمدالله مستوفی و کاتب چلپی به " فتح تاء " و مورخان رومی و روسی چون فاوست ، آسولیک، ورطان و خانیکف به" فتح تاء " ، قلب " باء" ، به " واو" یعنی به صورت "تورز"Tavrez    و " تورژTaverz " ، " تورشTavres" و " دورژ Davrez " ذکر کرده اند.

    درباره بنا و وجه تسمیه شهر تبریز حمدالله مستوفی و یاقوت حموی می نویسند :      بنای تبریز از زبیده زن هارون الرسید است . وی به بیماری تب نوبه مبتلا بوده،    روزی    چند در آن حوالی اقامت کرده ، در    اثر هوای لطیف و دل انگیز آنجا بیماری زبیده زایل     شده، فرموده شهری در آن محل بنا کنند و نام آن  را " تب ریز " بگذارند

اولیا چلبی کلمه " تبریز را به معنی ستمه دوکوجو" (ریزنده تف و تاب) و این نام را باآتشفشانی دیرین کوه سهند مربوط دانسته است.

زنده یاد کارنگ درادامه می افزید: مورخان ا رمنی هم اسم تبریز را " تورژ یا دورژ" محرف عبارت " د، ای ، ورژ " به معنی انتقام گاه دانسته و نوشته اند : بانی تبریز خسرو ارشاکی (233-217م) حکمران ارمنستان است که آن شهر را به یاد گرفتن انتقام " ارتبانوس" یا " اردوان" آخرین پادشاه پارتی ا زاردشیربابکان بنیاد نهاده ونام آن راDa-i-vrez) ) گذاشته است.

مولف آثار باستانی آذربایجان با افسانه شمردن موارد ذکر شده می نویسد : قدیمی ترین ذکر نام تبریز را درکتیبه سارگن دوم پادشاه آشور خواهیم یافت. شرقشناس شهر فقید ولادیمیر مینورسکی می نویسد : " سارگن دوم د رسال 714 قبل از میلاد به قصد تصرف ممالک اورارتو سفری به شمال غربی ایران کرد. از ناحیه سلیمانیه کنونی (واقع د رکردستان عراق) داخل کردستان مکری شد، از پارسوا parsua (پسه کنونی ) و ساحل جنوبی دریاچه ارومیه گذشت ، از سوی شرقی دریاچه به راه خود ادامه داد و پس ازپشت سر گذاشتن " اوشکایا" (اسکوی کنونی)  قلعه "تارومی" یا "تاروئی " و "ترماکیس" را گشود . بعید نیست یکی از این دو کلمه نام قدیمی تبریز کنونی باشد.

چنانچه درابتدا اشاره شد پیشینه تبریز همواره در هاله ای از ابهام مستتر بوده است و بنیاد و وجه تسمیه نامش گاهی افسانه ای ، گاهی مغرضانه و گاهی نشات گرفته ازظن ها . گمان ها می گردد. این که تبریز قبل از اسلام مکانی آباد ویا غیر آباد بوده است هنوز سند محکمه پسندی  در میان نیست حتی در اوایل ظهور اسلام نیز در حمله اعراب به آذربایجان نامی ا زتبریز دیده نمی شود، تنها اشاره دقیق و مستند مربوط به زمان سلسله روادیان است که در زمان خلافت متوکل عباسی ، رواد ازدی و فرزندانش تبریز رو به آبادی نهاد و دور شهر رابارو کشیدند .از آن زمان به بعد تبریز با سپری ساختن وقایع تلخ و شیرین اوازه ای جهانی یافت . اوصافی که درطول تاریخ از تبریز شده است به اجمال چنین است:

در قرن چهارم هجری یاقوت حموی تبریز را مشهورترین شهر آذربایجان می خواند.

ابو حوقل در367 و ابن مسکوبه در421 و ناصر خسرو در 438 تبریز را بزرگترین و آبادترین شهر آذربایجان می خوانند.

در سال 618 لشگر مغول به پشت دروازه های تبریز می رسند ، اما تدابیر شایان تقدیر بزرگان شهر تبریز را از حمله مغولان مصون نگه می دارد و مردم تبریز با بذل مال شهر را ازکشتار و ویرانی رها می سازند. البته این اتفاق سه بار تکرار می شود ودر هر سه بار مردم متمول تبریز همان تدبیر را به کار می بندند تا این که د رسال 638 ه. ق مغول ها به سراسر آذربایجان مسلط می شوند و تبریز را پایتخت خود قرار می دهند که در زمان غازان خان تبریز شکوه ویژه ای می یابد . شنب غازان خان با ابهت تاریخی اش چشم ها را خیره می سازد ، خواجه رشیدالدین فضل الله وزیر اندیشمند ایلخانیان ربع رشیدی را بنیاد می نهد که در زمان خود عظیم ترین مرکز علمی – فرهنگی به شمار می رود و از آن همه مجد و عظمت اینک ویرانه های از برج های ربع رشیدی در میان محله ای باقی مانده است.

این شهر در طول تاریخ دوره های طلایی متعددی را سپری ساخته است. دوران پایتختی، دوران  ولیعهدنشینی، دوران شکوفای تجاری ، اقتصادی، هنری و... زمانی مکتب تبریز در عرصه هنر تحول شگرفی را موجب می گردد که امروز آثار کم نظیر آن دوره زینت بخش موزه های جهان است.

مردان و زنان نامداری ا زاین شهر برخاسته اند. کعبه ملای روم ، میعادگاه عرفا، شعرا، اندیشمندان و بزرگان بوده است .به همین خاطر تبریز یگانه شهری است که صاحب مقبره الشعرا است . مقبره ای که خاقانی ها ، همام ها، قطران ها، و... سرانجام واپسین مقتدر آسمان شعر و ادب شهریار شیرین سخن درآن مکان مقد س آرمیده است . اگر چه از بلایای زمینی وآسمانی درامان نمانده است ، زلزله ها ، سیل ها، بیماریهای واگیر ، جنگ ها و ... همه تبریز را آشفته ، اما باز این شهر همیشه سرافراز به قول آقای یحیی ذکاء ، هر بار از زیر ویرانه ها و خاکستر های شهرپیشین همچون سمندری ، زنده تر و سرافرازنه تر قد برافراشته ، زندگی از سرگرفته و هیچگاه زبون پیشامد ها و بازی های روزگار نگردیده است.

میر علی تبریزی واضع خط نستعلیق ، پیر سید احمد تبریزی استاد کمال الدین بهزاد و... از جمله هنرمندانی بودند که تحولی در عرصه دنیای هنر ان روزگار پدید آوردند. در زمان صفویه این اقتدار هنری در تبریز به اوج خود رسیده اما جنگ صفویان با دولت عثمانی آنچه را که بافته شده بود پنبه ساخت و از آن همه مجد و عظمتش جز کشتزارهایی سوخته و کوشک هایی ویران چیزی بر جای نماند و پایتخت به اصفهان منتقل شد و هر چه استاد و هنرمند و اندیشمند بود به اصفهان کوچید و بناهای عظیم اصفهان مه امروز مایه مباهات کشورمان است به دست کوچندگان تبریز و هنرمندان این خطه بنیاد شد و پادشاهان صفوی که پادشاهانی فرهنگ دوست و هنرپرور بودند اصفهان را نگین ایران ساختند و همای سعادت ا زفراز آذربایجان بویژه تبریز پرکشید و بر سر اصفهان سایه افکند.

تبریز گذشته ا زآنچه ذکرش رفت، در امور بنیادی نیز هموارهپیشگام بوده است که شاهد آن بوده ایم و هستیم.

نقش بنیادی تبریزدرنهضت تنباکو به استناد مدارک موجود حقانیت مبدا نهضت تنباکو ازتبریز را به اثبات می رساند که در پی آن میرزای شیرازی فتوای معروف خود را صادر می کند و شرح واقعه به قلم پژوهشگر ارجمند آقای صمد سرداری نیا  تحت عنوان "تبریز درنهضت تنباکو " به انجام رسیده است.

قیام عظیم مشروطیت و نقش تبریز در اعطای مشروطه به مردم آن زمان امر مبرهنی است که حکایتگر دلیری مردان پولادین اراده ای چون زنده یادان ستارخان سردار ملی ، باقر خان یالار ملی ، ثقه الاسلام ، شیخ محمد خیابانی، علی مسیو، حسین خان باغبان و...است.

بعد از قیام مشروطه و وقایع مختلف ،تبریز پس از سپری ساختن سالهای بحرانی 20الی 25 درسال 1332 در نهضت ملی ساختن نفت یکی از ارکان حرکت های  آن زمان در سراسر کشور به شمار می رفت و گواه این ادعا ، صفحه های حاکی شور و حال انقلابی مطبوعات تبریز در آن سال هاست و ملاقات های شادروان سید اسماعیل پیمان با آیت ا.. کاشانی و دکتر مصدق می باشد.

درنهضت 15 خرداد سال 1342 نیز بازاریان تبریز با بستن بازار و خطبای تبریز باایراد سخنرانی های مهم و پخش شب نامه ها و حرکت های اصیل انقلابی دین خود را ادا کردند و سرانجام در29 بهمن سال 56 با حرکتی توفنده بنیاد شاهنشاهی 2500 ساله را به لرزه درآوردند و عظمت واقعه به قدری غیر منتظره و خارق العاده بود که رژیم شاهی را دچار سردرگمی ساخت و ساواک با تمامی ادعاهای پر طمطراق خود عاجزانه به تقلا برخاست.

آنچه رفت مختصری بود از تبریز و وقایع تاریخی فرهنگی آن . اینک به شرح مختصر یکایک موارد شایان توجه اکتفا می شود . با این امید که این سطور درشناساندن سیمای تبریز برای هر صاحب اشتیاقی سودمند واقع شود.
 


وجه تمسیه تهران

حال ببینیم نام پایتخت ایران را چگونه باید نوشت و معنای آن چیست ؟
یاقوت حموی به سال 617ه.ق این نام را به عربی « طهران » نوشته و آن را با حرف « طای خطی » طبقه بندی کرده است . با این همه می گوید که این واژه ایرانی است و اهالی بومی آن را « تهران » تلفظ می کنند . زیرا به عقیده او آنها حرف « ط » در گویش خود ندارند . بنابراین در فارسی باید « تهران » نوشت و تلفظ کرد و « طهران » را برای عربی کلاسیک گذاشت . معنای واژه تهران بر اساس ریشه شناسی عامیانه ته + ران یعنی کسی که افراد یا حیوانات را به پیش می راند یا در اعماق زمین خانه دارد . بنا شده است و این امر در نوشته های یاقوت و زکریای قزوینی که می گوید تهرانی ها در خانه های زیر زمینی مأوا می گزینند تأمین شده است .
همچنین در مقایسه دو واژه تهران و شمیران ، بطوری که ( مکان مسطح یا دشت ) برای تهر+ان و (مکانی که در آن برکه یا مخزن آب وجود دارد ) برای شهر+ان و با معنای ( مکان گرم ) برای ته+ران و معنای ( مکان خنک یا سرد ) برای شمی+ران می توان تا حدی به وجه تسمیه تهران پی برد .

 

 

تتتبریز مرکز استان آذربایجان شرقی است . در 46درجه و 25 دقیقه طول شرقی و 38درجه و دو دقیقه عرض شمالی از نصف النهار گرینویچ واقع شده است. ارتفاع آن از سطح دریا 1340 متر می باشد. با وسعتی حدود 11800 کیلومتر در قلمرو میانی خطه آذربایجان و در قسمت شرقی شمال دریاچه ارومیه و 619 کیلو متری غرب تهران قرار دارد . در150 کیلو متری جنوب جلفا ، مرز ایران و جمهوری آذربایجان قرار گرفته است. جمعیت تبریز بیش از یک و نیم میلیون نفر می باشد.

تبریز از سمت جنوب به رشته کوه منفرد همیشه پر برف سهند و از شمال شرقی به کوه سرخ فام عون علی (عینالی) محدود می شود. رودخانه آجی چای (تلخه رود) از قسمت شمال و شمال غرب تبریز می گذرد و بعد از طی مسافتی قابل توجه در دشت تبریز به دریاچه ارومیه می ریزد و مهرانرود از میانه تبریز می گذرد که اکثرا در فصول مختلف سال بی آب است.

تبریز زمانی دارای باغات و مزارع فرح انگیز و پر آوازه ای بود به همراه قنات ها و چشمه های متعدد که امروز تمامی آن همه باغات و مزارع از میان رفته یا درحکم از میان رفتن است و گستره شهر پیرامون خود را به مناطق مسکونی، تجاری ، اداری ، و صنعتیو خدماتی مبد ل ساخته است.

شرح تبریز از گذشته ها ی دور تا به امروز هرگز د ر قاموس سطر ها و نوشته ها نگنجیده است.

پیشینه تبریز همواره درهاله ای از ابهام مستور بوده و امروز نیز حکایتگر غرایب است . تاریخ تبریز در پیش ا زظهور اسلام اسیر ظن ها وگمان ها و گاهی اغراض هاست و بعد از ظهور اسلام سیمای پرشکوهش نظر جهانیان را معطوف می سازد و در گستره وسیع حکومت اسلامی به " قبه السلام " مشهور می شود . سپس در شاه راه ابریشم ، شرق را با غرب پیوند می دهد و رونق اقتصادیش به بنیان بازارها و کاروانسرا هایی می انجامد که عظیم ترین مکان مسقف پهنه گیتی می گردد واز این رو – رشک انگیز – دارای شکوهمند ترین ابنیه اعصار و مترقی ترین دانشگاه آنزمان ها – ربع رشیدی – می شود.

بنیاد شهر تبریز و وجه تسمیه نامش افسانه ای را می ماند ، گاهی بوی اغراض می دهدو برخی موارد نیز از ظن ها و گمان ها نشات می گیرد.   

زنده یاد عبدالعلی کارنگ درآثار باستانی آذربایجان (آثار و ابنیه تاریخی شهرستان تبریز) در باب وجه تسمیه تبریز می نویسد: کلمه تبریز را جغرافی نویسان عرب چون سمعانی ویاقوت حموی به " کسرتاء " و جغرافی نویسان ایرانی وترک چون حمدالله مستوفی و کاتب چلپی به " فتح تاء " و مورخان رومی و روسی چون فاوست ، آسولیک، ورطان و خانیکف به" فتح تاء " ، قلب " باء" ، به " واو" یعنی به صورت "تورز"Tavrez    و " تورژTaverz " ، " تورشTavres" و " دورژ Davrez " ذکر کرده اند.

    درباره بنا و وجه تسمیه شهر تبریز حمدالله مستوفی و یاقوت حموی می نویسند :      بنای تبریز از زبیده زن هارون الرسید است . وی به بیماری تب نوبه مبتلا بوده،    روزی    چند در آن حوالی اقامت کرده ، در    اثر هوای لطیف و دل انگیز آنجا بیماری زبیده زایل     شده، فرموده شهری در آن محل بنا کنند و نام آن  را " تب ریز " بگذارند

اولیا چلبی کلمه " تبریز را به معنی ستمه دوکوجو" (ریزنده تف و تاب) و این نام را باآتشفشانی دیرین کوه سهند مربوط دانسته است.

زنده یاد کارنگ درادامه می افزید: مورخان ا رمنی هم اسم تبریز را " تورژ یا دورژ" محرف عبارت " د، ای ، ورژ " به معنی انتقام گاه دانسته و نوشته اند : بانی تبریز خسرو ارشاکی (233-217م) حکمران ارمنستان است که آن شهر را به یاد گرفتن انتقام " ارتبانوس" یا " اردوان" آخرین پادشاه پارتی ا زاردشیربابکان بنیاد نهاده ونام آن راDa-i-vrez) ) گذاشته است.

مولف آثار باستانی آذربایجان با افسانه شمردن موارد ذکر شده می نویسد : قدیمی ترین ذکر نام تبریز را درکتیبه سارگن دوم پادشاه آشور خواهیم یافت. شرقشناس شهر فقید ولادیمیر مینورسکی می نویسد : " سارگن دوم د رسال 714 قبل از میلاد به قصد تصرف ممالک اورارتو سفری به شمال غربی ایران کرد. از ناحیه سلیمانیه کنونی (واقع د رکردستان عراق) داخل کردستان مکری شد، از پارسوا parsua (پسه کنونی ) و ساحل جنوبی دریاچه ارومیه گذشت ، از سوی شرقی دریاچه به راه خود ادامه داد و پس ازپشت سر گذاشتن " اوشکایا" (اسکوی کنونی)  قلعه "تارومی" یا "تاروئی " و "ترماکیس" را گشود . بعید نیست یکی از این دو کلمه نام قدیمی تبریز کنونی باشد.

چنانچه درابتدا اشاره شد پیشینه تبریز همواره در هاله ای از ابهام مستتر بوده است و بنیاد و وجه تسمیه نامش گاهی افسانه ای ، گاهی مغرضانه و گاهی نشات گرفته ازظن ها . گمان ها می گردد. این که تبریز قبل از اسلام مکانی آباد ویا غیر آباد بوده است هنوز سند محکمه پسندی  در میان نیست حتی در اوایل ظهور اسلام نیز در حمله اعراب به آذربایجان نامی ا زتبریز دیده نمی شود، تنها اشاره دقیق و مستند مربوط به زمان سلسله روادیان است که در زمان خلافت متوکل عباسی ، رواد ازدی و فرزندانش تبریز رو به آبادی نهاد و دور شهر رابارو کشیدند .از آن زمان به بعد تبریز با سپری ساختن وقایع تلخ و شیرین اوازه ای جهانی یافت . اوصافی که درطول تاریخ از تبریز شده است به اجمال چنین است:

در قرن چهارم هجری یاقوت حموی تبریز را مشهورترین شهر آذربایجان می خواند.

ابو حوقل در367 و ابن مسکوبه در421 و ناصر خسرو در 438 تبریز را بزرگترین و آبادترین شهر آذربایجان می خوانند.

در سال 618 لشگر مغول به پشت دروازه های تبریز می رسند ، اما تدابیر شایان تقدیر بزرگان شهر تبریز را از حمله مغولان مصون نگه می دارد و مردم تبریز با بذل مال شهر را ازکشتار و ویرانی رها می سازند. البته این اتفاق سه بار تکرار می شود ودر هر سه بار مردم متمول تبریز همان تدبیر را به کار می بندند تا این که د رسال 638 ه. ق مغول ها به سراسر آذربایجان مسلط می شوند و تبریز را پایتخت خود قرار می دهند که در زمان غازان خان تبریز شکوه ویژه ای می یابد . شنب غازان خان با ابهت تاریخی اش چشم ها را خیره می سازد ، خواجه رشیدالدین فضل الله وزیر اندیشمند ایلخانیان ربع رشیدی را بنیاد می نهد که در زمان خود عظیم ترین مرکز علمی – فرهنگی به شمار می رود و از آن همه مجد و عظمت اینک ویرانه های از برج های ربع رشیدی در میان محله ای باقی مانده است.

این شهر در طول تاریخ دوره های طلایی متعددی را سپری ساخته است. دوران پایتختی، دوران  ولیعهدنشینی، دوران شکوفای تجاری ، اقتصادی، هنری و... زمانی مکتب تبریز در عرصه هنر تحول شگرفی را موجب می گردد که امروز آثار کم نظیر آن دوره زینت بخش موزه های جهان است.

مردان و زنان نامداری ا زاین شهر برخاسته اند. کعبه ملای روم ، میعادگاه عرفا، شعرا، اندیشمندان و بزرگان بوده است .به همین خاطر تبریز یگانه شهری است که صاحب مقبره الشعرا است . مقبره ای که خاقانی ها ، همام ها، قطران ها، و... سرانجام واپسین مقتدر آسمان شعر و ادب شهریار شیرین سخن درآن مکان مقد س آرمیده است . اگر چه از بلایای زمینی وآسمانی درامان نمانده است ، زلزله ها ، سیل ها، بیماریهای واگیر ، جنگ ها و ... همه تبریز را آشفته ، اما باز این شهر همیشه سرافراز به قول آقای یحیی ذکاء ، هر بار از زیر ویرانه ها و خاکستر های شهرپیشین همچون سمندری ، زنده تر و سرافرازنه تر قد برافراشته ، زندگی از سرگرفته و هیچگاه زبون پیشامد ها و بازی های روزگار نگردیده است.

میر علی تبریزی واضع خط نستعلیق ، پیر سید احمد تبریزی استاد کمال الدین بهزاد و... از جمله هنرمندانی بودند که تحولی در عرصه دنیای هنر ان روزگار پدید آوردند. در زمان صفویه این اقتدار هنری در تبریز به اوج خود رسیده اما جنگ صفویان با دولت عثمانی آنچه را که بافته شده بود پنبه ساخت و از آن همه مجد و عظمتش جز کشتزارهایی سوخته و کوشک هایی ویران چیزی بر جای نماند و پایتخت به اصفهان منتقل شد و هر چه استاد و هنرمند و اندیشمند بود به اصفهان کوچید و بناهای عظیم اصفهان مه امروز مایه مباهات کشورمان است به دست کوچندگان تبریز و هنرمندان این خطه بنیاد شد و پادشاهان صفوی که پادشاهانی فرهنگ دوست و هنرپرور بودند اصفهان را نگین ایران ساختند و همای سعادت ا زفراز آذربایجان بویژه تبریز پرکشید و بر سر اصفهان سایه افکند.

تبریز گذشته ا زآنچه ذکرش رفت، در امور بنیادی نیز هموارهپیشگام بوده است که شاهد آن بوده ایم و هستیم.

نقش بنیادی تبریزدرنهضت تنباکو به استناد مدارک موجود حقانیت مبدا نهضت تنباکو ازتبریز را به اثبات می رساند که در پی آن میرزای شیرازی فتوای معروف خود را صادر می کند و شرح واقعه به قلم پژوهشگر ارجمند آقای صمد سرداری نیا  تحت عنوان "تبریز درنهضت تنباکو " به انجام رسیده است.

قیام عظیم مشروطیت و نقش تبریز در اعطای مشروطه به مردم آن زمان امر مبرهنی است که حکایتگر دلیری مردان پولادین اراده ای چون زنده یادان ستارخان سردار ملی ، باقر خان یالار ملی ، ثقه الاسلام ، شیخ محمد خیابانی، علی مسیو، حسین خان باغبان و...است.

بعد از قیام مشروطه و وقایع مختلف ،تبریز پس از سپری ساختن سالهای بحرانی 20الی 25 درسال 1332 در نهضت ملی ساختن نفت یکی از ارکان حرکت های  آن زمان در سراسر کشور به شمار می رفت و گواه این ادعا ، صفحه های حاکی شور و حال انقلابی مطبوعات تبریز در آن سال هاست و ملاقات های شادروان سید اسماعیل پیمان با آیت ا.. کاشانی و دکتر مصدق می باشد.

درنهضت 15 خرداد سال 1342 نیز بازاریان تبریز با بستن بازار و خطبای تبریز باایراد سخنرانی های مهم و پخش شب نامه ها و حرکت های اصیل انقلابی دین خود را ادا کردند و سرانجام در29 بهمن سال 56 با حرکتی توفنده بنیاد شاهنشاهی 2500 ساله را به لرزه درآوردند و عظمت واقعه به قدری غیر منتظره و خارق العاده بود که رژیم شاهی را دچار سردرگمی ساخت و ساواک با تمامی ادعاهای پر طمطراق خود عاجزانه به تقلا برخاست.

آنچه رفت مختصری بود از تبریز و وقایع تاریخی فرهنگی آن . اینک به شرح مختصر یکایک موارد شایان توجه اکتفا می شود . با این امید که این سطور درشناساندن سیمای تبریز برای هر صاحب اشتیاقی سودمند واقع شود.
 

 

یباد در‌گذشته «مغول‌آباد» «باخرز»، «طیبات»، «‌طایباذ»، «تائی آباد»، «تایب آباد»، «تایاباد»، «تایاباذ»، خوانده می‌شده است. نام نخستین این شهر «مغول آباد» بوده،‌ که مغولان در اوایل سده 7 هـ . ق هنگام ورود به این ناحیه، آن را به نام خود خواندند. بعدها این محل، در اثر شیوع طاعون خالی از سکنه و ویران گردید. سال ها بعد، بار دیگر مردم در آن جا ساکن شده شهر را آباد کردند. نام «طیبات» به سبب سکونت شمار زیادی از عالمان، عارفان و مردان پاک ‌از جمله شیخ زین الدین ابوبکر - پیر تیمورلنگ - در این شهر به آن اتلاق شده است. مردم محل بر این باورند، که در شهر تایباد و پیرامون آن، بادی می‌وزد، که مدت وزش آن در یک شبانه روز، (24 ساعت) دوازده ساعت است، یعنی نیمی از یک شبانه روز، که آن (12 ساعت) را « تای» می نامند. از این رو به این شهر «تای‌ باد» گفته اند.

ناحیه تایباد یا همان ناحیه باخرز، در دوران پیش از تاریخ و هم چنین در دوران های گوناگون پادشاهی ایرانیان، وجود داشته زیر نظر شاهان ایرانی، چون هخامنشیان و اشکانیان و پس از آن ساسانیان اداره می شده است. پس از لشکرکشی مسلمانان، این ناحیه در 31 هـ . ق، به تصرف عرب ها در آمد، و پس از آن طاهریان، صفاریان و سپس سامانیان، بر خراسان، از جمله تایباد چیره شدند. تایباد در سده 6 هـ . ق دستخوش تاخت و تاز غزان قرار گرفت، و در آغاز سده 7 هـ . ق، گرفتار حمله خانمانسوز مغول گردید،‌ سپس تیمورلنگ، مردم این دیار را به خاک و خون کشید، با همه این بلاها، دیری نپایید که بر ویرانه های خاک این سرزمین بار دیگر بناها برافراشته شد و آبادانی گذشته را اندک اندک باز یافت، و در سده 13 هـ . ق، به اوج خود رسید.
در دوران قاجاریان ناحیه باخرز (تایباد) توسط خان ها و رؤسای عشایر، به ویژه ایل هزاره، اداره می شد. در اوایل دوران پهلوی، هزاره ها بر ضد حکومت مرکزی قیام کردند،‌ از این رو در 1312 هـ . ش، زمین های محمد یوسف هزاره (صولت السلطنه) - رییس ایل هزاره - با زمین هایی در یزد و فارس جابه جا شد و به آن حدود تبعید شدند. پس از شهریور 1320 هـ . ش و ورود متفقین به خاک ایران،‌ صولت السلطنه از فرصت استفاده کرده به خراسان بازگشت و در بهمن 1320 هـ . ش، تایباد را اشغال و سپس دیگر نقاط باخرز را گرفت. وی با فرستادن نیرو در چند روز بعد شکست خورد و به کلات نادری گریخت و در 29 اسفند 1320 هـ . ش به همراه خانواده خود تسلیم شد

  مورد وجه تسمیه شهر بروجن نظرات، متفاوتی وجود دارد: عده‌ای چنین اظهار نموده‌اند که شهر اولیه در این محل به وسیله برج و باروهایی محصور بوده و به علت کثرت برجهای آن به نام بروجن یعنی دارنده برج‌های فراوان نامیده شده است و بنا بر قول دیگری ساکنین بروجن قبل از پیدایش به صورت هفت خانواده در محله اوره که یکی از دهات بوده زندگی می‌کردند که در اثر ظلم و ستم خوانین از این مکان فرار نموده به مکان فعلی آمدند که این مکان به نام اوره جسته نامیده شد که به مرور زمان به اورجن و سپس به بروجن تغییر نام یافت.
تاریخچه فرهنگ و هنر و آموزش شهر بروجن
بنیانگذار فرهنگ بروجن را می‌توان مرحوم شهاب‌السلطنه نامید که در سال 1274 مدرسه‌ای وسیع با مرکز کاردستی تاسیس کرد که قبل از آن حتی در اصفهان چنین مدرسه‌ای نبود و از استادان به نامی چون شیخ محمدطاهر نطنزی (مدیر) و سیدمیرحسین مجدالادباء و میرزاعبدالرحیم خان شیرازی، میرزاسیف‌ا.... خان (معروف به تیمسار) و یک معلم زبان انگلیسی که بلژیکی بود، استفاده می‌نمود و کلیه دروس فارسی و انگلیسی و برخی فنون و مهارت‌ها در این دارالفنون کوچک تدریس می‌شد. مخارج این مدرسه را شخص شهاب‌السلطنه پرداخت می نمود. پس از 29 سال این دبستان منحل و بعدها امیرقلی اشراقی در منزل خود دبستانی به نام دبستان ملی تأسیس کرد و چندین سال این مدرسه دایر تا اینکه در سال 1309 به دستور وزیر فرهنگ وقت یک ساختمان سه کلاسه در بروجن ساخته شد. بعدها مردم این مدرسه را جمال‌الدین نام نهادند. این همت‌ها و تلاش افرادی چون ملاذوالفقار باعث گردید بروجن به شهری با سطح علمی بالا و تربیت پزشکان و متخصصان عالی رتبه دست یابد و هم اکنون نیز فارغ‌التحصیلان مدارس بروجن در خارج از استان و کشور به عنوان اساتید طراز اول مشغول خدمت هستند. علاوه بر آن در زمینه شعر و هنر نیز سرآمد بوده و از شعرا و استادان بنامی برخوردار است.
قسمت ورودی از طرف شمال شهر نیز نمایانگر رشادت‌ها و ایثارگری‌های دلاور مردان سپاه اسلام است که به نام روضه الشهداء نامیده می‌شود که 230 تن از عزیزانمان در این مکان مقدس آرمیده‌اند که جلوة خاص و زیبائی به شهر بخشیده و همه روزه محل زیارت مردم شهیدپرور بروجن است و خاطرات لاله‌رویان دفتری از عشق و ایثار است و مقتدای این شهیدان عزیز سالار شهیدان کربلا اباعبدا...حسین (ع) می‌باشد، که این شهیدان خود نیز شاهدی گویا بر فرهنگ غنی اسلامی مردم غیور این شهر می‌باشند 

 

 

 

سمیرم

یرم از نظر لغوی به کسرسین و ضم راء می باشد و از لحاظ وجه تسمیه آنچه از کتب تاریخی استنباط می شود بانی این ناحیه سام ابن ارم بوده که بدین لحاظ در اثر کثرت استعمال سمیرم گردیده است. سمیرم از دوجزء تشکیل شده یکی سمی یا ثمی به معنی سرد و دیگری ران یا رام به معنی حمل و همچنین نتیجه گرفته می شود که سمیرم یا سمیران به معنی جا و مکان و سر زمین سرد می باشد. از نظر قدمت تاریخی وجود غارها و شکافها، چشمه ها و کشتزارهای وسیع و حاصلخیز سکونت بشر رادرآن به درازای تاریخ می رساند همچنین نامهای قدیمی موجود در منطقه که بیشتر آنها از لغات فرس قدیم فارسی دری است، نشئه امر فوق می باشد. مانند کوه بهرز به معنای هاله روی شعله آتش که وهی است درشمال شهر سمیرم توجه به سایر شواهد امکان وجود شهر در زمان ساسانیان زیاد است بطوریکه از سنگ لوحه های قبور قبرستان و سایر اماکن مقدسه مانند مقبره سلطان ابراهیم که به قولی برادر امام رضا (ع) می باشد و محل آن به نام محله شهیدان معروف است برمیاید. سمیرم دردوران بعد از اسلام به صورت قریه ای موجود بوده است دردوره دیلبان بررونق و آبادانی سمیرم افزوده شد و رکن الدوله دیلمی دارای دژی درآنجا بوده است. دردوره سلجوقیان نیز سمیرم شهرت داشته، چنان که کمالالدین علی سمیرمی از وزرای شاه سلطان محمود سلجوقی پسر شاه سلطان محمد پسرشاه سلطان ملکشاه سلجوقی از این مکان بوده است. از وزیر مذکور حمام و آسیابی در سیمرم بجا مانده که بنام خود او مشهور است. از دوره اتابک انفارس در سمیرم یک شبستان بسیار بزرگ ومدرسه طلاب علوم دینی باقیمانده که آن محل بنام محله اتابکی معروف می باشد .درزمان پادشاهان صفوی به تیمولداری درسمیرم خاتمه داده شد و املاک مردم منطقه به آنها واگذار گردید. نقل است که شاه عباس ثانی در سال 1064 هجری بعلت گمی هوا در سمیرم فرودآمده است همچنین قلعه ایست در سمیرم بنام قلعه که نقل است درزمان صفویه ساخته شده در پشت این سنگر محکم فندقی آبی ایجاد کرده بودند که پایه های خندق هوز موجود است. اما درزمان حکومت زندیه چنانکخه درکتاب تاریخ زندیه آمده است سمیرم در مشرق پا کوه دنا واقع شده و جزء منطقه ییلاقی ایل قشقایی است. در جنوب غربی شهر قمشه قراردارد این آبادی بین ایزدخواست و فلارد واقع گردیده است، رونق و آبادانی سمیرم از زمان زندیه شروع شده ودردوره قاجاریه بنا بر نوشته های فارسنامه ناصری که به دستور ناصر الدین ش

اه نوشته شده سمیرم مرکز قصبه سمیرم بوده است.
تاقبل از دوره پهلوی منطقه سمیرم بدست خوانین قشقایی اداره می شد دراین دوره بود که با تشکیل حکومت مرکزی، فرمانروایی از خوانین سلب و از سال 1308 شمسی قوای ساخلو برای حفظ انتظامات محل از طرف دولت موقت در سمیرم مستقر گردید و درسال 1314شمسی اولین بخشدار سمیرم از طرف وزارت کشور منصوب شد.
درسال 1322 از زمان جنگ جهانی دوم بعلت جنگی که بین سران ایل قشقایی و بویر احمدی ازیکطرف و دولت موقت از طرف دیگر اتفاق افتاد و از آن بنام جنگ سمیرم یاد می کنند اموال اهالی سمیرم از طرف افراد ایل فوق به غارت برده شد و مساکن آنان خراب گردید و خرمن های غلات آتش زده شد و متاسفانه اثرات این جنگ شوم تاکنون در وضع اجتماعی، اقتصادی و در اذهان مردم اثر گذاشته است. بالاخره پس از پایان جنگ جهانی دوم امنیت به منطقه باز گردانده شد و درسال 1325 سمیرم ازاستان فارس منتزع و تابع استان اصفهان گردید و درنهایت درسال 1342 به شهرستان تبدیل و از همان سال فرمانداری درمحل تاسیس شد وفعلا هم به صورت فرمانداری تابع استان اصفهان می باشد.
شهر سمیرم با ارتفاع 2500 متراز سطح دریا به بام ایران معروف است جمعیت آن ( شهر) بالغ بر /000/30 نفر و وسعت شهر 110 هکتار می باشد و در آبان ماه 1329 به شهر تبدیل و شهرداری در آن تاسیس شده است.

 


            در باره سبزوار             

بیهق نام دیرینه ناحیه ای از خراسان بوده است که اکنون آنرا سبزوار خوانند، سبزوار از دیر زمان مهد دانش و فرهنگ بوده و جایگاه خاصی را از این نظر در میان شهرهای دیگر به خود اختصاص داده است. سابقه فرهنگی این شهر آن چنان با ارزش است که هر انسانی با اندک مطالعه و توجه در مورد آن به اهمیت مطلب پی می برد و این سابقه فرهنگی به زمان فتوحات اسلام و اوایل دوران حکومت اسلامی می رسد. بخصوص دوره حکومت اموی صحابه پیامبر که دوستدار خاندان اهل بیت علیه السلام بوده و مخالف حکومت ستم پیشه اموی به شمار می آمدند برای دور ماندن از فشارها و تهدید های آنان به خراسان، به خصوص شهر بیهق روی آورده و این دیار به عنوان پناهگاه آنان محسوب می شد و یا اگر مورد خشم والیان قرار می گرفتند برای تنبیه به این شهر تبعید می شدند. از جمله ابور فاعه که یکی از صحابه بزرگ پیامبر اکرم(ص)به شمار می آمد سرنوشتی بدین صورت داشت.از طرفی مزاج مسلمانان عرب آب و هوای خشک را می پسندید و مسلمانان پس از پیروزی بر ساسانیان بیشتر مناطق گرم و خشک را برای سکونت انتخاب می کردد و شهر بیهق به دلیل اینکه در منطقه کویری و خشک جای گرفته بود مورد پسند مسلمانان واقع شده و در این شهر باقی ماندند و با مردم بومی همزیستی نموده و خاندانهای مختلفی را بوجود آوردند که در کتاب تاریخ بیهق به این افراد از جمله قنبر غلام مولای متقیان علی (ع)و دیگران اشاره شده است.و از این خاندانها افراد بزرگواری در صحنه علم و ادب و زهد و تقوا پا به عرصه وجود گذاشتند که در پیشرفت و توسعه فرهنگ و تحولات سیاسی اجتماعی بیهق نقش بسزایی را ایفا کردند که به عنوان نمونه در صحنه فرهنگی باید به بزرگوارانی از جمله ابوالحسن بیهقی مؤلف تاریخ بیهق و ابوالفضل بیهقی صاحب تاریخ مسعودی و دیگران اشاره کرد.و نیز در صحنه تحولات اجتماعی باید به حرکت عظیم سربداران اشاره نمود که نهضتی شیعی را در مقابل ایلخانان مغول بوجود آوردند و این جوشش اجتماعی حکومت سربداریه را در حدود نیم قرن در نواحی وسیعی از سرزمین ایران برقرار نمود.باید گفت حیات هر قومی بسته به فرهنگ و دانش آن مرز و بوم دارد و اینکه آنان تا چه حد از علم و تمدن بهره داشته اند، نقش مؤثری در افتخارات آن قوم دارد و این افتخار حاصل نمی گردد جز اینکه میان قوم، بزرگان و علما و دانشمندانی پا به عرصه ظهور نهاده باشند. و از آنجا که سبزوار نیز دارای چنین افتخاراتی در گذشته بوده است، پس بهتر آمد تا بر تلاش و کوشش آنان ارج نهاده از سرمایه های مفید آنان بهره ببریم و آیندگان را نیز مشمول این فضیلت گردانیم.

 

جه تسمیه نام روستا

     سوربن از دو واژه " سور " و " بن " تشکیل شده است. در واقع بخش اول نام یک کلمه مازندرانی میباشد که ترجمه کلمه " سور " بزبان فارسی بمعنای " سرو " یعنی درخت سرو میباشد. در گویش محلی بدرخت سرو " سور " میگویند. بخش دوم کلمه هم یعنی " بن " که بمعنای مصطلح فارسی آن یعنی " بن " ؛ پایین و زیر میباشد. از ترکیب دو کلمه فوق یک کلمه مرکبی بنام " سوربن " بدست می آید که در واقع بمعنای همان " سرو بن " میباشد. یعنی زیر درخت سرو.

     پس سوربن یعنی جائی  زیر درخت سرو. مثلا اگر یک نفر زیر درخت سرو نشسته باشد، میگویند او در سوربن نشسته است. با این توضیح میتوان وجه تسمیه نام روستا را دریافت. یعنی روستای سوربن در جائی واقع شده است که یک درخت سروی یا چندین درخت سرو در قسمت بالاتر آن مکان ، واقعند.

     از بعضی از ریش سفیدان روستا پیرامون وجه تسمیه نامگذاری سوال شد، تقریبا اکثر قریب باتفاق روایت زیر را بیان داشتند که به عقیده راقم این سطور مقرون به واقعیت هم بوده است:

     یک تل  - تپه کوچک – در مکان فعلی روستا ، وجود داشت که چند درخت سرو روی آن تل بود. این منظره یعنی وجود درخت سرو آنهم روی تل در صحرای هموار منطقه ، بطور واضحی برای افراد قراء پیرامون، از فاصله های دور دست مشخص بود. اگر از فردی که قصد عزیمت به این منطقه را داشت، سوال میکردند که کجا میروید؟ آنشخص جواب میداد:  سوربن  ! یعنی به همان زیر درخت سرو که منظور همان درخت سرو با همان منظره خاص خودش که روی تل بود. بهمین دلیل ، بعدها که افرادی بصورت سکنه در این مکان ساکن شدند را ، سوربنی مینامیدند. و لذا روستای سوربن بر اساس این واقعه نامگذاری شد. تا زمان نگارش این سطور قول دیگری در خصوص وجه تسمیه روستا نشنیده ام. چنانچه به مطلب یا اطلاعات جدیدتری در این رابطه دسترسی حاصل شد. حتما در بخشهای دیگر به آن اشاره خواهد رفت.

     نامگذاری بطورکلی در پیش ترها متاثر از دلائل گوناگونی بوده است، دلائل طبیعی، اجتماعی و... ولی فراوانترین نامگذاری ها بر مبنای وضعیت طبیعی بوده است. فی المثل همین مبنا که برای نام سوربن وجود دارد. یعنی با توجه و وضعیت طبیعی و جغرافیائی ، اسمی را برای یک منطقه ، بویژه منطقه مسکونی یا مزروعی انتخاب میکردند.

     مثلا در یک منطقه ای درخت انار زیادی وجود داشت، در نامگذاری با توجه بهمین مبنا، نام آن منطقه را مثلا اناردین یا انار کلاء و ... میگذاشتند.

     روستاهائی که بر مبنای وضعیت جغرافیائی و طبیعی نامگذاری شده اند، بسیار زیادند. میتوان در همین منطقه خودمان از روستاهائی مانند: سوربن ، اناردین ؛ تجن لته ؛ ولوجا ؛ پنبه چوله ؛ سیاه چنار ؛ موذی باغ و... نام برد که با توجه به مبناهائی به ترتیب: درخت سرو ، درخت انار ، رودخانه تجن ، درخت اوجا، پنبه ، درخت چنار ، درخت بلوط و... نامگذاری شده اند.

     قدمت روستاهائی که با این مبناها نامگذاری شده اند معمولا طولانی تر از دیگر روستاهاست که بر اساس مبناهای دیگر نامگذاری شده اند.

     یک مبنای دیگر نامگذاری را میتوان از جهت اجتماعی آن دانست که در این صورت نام یک فرد که باعث یا بانی استقرار و آبادی روستا میشد، مبنای نامگذاری قرار میگرفت، که روستاهای از این دست در منطقه مازندران بسیار زیاد است: روستاهائی مثل محمدآباد، حسین آباد، امیرآباد، علی آباد، و...از این نوعند. البته این مبنا خود دو حالت دارد. یک حالت یا جنبه آن بصورت طبیعی و خودبخودی نامیده میشد. مثلا فردی بنام حسین واقعا باعث اصلی آبادی یک منطقه مسکونی میشد و مردم منطقه بصورت خودبخودی آنجا را بنام حسین آباد نامیده اند. و حالت دیگر آن نامگذاری بصورت تحکمی و تقریبا اجباری و قراردادی بوده است. مثلا فردی خان یا ارباب ده بوده و بواسطه ارضاء تمنیات خودخواهی و حس زنده نگهداشتن نام خویش، بزور سعی میکرده است که نام یک آبادی را بنام او بخوانند. این دسته از روستاها بطور معمول از قدمت و پیشینه کمتری برخوردارند. البته برای نامگذاری مبناهای دیگری هم حتما وجود داشته است که بحث آن از حوصله این مقال خارج است.

     در پایان لازم است یادآور شوم که بعد از انقلاب بواسطه تغییر ارزشها ، تغییرات زیادی در اسامی و نامهای مناطق و شهرها و روستاها بوجود آمد. بویژه در شهرها. گاهی هم حساسیتهای سیاسی اجتماعی خاصی را هم این تغییر دادنها بوجود آورده است، منباب نمونه:

     عده ای از افراد جوان باصطلاح انقلابی ، نام روستای سورک که در حدود 15 کیلومتری شرق ساری قراردارد را به " صبرا " – نام یکی از مناطق فلسطین – تغییر داده بودند. این تغییر با عکس العمل تقریبا شدید مردم روبرو شد و بالاخره این تغییر نام جا نیفتاد و همان سورک قبلی باقی ماند. اما همین مسئله باعث دودستگیهای زیادی شد و عده ای تقریبا به مخالفت برخاستند و باقی ماج

 

 

 

جه تسمیه: نام سیف آباد فاقد پیشینه تاریخی است. براساس اسناد موجود در اداره ثبت اسناد و املاک شهرستان ساوجبلاغ، اراضی سیف آباد در سال 1311 خورشیدی فاقد این نام بوده و پس از خریداری این املاک به وسیله خانم «سکینه سیف» از فردی به نام میرزا محمدعلی خان به جهت نام خانوادگی مالک به سیف آباد معروف شده است.

 

2) پیشینه تاریخی: با توجه به توضیحات فوق، سیف آباد از اوایل سال 1300 خورشیدی با مهاجرت اهالی روستاهای اطراف، با هدف گسترش کشاورزی شکل گرفته و در واقع فاقد پیشینه تاریخی اعم از آثار و رویدادهای تاریخی می باشد.

 

3) عدم استفاده در نام خانوادگی چهره های علمی: تاکنون هیچ کدام از چهره های علمی متقدم و متأخر این شهر از پسوند سیف آبادی و مشتقات آن در نام خود استفاده نکرده اند.

 

4) عدم برخورداری شهر از نام یکسان: در ساوجبلاغ و شهرستان های همجوار، این شهر به سه نام «سیف آباد بزرگ»، «سیف آباد خالصه» و «پل کردان» معروف است و این تنوع نام ها در روند شناخت فراگیر این شهر اثر منفی گذارده است. این در حالی است که نام پل کردان اغلب با نام «روستای کردان» از توابع بخش چندار شهرستان ساوجبلاغ مخلوط می گردد.

 

5) عدم بازتاب ویژگی های شهری: پسوند «آباد» در نام این شهر، مانع از بازتاب ویژگی های شهری در اذهان هموطنان گرامی می شود و بیان کننده ویژگی های اقلیمی، فرهنگی و جغرافیایی این شهر نیست.

 

6) خواست و اراده فراگیر اهالی: اقدامات ذیل این نتیجه را دربر داشت که اکثریت غالب اهالی و اقشار مختلف شهر همانند معتمدان محلی، روحانیت، خانواده معظم شهدا و ایثارگران، بسیجیان، جوانان، فرهنگیان، دانش آموزن، دانشجویان، بانوان، کشاورزان و ... موافقت خود را با تغییر نام شهر اعلام کردند و در این میان نام «مهردشت» بیشترین اقبال را به خود اختصاص داد.

 

این اقدامات مطالعاتی و اجرایی عبارتند از:

 

- چاپ و توزیع فراخوان عمومی جهت جمع آوری اسامی پیشنهادی شهروندان در شمارگان 4000 نسخه؛

 

- درج آگهی در نشریات محلی غرب استان تهران به شمارگان 15000 نسخه؛

 

- دریافت 6000 پیامک از شهروندان؛

 

- برگزاری 4 جلسه کارشناسی و تخصصی با صاحب نظران و پژوهشگران جهت تصمیم گیری علمی درباره تغییر نام.

 

درباره وجه تسمیه نام سمنان که به این منطقه اطلاق می‌شود، عقیده‌ها و نظرهای گوناگونی رایج ومعمول است که به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:

  • در گذشته‌های دور در محل آتشکده بزرگ هریس در کومش (سمنان) شهری عظیم با بت خانه‌ای بزرگ با ساختمانی رفیع و با شکوه وجود داشته است. به همین علت احتمال می‌رود که مردم این سرزمین قبل از ظهور زرتشت، دارای مذهب «سمتی» یا «سمینه» بوده‌اند و بت خانه بزرگ آنان در محل سمنان فعلی واقع بوده است.
  • برخی دیگر بر این باورند که سمنان در اصل «سکنان» منسوب به طوایف سَکَه‌ها می‌باشد و الف و نون آن نشانه نسبت و مکان است که در واژه‌های گیلان و غیره مشاهده می‌شود.
  • عده‌ای دیگر از اهالی سمنان عقیده دارند که نام قدیم سمنان (سیم لام) بوده که بنای آن به دست دو نفر از فرزندان نوح پیغمبر به نام‌های (سیم النبی) و (لام النبی) انجام گرفته که مقبره آنان در کوه‌های شمال شرقی سمنان در محلی موسوم به پیغمبران واقع است. بر این اساس کلمه (سیم لام) در اثر کثرت استعمال به مرور زمان به سمنان تبدیل شده است.
  • برخی نیز افسانه بنای اولیه را به دو هزار سال قبل از میلاد مسیح به دستور تهمورث دیوبند نسبت داده اند. در آن زمان شهر را به سمینا نام گذاری نموده‌اند که به مرور زمان به سمنان تغییر یافته است.
  • روایت دیگر حاکی از این است که نام قدیم سمنان در زبان محلی «سه مه نان» بوده و منظور ساکنان آن این بوده است که محصولات کشاورزی این منطقه نان و آذوقه اهالی را بیش از سه ماه تأمین نمی‌کند. بعدها به مرور زمان «سه مه نان» به سمنان تغییر یافته است. به هر حال آن چنان که از منابع و کتب تاریخی استنباط می‌شود سمنان یکی از مناطق کهن و قدیمی ایران است که در درازای تاریخ فراز و نشیب‌های زیادی را پشت سر گذاشته است.

 

 

     سوادکوه در دوران مختلف تاریخ،محدؤوده ثابتی نداشته و همواره حدودو مرز آن در اثر عوامل طبیعی، اقتصادی و سیاسی تغییر یافته است. مکشوفات باستان شناسی بهمراه اسناد و مکتوبات تاریخی حاکی از آن است که سوادکوه از نواحی کهن طبرستان و ایران بوده و انسجام بافت اجتماعی و فرهنگی آن در دوران اساطیری ایران ریشه دارد. این ناحیه همواره در تعیین مسیر تاریخ طبرستان حضور مؤثر داشته و مورد توجه حکام دولت مرکزی بوده است. مورخینی مانند ابن اسفندیار تا قبل از قرن دهم هجری قمری آنرا جزئی از ناحیه تپورستان در ایالت فرشوادگر ذکر کرده اند که از شرق تا جرجان، از غرب تا دیار آذربایجان، از جنوب تا نواحی ری، قومس و دامغان وسعت داشت.

    ایالت فرشوادگر که در آثار مورخینی نظیر استرابون یونانی، ابن اسفندیار، میر ظهیرالدین مرعشی و کتاب اوستا از آن یاد شده ترکیبی از واژه های تبری فرش به معنی دشت و جلگه، واد به معنی کوه و گر به معنی دریا ذکر شده است. در برخی دیگر از منابع تاریخی مانند التدوین آمده که نام قدیم سوادکوه پتشخوارگر و پتشخرگر بوده و فرمانروایان و امرای بسیاری از این منطقه برخاسته و وقایع تاریخی مهمی نظیر ورود و سکونت فریدون پادشاه پیشدادی، پیکار رستم پهلوان مشهور شاهنامه فردوسی با دیوان مازندران و عبور اسکندر مقدونی در جنگ با داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی در این ناحیه روی داده است.

    در روایات شاهنامه فردوسی و اوستا، کتاب دینی پیروان آئین زرتشت آمده است که سوادکوه در گذشته محل زندگی انسانهای متمدنی بوده که آئین دیوسنائی داشته و با اشو زرتشت دشمنی می ورزیدند.

    واژهائی نظیر دیوا، دی، دوآزرک و دا که اکنون نیز در زبان بومیان این نواحی رایج می باشد، از آن روزگاران به یادگار مانده است. نشانه هائی نیز از آئین میترائیسم و مهر پرستی در قرون اولیه میلادی و اواسط حکومت پادشاهان ساسانی، در این ناحیه وجود داشت. در زمان یزگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی، حکومت سرزمین سوادکوه به ولاش واگذار و لقب فرشواد جر شاه به او اعطا گردید.

    ساکنین این ناحیه بدلیل وضعیت طبیعی منطقه در بدو ورود سپاهیان مسلمان به ایران، سالیان متمادی با آنها و عوامل خلفای اموی مبارزه کرده و حتی تا قرن چهارم هجری بزبان پهلوی سخن می گفته و با خط پهلوی کتابت می کرده اند. کتیبه ای نیز به خط پهلوی ساسانی در بنای باستانی برج لاجیم بر جای مانده مربوط به قرن پنجم هجری قمری است. سرانجام اهالی منطقه با اختیار و تسلط کامل دین جدید را پذیرفته و به اسلام علوی روی آوردند. عده ای از مورخین بهمین دلیل سوادکوه را کوه سیاه معنی کرده و بر این عقیده اند که اعراب در طی سالها مبارزه با مردم این ناحیه شکست خورده و بدلیل هراس ناشی از هیبت کوههای مرتفع و صعب العبور که از انبوه درختان بلند و کهنسال پوشیده بوده نام سوادکوه یا کوه سیاه را بر این سزمین نهادند.

    در عهد خلافت مأمون خلیفه عباسی، اسپهبد مازیار به جر شاه یا پادشاه کوهستان ملقب گردید. این کوه بخشی از کوههای آپارسن قدیم بود که در کتاب اوستا او پا میری یسنا خوانده می شد و اکنون نیز همین نام در سوادکوه وجود دارد.

    در برخی از اسناد و مکتوبات تاریخی بجای مانده از جمله کتاب التدوین، سوادکوه را همان ناحیه مشهور فرشوادگر دانسته اند که در آثار مورخین مختلف در طی دوران تاریخی فرشوادگر، پرشخوارگر، پتشخوارگر، پرخواتروس، فرشوادجر، پذشخوارگر نیز خوانده شده است.

    درهمین کتاب ذکر شده که تا زمان حکومت فریدون، ششمین پادشاه پیشدادی ایران، سوادکوه جزء اقطار مازندران در حوزه فرشوادگر بوده و فریدون در ناحیه شیلاب یا تیلاب سوادکوه بزرگ شده است. در کتاب اوستا نیز آمده که فرشوادگر در جنوب دریای فرا فکرت قرار دارد و تخت گاه دیوان مازنی است.

    در تحولات اجتماعی و تاریخی بعد از قرن پنجم تا اواخر قرن سیزدهم هجری قمری نیز همواره نام سوادکوه بعنوان منطقه ای امن و محفوظ مطرح بوده است. بهمین دلیل باید اذعان داشت که بافت فرهنگی، اجتماعی و تمدن غنی و باستانی این منطقه به سنت دیگر مناطق کشور در طی فراز و نشیبهای تاریخ دچار آسیب کمتری شده است.

    نام این منطقه از واژه هند و ایرانی سو، زئو، دئو، گرفته شده که معادل واژه فارسی روشنائی و واژه عربی صاف است. واژه های شبیه آنها نیز کماکان در گویش و نام اماکن مختلف وجود دارد. واژه سات نیز در اغلب نقاط مازندران بجای واژه صاف و روشن بکار می رود. در سوادکوه نیز در نام روستای سات روآر، مرتع سوته، رودخانه ذبیر و در زیرآبو سئو رویا آب روشن، فرمانهای مختلف این واژه باستانی دیده می شود.

    درحال حاضر نیز اهالی منطقه کوههای صاف و عاری از درخت را ساکو می خوانند که مخفف کلمه سات کوه یا کوه صاف می باشد.

    عده ای نیز بر این عقیده اند که نام سوادکوه از کوه سوات گرفته شده که در جنوب شرقی روستای چرات در دهستان ولوچی واقع شده و در ارتفاعات آن آثاری از تمدن قدیم مشاهده می شود که احتمالا بدلیل استقرار حاکمان قدیم سوادکوه بر جای مانده است.

    با توجه به اینکه واژه سات با دگرگونی واژه سئو یا دئو پدید آمده و به معنی صاف روشن در جملات بکار می رود بهتر آن است که نام سوادکوه را بر گرفته از واژه سات کوه یا کوه صاف و بدون درخت بدانیم. در حال حاضر نیز واژه های سات روآر به معنی آب زلال و روشن، سئو درکا به معنی زلال و صاف، ذیب لا به معنی روشن و در گویش بومیان منطقه بکار می رود.

    عده ای از محققین نیز معقدند که نام سوادکوه با تغییر واژه کهن فرشوادگر به فرشواد کوه سپس تبدیل آن به سوادکوه پدید امده است.

    در بر خی از اسناد و کتب تاریخی اسامی دیگری مانند قارن کوه، شروین کوه، جبال شروین و کولاچی نیز برای این نا حیه بکار رفته است. میرظهیرالدین مرعشی نیز در میان وقایع تاریخی قرن هشتم هجری قمری آن را گلابی نامیده که علت آن معلوم نیست.

جه تسمیه نام روستا

     سوربن از دو واژه " سور " و " بن " تشکیل شده است. در واقع بخش اول نام یک کلمه مازندرانی میباشد که ترجمه کلمه " سور " بزبان فارسی بمعنای " سرو " یعنی درخت سرو میباشد. در گویش محلی بدرخت سرو " سور " میگویند. بخش دوم کلمه هم یعنی " بن " که بمعنای مصطلح فارسی آن یعنی " بن " ؛ پایین و زیر میباشد. از ترکیب دو کلمه فوق یک کلمه مرکبی بنام " سوربن " بدست می آید که در واقع بمعنای همان " سرو بن " میباشد. یعنی زیر درخت سرو.

     پس سوربن یعنی جائی  زیر درخت سرو. مثلا اگر یک نفر زیر درخت سرو نشسته باشد، میگویند او در سوربن نشسته است. با این توضیح میتوان وجه تسمیه نام روستا را دریافت. یعنی روستای سوربن در جائی واقع شده است که یک درخت سروی یا چندین درخت سرو در قسمت بالاتر آن مکان ، واقعند.

     از بعضی از ریش سفیدان روستا پیرامون وجه تسمیه نامگذاری سوال شد، تقریبا اکثر قریب باتفاق روایت زیر را بیان داشتند که به عقیده راقم این سطور مقرون به واقعیت هم بوده است:

     یک تل  - تپه کوچک – در مکان فعلی روستا ، وجود داشت که چند درخت سرو روی آن تل بود. این منظره یعنی وجود درخت سرو آنهم روی تل در صحرای هموار منطقه ، بطور واضحی برای افراد قراء پیرامون، از فاصله های دور دست مشخص بود. اگر از فردی که قصد عزیمت به این منطقه را داشت، سوال میکردند که کجا میروید؟ آنشخص جواب میداد:  سوربن  ! یعنی به همان زیر درخت سرو که منظور همان درخت سرو با همان منظره خاص خودش که روی تل بود. بهمین دلیل ، بعدها که افرادی بصورت سکنه در این مکان ساکن شدند را ، سوربنی مینامیدند. و لذا روستای سوربن بر اساس این واقعه نامگذاری شد. تا زمان نگارش این سطور قول دیگری در خصوص وجه تسمیه روستا نشنیده ام. چنانچه به مطلب یا اطلاعات جدیدتری در این رابطه دسترسی حاصل شد. حتما در بخشهای دیگر به آن اشاره خواهد رفت.

     نامگذاری بطورکلی در پیش ترها متاثر از دلائل گوناگونی بوده است، دلائل طبیعی، اجتماعی و... ولی فراوانترین نامگذاری ها بر مبنای وضعیت طبیعی بوده است. فی المثل همین مبنا که برای نام سوربن وجود دارد. یعنی با توجه و وضعیت طبیعی و جغرافیائی ، اسمی را برای یک منطقه ، بویژه منطقه مسکونی یا مزروعی انتخاب میکردند.

     مثلا در یک منطقه ای درخت انار زیادی وجود داشت، در نامگذاری با توجه بهمین مبنا، نام آن منطقه را مثلا اناردین یا انار کلاء و ... میگذاشتند.

     روستاهائی که بر مبنای وضعیت جغرافیائی و طبیعی نامگذاری شده اند، بسیار زیادند. میتوان در همین منطقه خودمان از روستاهائی مانند: سوربن ، اناردین ؛ تجن لته ؛ ولوجا ؛ پنبه چوله ؛ سیاه چنار ؛ موذی باغ و... نام برد که با توجه به مبناهائی به ترتیب: درخت سرو ، درخت انار ، رودخانه تجن ، درخت اوجا، پنبه ، درخت چنار ، درخت بلوط و... نامگذاری شده اند.

     قدمت روستاهائی که با این مبناها نامگذاری شده اند معمولا طولانی تر از دیگر روستاهاست که بر اساس مبناهای دیگر نامگذاری شده اند.

     یک مبنای دیگر نامگذاری را میتوان از جهت اجتماعی آن دانست که در این صورت نام یک فرد که باعث یا بانی استقرار و آبادی روستا میشد، مبنای نامگذاری قرار میگرفت، که روستاهای از این دست در منطقه مازندران بسیار زیاد است: روستاهائی مثل محمدآباد، حسین آباد، امیرآباد، علی آباد، و...از این نوعند. البته این مبنا خود دو حالت دارد. یک حالت یا جنبه آن بصورت طبیعی و خودبخودی نامیده میشد. مثلا فردی بنام حسین واقعا باعث اصلی آبادی یک منطقه مسکونی میشد و مردم منطقه بصورت خودبخودی آنجا را بنام حسین آباد نامیده اند. و حالت دیگر آن نامگذاری بصورت تحکمی و تقریبا اجباری و قراردادی بوده است. مثلا فردی خان یا ارباب ده بوده و بواسطه ارضاء تمنیات خودخواهی و حس زنده نگهداشتن نام خویش، بزور سعی میکرده است که نام یک آبادی را بنام او بخوانند. این دسته از روستاها بطور معمول از قدمت و پیشینه کمتری برخوردارند. البته برای نامگذاری مبناهای دیگری هم حتما وجود داشته است که بحث آن از حوصله این مقال خارج است.

     در پایان لازم است یادآور شوم که بعد از انقلاب بواسطه تغییر ارزشها ، تغییرات زیادی در اسامی و نامهای مناطق و شهرها و روستاها بوجود آمد. بویژه در شهرها. گاهی هم حساسیتهای سیاسی اجتماعی خاصی را هم این تغییر دادنها بوجود آورده است، منباب نمونه:

     عده ای از افراد جوان باصطلاح انقلابی ، نام روستای سورک که در حدود 15 کیلومتری شرق ساری قراردارد را به " صبرا " – نام یکی از مناطق فلسطین – تغییر داده بودند. این تغییر با عکس العمل تقریبا شدید مردم روبرو شد و بالاخره این تغییر نام جا نیفتاد و همان سورک قبلی باقی ماند. اما همین مسئله باعث دودستگیهای زیادی شد و عده ای تقریبا به مخالفت برخاستند و باقی ماج

 

·        

·         سیستان سرزمین افسانه ساز کهن ایران خاستگاه اسطوره ها و حماسه ها و دست خوش حوادث گوناگونی در طول تاریخ  ایران زمین بوده است . یازدهمین سرزمینی است که اهورامزدا بیافرید این سرزمین باستانی در ادوار مختلف دارای اسامی گوناگون از جمله : سیوستان، سکستان ، سیستن ، ماساژت ، آریا پلیس ، درانگیانا ، زرنگ ، زرنج ، نیمروز یا نصف النهار ،زاول ، زابل و دهها نام دیگر بوده است .

·         با اتصال خشکیهای اطراف قریه حسین آباد و ناصرآباد روستا بزرگی تشکیل گردید که بعد از تاسیس پادگان ارتش به اهمییت آن افزوده شد و سرانجام در سال 1307 ش. شهرستان زابل شکل گرفت . در اواخر عهد کالکولتیک یعنی بین 4000_ 3200 قبل از میلاد در بخش جنوب شرق ایران در سایه لطف رود خانه هیرمند و شرایط مناسب آب و هوایی آن در منتهی الیه این رود خانه بستر اولیه تمدن عظیم سیستان در شهر سوخته شکل گرفت و بعد ها طی دوره های مختلف رخ دادهای متعددی تا به امروز بر این منطقه حکم فرما بوده است . مورخین بنای سیستان  را به دست گرشاسپ در 4000 سال قبل از اسلام می دانند پس از وی سیستان خاک جهان پهلوانان شاهنامه بوده است از خاندانهای مهم باستانی حاکم بر سیستان (کیو مرث ، هوشنگ ، طهمورث ، جمشید ) و کیانیان ( کیقباد ، کیکاووس ، کیخسرو ) البته قبل از مادها بودند که مدت حکومت پادشاهان کیانی 718 سال بوده است . _ زرنگ یا سیستان در هخامنشی (505_ 330 پ.م ) از پارت جدا شد و ساتراپ جدا گانه ای را نشکیل داد  که پایگاه مرکزی و مذهبی منطقه بود . و در کتیبه های کورش و داریوش کبیر از آن به عنوان زارنگیانا نام برده شده است . در سال 23 (ه ق ) مسلمانان وارد سیستان شده اند و سیستانیان چنان که حقانیت دین مبین اسلام را در یافتند با نامه و پیام امام حسن (ع) به لسلام روی آوردند . در محرم سال (247ه ق) یقوب لیث صفاری نخستین دولت  مستقل ایرانی را پس از اسلام پایه گذاری کرد وی خدمات فراوانی به فرهنگ ایران زمین کرد . در 19 بهمن 1330 قیام خونین مردم سیستان برعلیه حکومت خود باخته پهلوی و خاندان علم اتفاق افتاد که طی آن پرچم انگلیس را به آتش کشیدند  . در سال 1357 همزمان با سایر نقاط دوران رشادت های مردم و پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی بود و بعد از آن انقلاب نیز پاک اندیشان سیستانی با حضور در جبهه ها و در صحنه های مختلف هم پا و هم آوای برادران و خواهران خود آبادانی و مرز داری از این آب و خاک کوشا هست



شهرستان جَهرُم در استان فارس جای گرفته است.این شهرستان از شمال به شهرستان فسا، از باختر و جنوب به شهرستان فیروزآباد، از خاور به شهرستان داراب، از شمال باختر به شهرستان شیراز و از جنوب خاور به شهرستان لار محدود می‌شود. مهم ترین صنعت دستی این شهرستان قالی بافی است به طوری که یکی از ارکان مهم رشد اقتصاد شهرستان جهرم را تشکیل داده و هر ساله نیمی از این محصولات را که شامل قالی، جاجیم و گلیم است که به شهرهای دور و نزدیک صادر می‌شود. زیربنای اقتصادی شهرستان جهرم را کشاورزی و باغ‌داری، دام‌داری و قالی‌بافی تشکیل می‌دهد. طبعابازرگانی نیز در همین سمت و سو حرکت می کند و مرکبات، خرما و تره بار، قالی، جاجیم، پنبه و بادام مهم ترین اقلام صادراتی جهرم را تشکیل می دهد. از این محصولات مقداری نیز به خارج صادر می‌شود.   

ریشۀ اعلام جغرافیائی خلیج‌فارس و دریای عمان براساس فقه‌اللغۀ ایرانی
تنب‌بزرگ و تنب‌کوچک: در زبان مردم منطقه این دو جزیره را تنب‌گپ و تمب‌‌مار بامیم ساکن می‌نامند. در زبان‌فارسی تبدیل نون به میم در اتصال بابا دور از قواعد دستور زبان نیست. تمب بمعنای تپه و تمب گپ یعنی تنب‌بزرگ و تمب مار یعنی جزیره‌ای که در آن مار فراوان است و چون جزیرۀ کوچک است و در میان دریا به صورت تپه نمایان است آن را تمب گفته‌اند.
مصدر تمبده یعنی فروریختن و انباشته شدن و مفهوم این مصدر مانند تمبیدن در لهجۀ شیرازی و یزدی است اما در تعریب این دو جزیره را طنبینی یعنی دو تنب اصطلاح کرده‌اند با طاء مؤلف.
ابوموسیٰ: این جزیره در زبان مردم منطقۀ بوموسی یا باموسی گفته می‌شود مانند بابا‌طامر، باباکوهی بمعنای پیرعزلت گزیده نام این جزیره را مهم تعریب کرده‌اند و ابوموسیٰ شده است. تعجب نفرمائید که چگونه این تعریب‌ها صورت گرفته شده است. بیاد بیاوریم که کرمانشاهان را قرمیشه و گلپایگان را جز فادقان کرده‌اند که البته در کتب و در تداول محاوره این تعریب مقبولیت نیافته و کرمانشاهان و گلپایگان جاودانه به همان صورت باقی مانده است.
عمان: در سفرنامۀ پریپلوس دریای ارتیره از دورۀ اشکانی، کاسماس ایندکوپلوستوس از قول سوپاتروس سیاح و تاجر یونانی نوشته است که چون سوپاتروس با یک کشتی ایرانی که به سیلان آمده بود به دریای عمان می‌رسد آنرا دریای اومانه می‌نامد یعنی دریائی که او = aw آب در آن مانده است از کلمۀ او = aw آب و فعل ماندن. امروزه هم در بوشهر رودموند و منطقۀ ماندستان داریم و در کارنامۀ اردشیر بابکان از دورۀ ساسانی نیز از موندستان نام رفته است.
مسقط: در سفرنامۀ عبدالرزاق سمرقندی سفیر میرزا شاهرخ تیموری به هندوستان مسکت ذکر شده است و مس به معنای مه و بزرگ و کت و کده بمعنای خانه و شهر و آبادی و مسکت یعنی خانه و شهر و آبادی بزرگ. شباهت مسکت با مزگت یعنی مسجد و نیایشگاه و معبد هم اسم دور از دهن نیست. در این سفرنامه از عمان با نام ماجان و ماکان نام رفته است که تحریفی از مغان است و از آنجا مِس برای معابد ایلامی شهلاک این شوشیناک ایلامی به ریشهر بوشهر می‌آورده‌اند.
سیراف: یاقوت نوشته است که چون کیکاوس کیانی را غرور گمراه کرد و بر تخت بر بال عقابان گرسنۀ تیز پرواز به آسمان صعود کرد و دعوی خدائی نمود، خداوند باد را فرمان داد تا او را به زمین افکند. کیکاوس به زمین سقوط کرد و از مردمان آب خواست، برای او شیر و آب آوردند و آن محل نام شیرآب گرفت و بعد در محاوره سیراف شد. اما بنده را عقیده بر این است که چون سیراف در دامنۀ تپه‌های کوههای جم و ریز واقع شده و در زبان مردم شکافهای حاصله از بارانهای تند را شیل می‌گویند، شیل و سیل آب سیراف یعنی آبی که از شکافهای تپه‌های شمالی سیراف فرو می‌ریزد و به زمین‌های ساحل می‌رسد.
رأس موسندام: رأس موسندام در انتهاء شبه جزیرۀ عربستان و وارد به دریای عمان است و امروزه جزء خاک عمان است. رأس بمعنای سر و پیش‌رفتگی خاک در آب یا دماغۀ کوه در دشت. در زبان فارسی رامسر و رودسر و بابلسر و سنگسر و در عربی رأس عطاف، رأس‌الحد و رأس‌الکواکب و امثال آن. رأس موسندام به صورت رأس موزاندام یعنی پیش‌رفتگی خاک در آب که به نام هیکل موز خدای هرموز، هرمزد و متعلق به هرموز است و در تعریب رأس موسندام شده است.
هرموز: جزیرۀ هرموز و تنگۀ هرموز، جزیره و تنگۀ خدای هرموز، هُرمزد و در پس کرانه‌های خلیج‌فارس آبادیهای هورمود، هرموز، هرمودر، هرم، هیرم نشانی از هرموز دارند و هُرام به معنای آتش و حرارت و پاکی و آتش پاک و مقدس.
جلفار: یکی از کتب بسیار معروف دریانوردی در اقیانوس هند که به زبانهای عربی و انگلیسی و فارسی چاپ شده است کتاب الفوائد فی اصول علم البحر و القواعد است تألیف شیخ شهاب احمد بن ماجد جلفاری بندر کنگی راهنمای و آکودوگامای پرتغالی در کشف هندوستان است. نویسندگان اروپائی و به تبعیت آنها نویسندگان عرب او را عرب و اهل جلفار دانسته‌اند کلمۀ شهاب ایرانی بودن ابن ماجد را می‌رساند. اما جلفار که سرزمینی بین شارجه و رأس الخیمه بوده است را سرزمینی عربی و نام جلفار را عربی دانسته‌اند، اما جلفار تعریب گلبار است مانند رودبار یعنی ساحل رود و زنگبار یعنی ساحل سپاهان چون گل‌سرخ محمدی خشک‌شده را که زائد بر مصرف بوده از فیروز‌آباد فارس و قمصر و نطنز کاشان و داراب فارس از بندر لنگه و بندر کنگ به این نقطه حمل می‌کرده‌اند تا کشتی‌ها برسند و به هندوستان و عربستان حمل نمایند. از این جهت این قطعه خاک گل‌بار نام گرفته است.
قطر: مردمان ایران جنوبی ساکن در قطر آنجا را کتر می‌نامند. کتر همان خانه و کاشانه و شهر است و بمعنای شکوه و بزرگی و فره ایزدی است و در زبان فارسی کلمات زیادی در اعلام جغرافیایی و اشخاص با (آر) آغاز می‌شود مانند اردکان، اردستان و اردشیر و اردوان. بیشتر ساکنین قطر مانند ساکنین کویت و بحرین و ابوظبی و دوبی ایرانیان و ایرانی تبار‌ها هستند.
بحرین: بحرین از دو قسمت تشکیل شده، بحرین بحری و بحرین برّی، بحرین برّی امروزه در سواحل عربستان جنوبی است که در متون لحساء و الاحساء نامیده شده و شهرهای عمدۀ آن خورا دمام، نعصوف، قطیف و ذهران عربستان سعودی است ناصرخسرو که به بحرین سفر کرده است جزیرۀ منامه پایتخت امروزی بحرین را دیده و آنرا (اُوال) نامیده است. مرحوم سید محمد محیط طباطبائی اوال Owal را مرکب از بمعنای آب و آل چون چنگال دانسته است و منامه را از ریشۀ نوم و منامه را بمعنای محل خواب نمی‌داند بلکه آنرا تحریفی از مینو و میان آب می‌داند. در بحرین دو دسته مردم زندگی می‌کنند یک گروه بحرینی یعنی عرب‌تبارهای ساکن بحرین و یک گروه بحرانی یعنی ایرانی تبارهای ساکن بحرین و بحرین بمعنای دو دریا نیست و ریشه در بهر و بهره با هاء‌هوز و زبان‌فارسی دارد چون سرزمین پرنعمت و باغ و بوستان بوده و در دورۀ ساسانی مرزبان عربستان سپهبد نیمروز ایرانی ساسانی در این محل ساکن بوده و دارای بهر و باغ و بوستان و املاک بوده است. در دوران ساسانی بحرین بری و بحرین بحری بر رویهم ایالت میش ماهیگ نام داشته و مستقیماً با دربار تیسفون مربوط بوده است.
کویت: کویت از کلمۀ کوت گرفته شده است و کوت بمعنای قلعه و کلات و کوچه و کوی است و کلمه فارسی است.
عراق: عراق تعریب ایراه است و ایراه یعنی سرزمینی که دریا نیست ولی در ساحل دریاست و پس کرانۀ دریاست لارستان را در متون قدیم تا قرن هفتم هجری ایراهستان می‌نامیدند. در برابر ایراه زیراه است و زیراه کلمه‌ای مشتق از زره است و زره بمعنای دریا در پهلوی ساسانی است. حمزۀ اصفهانی دریای پارس را زراه‌کامسیر= زراه‌کامشیر یعنی دریای بکام اردشیر می‌نامد. عراق در دورۀ ساسانی ایالت سورستان نام داشته و مرکز آن یعنی بغداد امروزی و تیسفون و حومۀ آن دل ایرانشهر نام داشته است. مرحوم دکتر محمد محمدی ملایری تحقیقات مستند در باب سورستان و دل ایرانشهر و مرزها و تسوجهای آن نوشته است. بغداد مرکب از دو جزء بغ بمعنای خداوند و داد بمعنای دهِش یعنی دهش خداوند است.
بصره: در زمان ساسانیان و هِشت‌‌آباد ایرانشهر نام داشته یعنی بهشت‌آباد شدۀ اردشیر، ناصرخسرو که بدانجا سفر کرده است آنرا هور اُبلّه نامیده و هور یعنی خور و اُبلّه از آب و لای مشتق شده است.
گامبرون: از زمان تسلط پرتغال بر جزیرۀ هرموز محل بندرعباس فعلی را گامبرون نامیده‌اند. امروز هم بعضی هتلها و مغازه‌ها در بندرعباس گامبرون نامیده می‌شود و تصور غالب نویسندگان این بوده است که گامبرون کلمۀ پرتغالی یا اسپانیول است که از کلمۀ کِمِرکی یونانی بمعنای گمرک گرفته شده است. اما مرحوم محمدعلی‌خان سدید‌السلطنه بندرعباسی در کتابهایش، در صورت تخیلات جزیرۀ قشم از آبادی کوچکی بنام گمبرو نام برده است. گمان می‌کنم پرتغالیان جزیرۀ هرموز به جزیرۀ قشم می‌آمده و در گمبرو یا (کمرو) لنگرگاهی ‌داشته‌اند و چون جرون یعنی محل بندرعباس فعلی را تصرف کرده‌اند و باج و خراج در این محل از کشتی‌ها می‌گرفته‌اند آنرا به زبان خودشان نام داده‌اند و پس از خروج و اخراج پرتغالیان به فرمان شاه‌عباس و با جنگ دو ماهۀ امام‌قلی‌خان صفوی سردار شاه عباس جرون و گمبرون به نام شاه‌عباس، بندرعباس نامیده شده است. اما جرون تعریب ذرون است و ذرون ذرونات مجموعه، بلوکی است که بنام خدای ذروان، ذروان، کرانه، خدای لاتینهی ایرانی نامگذاری شده است.
بشاگرد: بلوکی بر ساحل خلیج‌فارس و در استان هرمزگان است. در خصوص کلمۀ بشاگرد و بشگرد مرحوم پرفسور گرشویج تحقیقات مفصّلی نموده است و آنرا کلمه‌ای بلوچی شناخته است. اما بشاگرد همان بشگرد است یعنی موسم کشت بشن، و بش بمعنای زراعت دیم است و این کلمه در اقیانوس هند و نزد دریانوردان اقیانوس هند و خلیج‌فارس موسم وزش باد مونسون است که چون این باد بشکرد بوزد موسم کشت دیم یعنی بش است یعنی ماههای میزان و قوس (ماههای مهر و آبان). نام باد قوس نیز باد کوش نامیده می‌شود یعنی بادی که از سمت اقیانوس هند و جهت جنوب می‌وزد و موسم سفر به اقیانوس هند است و موسم کشت بش یعنی زراعت دیم است.
کُمراز: سرزمین‌هائی در شمال رأس موسندام و جزئی از سرزمین عمان است. در این نقاط طوائفی زندگی می‌کنند که شیهو و شهو نامیده می‌شوند و زبانی دارند که نه فارسی و نه عربی و نه آفریقایی است. نزدیک به یک قرن است که در خصوص زبان آنها علماء زبان‌شناسی مطالعه می‌کنند و اختلاف‌نظر دارند. سرانجام آقای پرفسور شرود استاد محقق دانشگاه کلمبیا نیویورک که عهده‌دار کرسی (آگا‌خان‌چیر) در آن دانشگاه می‌باشد مقاله را مفصلی در مجلۀ آلمانی زبان چاپ‌و‌یسبادن نوشت و صریحاً لهجۀ کومزاری را در مقایسه با لهجۀ بشاگردی و لاری جزء گروه زبانهای ایرانی شناخت و مقبول اهل‌نظر و زبانشناسی قرار گرفت و کمزار را کام‌زار پنداشت. رأس القمه ـ گویا محمل استقرار نیروی نادرشاه برای حمله به عمان بوده است و چادر‌های سپاه نادری در این مکان افراشته بوده و آنرا رأس الخیمه نامیده‌اند.
شارجه: امرنشینی و یکی از امارات متحدۀ عرب است. چون به فرودگاه شارجه وارد شوید آنرا شارقه می‌شنوید و می‌خوانید. اما شارجه زبانزد مردم است و بیشترین ساکنین این شیخ‌نشینی و مردم سواحل شمالی خلیج‌فارس آنرا شارگه می‌نامند یعنی شهرگه و جای شهر و کلمۀ فارسی است.
نام بندرها و جزیره‌های خلیج‌فارس و دریای عمان ریشه در زبان‌فارسی دارند: میاب، میناب، پسابندر، گوادر، هنگام، خور، مقهات، کشم، هرموز، شتور، هزرابی، لاوان، لارک، خارک و فارکو تقریباً تمامی خورها و بندرها و جزیره‌ها نام فارسی دارند.
قیس: بندر تروکۀ نیمه آبادی در 9 کیلومتری بندر چابهار است قیس همان کلمۀ شریفی سر یعنی رأس یعنی پیش رفتگی خاک در آب است. بندر بسیار معروف دنیای قدیم در ساحل کرمان و بکلران بوده است در متون از آن به نام (ثقریز) نام برده شده که (بارگاه فایند) است. فانیذ و پانیذ یعنی قند. از این بندر قند به دنیای شرق یعنی هندوستان و چین صادر می‌شده است. در زبان یونانی و لاتین تیسفون بصورت تک تیسفون نوشته می‌شود با K در اغاز کلمه و نشانی از کب دارد. بد نیست که بدانیم در این منطقه نقطه‌ای به نام جازموریان در کتب و نقشه‌ها ثبت شده این غلط مشهود یادگار نقشه‌های نظامی نیروی دریائی انگلستان است جازموریان غلط است و گزموریان صحیح است یعنی نقطه‌ای که درختان گز دارد و مورچه‌های فراوان.
فرورو فرورو: نام جزیرۀ کوچکی است سالها پیش از انقلاب جمعیت شیر و خورشید ایران برای معالجه بیماران سواحل و جزائر خلیج‌فارس و دریای عمان یک کشتی مجهز بیمارستانی ترتیب داد و بیماران این نواحی را معالجه و مداوا می‌کرد. نام این کشتی را نارور گذاشتند و من ندانست چرا فرورا به نام فارور تبدیل کرده‌اند. فرور و فرورو از فرورفتن غواص برای صید مروارید در دریا و در موقع صید مروارید مشتق شده است.
اگر جغرافیای طبیعی خلیج‌فارس و دریای عمان را با دقت بخوانیم حتی نام جزائری که امروزه متعلق به عربستان سعودی، کویت و عمان و ابوظبی و قطر و بحرین است غالباً ریشه در زبان فارسی و تهران و ایرانی دارند مانند یاس و ارزنه و سرخ و کمیلو دراز، باربار، خوشاب دارا، بوبیان ساج، تاروت، فارسی و امثال آنها در لغت‌نامۀ دهخدا را ذیل مادۀ یمن نام غالب روستاها شهرهای کهنۀ یمن فارسی است یا ریشه در زبان فارسی دارند. در عمان در طغار نقطه‌ای است که آنرا نزوی گویند و نرونجار صبحگاهی مه مانند است و امروز در لهجه‌های جنوب ایران زبانزد است. راستی را:
مسجد و مدرسه و خانقه و دیر همه‌جا گشتم و دیدم که هیاهوی تو بود

 

نام خرمشهر

در محلی که رود کارون به شط العرب می پیوندد، یعنی در نزدیکی خرمشهر کنونی، شهر کهن تری به نام؛ بیان؛ وجود داشته است که تا سده چهارم هـ. قـ نیز آثاری از آن بر جای مانده بود. این شهر پیش از اسلام؛ بارما؛ نامیده می شده است و به گفته؛ ابوزید بلخی؛ در زمان خلافت عمر تبدیل به؛ بیان؛ شده است پس از ویرانی شهر بیان؛ در نزدیک ویرانه های آن – یعنی در جایی که با جدا شدن کانال؛ عضدی؛ در بهمنشیر ؛ قسمت شمال شرقی آبادان پدید آمده باشد و اکنون نیز به نام؛ محرزی؛ معروف است و جزو حومه خرمشهر محسوب می شود شهر کوچکی به نام محرزه یا محرزی بنا گردید که پس از شهر بیان ، سالیان متمادی بندرگاه کشتی های بازرگانی و پایگاه داد و ستد و مبادله کالا بود . خرمشهر از دیدگاه تاریخ نگاران ، بازمانده شهر بیان و محرزه یا محرزی و آخرین مولود پیوستگاه کارون و شط العرب است . عیلامیان ؛ در محلی که کارون به خلیج فارس می ریخت ، شهری به نام ناژیتو بنا کرده بودند که دروازه کارون را پاسداری کند . پس از آن هخامنشیان در محل نصب کارون آبادی دیگری به نام آگنیس بنا نهادند . پس از ناژیتو و آگنیس نوبت پاسداری این شهر مهم که با گذشت زمان به مرور تا محل خرمشهر کنونی پیش آمده بود ، به شهر بیان و محرزه رسید .
در هر حال ، روزگار شهرهای ناژیتو ، اگنیس ، بیان و محرزی یکی پس از دیگری به سر رسید و چنانکه گفته شد ، سرزمین بارما بعدها به نامهای محرزی و محمره به خود گرفت سرانجام عروس شهرهای خوزستان خرمشهر جایگزین آنجا گردید . در سال ۱۳۱۴ هـ . ش ـ فرهنگستان ایران نام این شهر را ، از محمره به خرمشهر تبدیل کرد .

وجه تسمیه و پیشینه تاریخی

 کلمه دار در زبان فارسی به معنی پرورنده است. دارآب به معنی پرورنده آب، به علت فراوانی چشمه های آب گوارا و رودهای بسیار به این منطقه اتلاق شده است. داراب از شهرهای قدیمی استان فارس است که قبل از اسلام « دارابگرد» نام داشته و خرابه های آن در پنج کیلومتری جنوب شهر داراب فعلی قرار دارد. ولایت دارابگرد (دارابجرد)، خاوری ترین ولایت فارس بود که تقریبا همان ولایت شبانکاره که در دوره مغولان از فارس جدا شد و حکومتی جداگانه پیدا کرد، است. در افسانه های ایرانی، بنای شهر دارابگرد را به داراب نسبت داده اند. مرکز داراب در دوره خلفای اسلامی، شهر دارابگرد یا دارابجرد ثبت شده است. در آغاز قرن ششم هجری، قسمت عمده شهر دارابگرد ویران شد و تنها قلعه ای محکم که در وسط شهر بود، باقی ماند. هم زمان با استیلای اتابکان سلغری بر فارس، سلسله دیگری در قسمت خاوری این ایالت یعنی در ناحیه سرحدی بین فارس، کرمان و خلیج فارس که مشتمل بر بلاد دارابگرد، نیریز، ( ایگ یا ایج )،‌ طارم و اصطهبانات بود، به قدرت رسید و این نواحی را که در آن زمان شبانکاره نام داشت، به تصرف خود در آورد. این سلسله، مرکز حکومت را از دارابگرد به دارکان (زرکان) که در جنوب قلعه ایگ واقع شده است، منتقل کرد.

برخی مراکز دیدنی: دارابگرد، مسجد سنگی، نقش رستم داراب، آتشکده آذرجو، مسجد جامع داراب، قلعه مزایجان، تنگ رُمبه، قصر آینه یا قصر دختر در رستاق، قلعه بهمن در روستای فـُرگ، کاخ بهرام در منطقه کله زاغ، برج شاه نشین در رستاق، سمه خواجه.

 

·         دزفول :

·        
دزپل، دژپل و در اصطلاح محلی آنرا دزفیل و دزپیل گویند و معرب آن دسفول است. دزفول در زمان ساسانیان همزمان با پلی که در کنار آن بر روی دز به منظور برقراری ارتباط بین پایتخت جدید یعنی جندی‌شاپور و شوشتر ساخته شده، بنا گردیده است.
دزفول در اصل اندامیش نام داشته و تا اوایل قرن سیزدهم نیز به همین نام بوده است. احتمالاً نام دزفول یا دژپل ازنام همان پل مشتق گردیده است. معمولاً دژ به معنی قلعه است ولی در اینجا منظور یک دژ طبیعی می‌باشد که در 48 کیلومتری دزفول در کنار رود دز قرار گرفته و یکی ازمهمترین استحکامات کوهستانی ایران به شمار می‌آید.
یکی از محله‌های قدیمی شهر دزفول روناش است، (در قرن چهارم هجری قمری شهر دزفول به قصر روناش نیز معروف بوده است)، که در سمت راست رود دز واقع بوده و هنوز خرابه‌هایی به همین نام باقی است.
در کتاب سرزمین و مردم ایران در مورد دزفول چنین آمده است:
زمانی که شهرهای شوش و جندی‌شاپور رونق خود را از دست دادند اهالی این دو شهر و مردم اطراف آنها به دزفول که در آن زمان موقعیت خوبی داشته مهاجرت کردند.
دزفول معرب دژپل یکی از قدیمترین شهرهای خوزستان است و سابقاً به آن قصر روناش می‌گفتند، پادشاهان ساسانی برای نگاهداری پل دزفول دژی در ابتدای آن ساختند و اسم دژپل ( دژ + پل ) از همان زمان بر روی این شهر نهاده شد، گویند دژپل را اردشیر بابکان بنا نهاده است. شاپور اول پلی آجری و طولانی با 42 چشمه بر روی رود دز ساخت که هنوز باقی است.
دزفول، شهری است با پیشینه چند هزار ساله که در طول اعصار گذشته، شاهد وقایع و رویدادهای تاریخی بی‌شماری بوده است.
بر طبق نظر شرق شناسان، با از رونق افتادن شوش که از قدیمی‌ترین مراکز تمدن در ایران باستان محسوب می‌‌گردد، ‌سکنه این منطقه و حوالی آن با مهاجرت به دزفول که دارای موقعیت مناسبی نیز بوده است، مقدمات پایه گذاری شهری جدید و تاریخی را در سرزمین باستانی خوزستان بنا نهاده‌اند.
دزفول، برگردان عربی واژه «دژپل» یا «دژپوهل» می‌باشد. (پل را در زبان پهلوی «پوهل» می‌گفته‌اند.)
واژه پل از پلی که توسط اسیران و مهندسان رومی در قرن چهارم میلادی، به امر شاپور اول ساسانی، به منظور برقراری ارتباط میان پایتخت جدید، یعنی «جندی شاپور» و «شوشتر» ساخته شده بود، اخذ گردیده است. واژه «دژ» نیز از دژ و قلعه‌ای که توسط پادشاهان ساسانی به منظور حفاظت از پل مذکور، در ابتدای آن احداث شده بود،‌اخذ شده است.

·          

·          

·        
 

·           مورد وجه تسمیه شهر زنجان تاکنون نظرات گوناگونی ازسوی پژوهشگران و نویسندگان ارایه شده است. قدیمی ترین نامی که به این منطقه اطلاق شده است زندیگان به معنای اهل کتاب زند (معروف ترین کتاب آیین زردشتی ساسانی) و گان از پساوند فارسی عهد باستان است که در دوره ساسانیان بر این منطقه گذاشته شده است. گفته می شود بنای شهر زنجان در زمان اردشیر بابکان ساخته شده و در آن زمان نام شهین یعنی منسوب به شاه به آن اطلاق می شده است. از اواخر دوره قاجاریه به علت استقرارایل خمسه فارس نام خمسه نیز بر آن نهاده شد. یافته های تاریخی و کاوش های باستان شناسی که در نواحی مختلف استان زنجان انجام گرفته گواهی بر قدمت تاریخی و دیرینگی آن است و آثار کشف شده در این محدوده استقرارهای انسانی از دوران پیش از تاریخ تا دوران اسلامی را در این منطقه ثابت می کند. در بیش ترمنابع موجود نویسندگان و پژوهشگران با استناد به یافته های باستان شناسی و متون تاریخی پیشینه تاریخی استان زنجان را در چهار مرحله دوران پیش از تاریخ تا دوران آغاز ادبیات شامل هزاره هفتم تا اوایل هزاره سوم پیش از میلاد، دوران آغاز ادبیات و دوران تاریخی شامل اوایل هزاره سوم تا اواخرهزاره دوم پیش ازمیلاد و دوران تاریخی جدید شامل اواخرهزاره دوم پیش از میلاد تا اوایل قرن هفتم میلادی و دوران اسلامی که طول زمانی آن از قرن ۷ تا ۱۹ میلادی برابر با قرن ۱ تا۱۴ هجری قمری برآورد می شود مورد مطالعه قرار داده اند. یافته هایی که از غار تاریخی گلیجک در۳۷ کیلومتری جنوب باختری شهر زنجان و در محدوده شهرستان ماه نشان به دست آمده حدود سی هزار سال قدمت دارند و گواهی بر قدمت تاریخی منطقه زنجان در دوران پیش از تاریخ تا دوران آغاز ادبیات است. در منطقه ایجرود واقع در جنوب باختری شهرستان زنجان آثاری از دوران آغاز ادبیات به دست آمده است. زیستگاه های انسانی منطقه ایجرود در هزاره سوم و دوم پیش ازمیلاد در هشت کانون باستانی و تداوم حیات آن ها تا هزاره اول قبل از میلاد حکایت از شکوفایی و تداوم تمدن فلات مرکزی ایران در این ناحیه دارد. تاکنون ۶۵ کانون تاریخی در منطقه زنجان شناسایی و مورد بررسی قرار گرفته اند که بیش تر این کانون ها در دره های زنجان رود شاهرود و قزل اوزن شناسایی شده اند. بررسی ها و مطالعات موجود بر وجود نوعی سفال خاکستری رنگ ساده که با مهاجرت اقوام آریایی در منطقه مطابقت دارد گواهی می دهد. استناد به متون تاریخی نمایان گر آن است که در اواخرهزاره دوم پیش از میلاد و در اثر فشارهای ناشی از کمبود منابع اقتصادی و کشاورزی و بروز جنگ های منطقه ای اقوامی از منطقه ماوراء النهر و حوزه دریاچه آرال به طرف باختر حرکت کردند. گفته می شود که تیره ای از این اقوام از طریق جنوب دریای خزر و به احتمال زیاد از دره سفید رود و از منتهی الیه شمال خاوری مرز طبیعی زنجان به این منطقه وارد شده اند البته گفته می شود که مهاجمان برای ورود به فلات ایران از چند راه استفاده نموده اند. برخی دانشمندان معتقدند که گروهی از اقوام یاد شده از طریق جنوب خاوری دریای خزر و پس از عبور از رود اترک و گروه دیگر پس از عبور از کنار دریاچه ارومیه وارد فلات ایران شده اند. مطالعاتی که در مظاهر فرهنگی و تمدنی منطقه زنجان صورت گرفته تفاوت هایی را در این زمینه نشان داده است. تفاوت های موجود در آثار کشف شده در تپه حسنلو و جنوب دریاچه ارومیه با بقایای موجود در این نواحی و تراکم استقرارها و مشابهت اشیای تاریخی ناحیه خورین در باختر تهران و املش گیلان با آثار این منطقه گویای این مطلب است که اقوام مهاجر از راه سوم که دره سفید رود است به منطقه زنجان سرازیر شده اند. گفته می شود استقرار مهاجران آریایی در منطقه زنجان با آرامش صورت گرفته که شاید تعداد اندک بومیان منطقه دلیل اصلی این امر بوده باشد.

·        
حمدالله مستوفی، تاریخ‌نگار نامدار، بنیاد شهر زنجان را از اردشیر بابکان، سردودمان ساسانیان دانسته و نام نخستین این شهر را شهین ذکر کرده‌است. در لغتنامهٔ دهخدا هم در سرواژهٔ شهین چنین نوشته‌: «شهین نام شهر زنگان است و معرب آن زنجان باشد و گویند این شهر را اردشیر بابکان بنا کرده‌است[۴].شهری بود بزرگ در میان ری و آذربایگان ، و وجه تسمیه آن ، مخفف زندگان یعنی اهل کتاب زند است ، و زندیگان زنگان شده و دال او محذوف گر

·          

 

پیش از ورود آریایى‌ها، بومیان فلات ایران در فارس هم زندگى مى‌کردند و دولت ایلام از شوش تا غرب فارس و حتى تا شیراز کنونى را پیش از هخامنشیان در تسلط خود داشت
آریایى‌ها، یک بار در چهار هزار سال پیش و بار دیگر ۳۴۰۰ تا ۳۷۰۰ سال پیش، به ایران آمدند. گروهى از آنها از راه کرمان به فارس وارد شدند و در شمال فارس، در منطقه‌اى که آب فراوان وجود دارد، استقرار یافتند
رشیدترین طایفه آریایى‌هاى فارس، پارسه (Parsa=پارس) نام داشت. از این رو نام این طایفه در ۱۱ سده پیش از میلاد، بر قلمروى آنان نهاده شد. به تدریج روستاها و شهرهاى آنان ساخته شد نام نخستین شهر آنان یعنى پارسه کده (پاسارگاد)، به قولى از نام همین طایفه گرفته شده است. پارسه دومین نامى است که بعدها به نام شهر پارسه (پرسپولیس یونانی) بر تخت جمشید گذاشته شد
با شکل‌گیرى حکومت هخامنشیان واژه پارس به سراسر قلمرو آنان، یعنى ایران اطلاق شد و بعدها با تغییرات سیاسی، واژه پارس ویژه استان فارس شد. فارس معرّب پارس است. بعدها براى استان فارس واژه فارسستان به کار رفت

وجه تسمیه قشم

قشم نام امروزى جزیره و نام شهر بندرى جزیره‌اى است در آب‌هاى خلیج فارس. این جزیره در منابع اسلامى، تا حدود سده دهم هجرى، به نام‌هاى دیگرى مانند کاوان یا بنى‌کاوان و لافت شهرت داشته است. مسعودى در مروج‌الذهب، (نوشته‌اى از اوایل سده‌ى چهارم هجرى)، در شرح جزایر خلیج فارس مى‌نویسد: «از آن جمله جزیره لافت است که آن را جزیره بنى‌کاوان گویند».

مؤلف کتاب حدودالعام نیز از این جزیره به نام «لافت» نام مى‌برد و مى‌نویسد: «اندرو شهرى خرم است مراو را لافت خوانند» و «این جزیره برابر پارس است».

دمشقى در نخبه‌الدهر، (از سده هشتم هجرى)، این جزیره را «لافت» و «بنى‌کاوان» مى‌خواند و آن را از جزایر آباد آن زمان دانسته است.

از دوره صفوى (907-1148 ه‍. ق) به این سو، از این جزیره با نام «قِشْم»، یا به گویش سواحل‌نشینان «کِشم»، در منابع جغرافیایى و تاریخى یاد کرده‌اند. در میان عرب‌هاى منطقه، این جزیره به نام «جزیره‌الطویله» و در میان فارس‌ها به نام «جزیره‌ى دراز» معروف بوده است.

برخى کیش را که اکنون نام جزیره دیگرى در خلیج فارس است و آن را قیس مى‌نامیدند، نام جزیره قشم دانسته‌اند و گفته‌اند چون شکل این جزیره شبیه تَرْکَش (یا تیردان) است آن را کیش که به این معناست، خوانده‌اند.

در برهان قاطع، کیش نام شهرى در جزیره‌اى مشهور به هرمز آمده و در وجه تسمیه آن چنین نوشته شده است: «چون بر بلندى‌هاى اطراف هرموز برمى‌آیند مانند کیش که ترکش باشد به نظر مى‌آید». مؤلف برهان قاطع، ظاهراً جریزه هرمز را با قشم یکى گرفته است.

مؤلف آنندراج نام این جزیره را کیش و آن را همان جزیره‌ى دراز خوانده است و مى‌نویسد چون از دور به آن نظر کنند به ترکیب کیش ـ یعنى جاى تیر ـ نماید.

اعتمادالسلطنه نیز در مرآه‌البلدان مى‌نویسد: «جزیره‌ى قشم یا کیش که آن را باسعیدو (نام خور و بندرى در بن غربى جزیره) هم مى‌گویند. چون شبیه به ترکش، یعنى جعبه‌ى تیر است. آن را به فارسى کیش گفته‌اند

قشم در لغت‌نامه دهخدا به معانى زیر آمده است: «سرشت که مردم بر آن آفریده، طبیعت، آبراهه‌ى تنگ در رودبار یا در زمین یا آبراهه‌ى مطلق، تن و پیکر، جسم، گوشت پخته، سرخ‌شده، پیه، بن و نژاد، اصل، حال و هیأت

در میان معانى فوق «طبیعت» به خاطر زیبایى‌هاى طبیعى، خدادادى و بهشت‌گونه جزیره قشم و نیز «آبراهه» به سبب وجود مسیل و آبراهه‌هاى بسیار که بر اثر ریزش باران‌هاى سیل‌آسا و کوتاه مدت و یا در نتیجه دخالت انسان‌ها در جزیره به وجود آمده است، بیشتر مناسب جزیره قشم امروزى است.

 

                                                                                                                                                                                            

 

 

 


   

 وجه تسمیه کاشان

 در مورد وجه تسمیه کاشان سخن بسیار است. لیکن با در نظر گرفتن معنی واژه های کاس، کاسه و کاس آب و موقعیت کاشان در قدیم این واژه می تواند گرفته شده از کاس باشد که در اصل کاشان و به مرور زمان به کاشان تغیر شکل یافته است.

 زبان شناسان بر این باورند که نام کاشان به معنی خانه های تابستانی است، که با چوب و نی ساخته می شده است ولی برخی دیگر نام کاشان را ماخوذ از کلماتی چون کاسیان، کاشیان، کی آشیان و کاه فشان، کاسو یا کاشو می دانند.

 در کل در مورد وجه تسمیه کاشان و نام اولیه آن از طرف مورخین و باستان شناسان عقاید گوناگونی ابراز شده که به چند مورد آن اشاره می شود:

·         1  ـ از آنجا که این شهر در قرون متمادی مرکز ساخت بهترین کاشیها بوده آن را کاشیان و کاشان نامیده اند.

·         2ـ گروهی از باستان شناسان پس از حفاریهای باستان شناسی در تپه های سیلک به این نتیجه رسیده اند که نام کاشان مشتق از کلمه کاشو یا کاسو است و آن نام قومی کهن بوده که در بین النهرین می زیسته اند و سپس به این سامان نقل مکان کرده و نام محل اسکان آنها کاسیان یا کاشیان خوانده شده است.

·         3ـ ملک الشعراء بهار در دیوان خود وجه تسمیه کاشان را معبد و جایگاه جشن و دل آسایی دانسته است.

·         4ـ مولف کتاب فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی می نویسد: کاشان به خانه های تابستانی اطلاق می شود که با چوب و نی ساخته می شد.

·         5 ـ مولف کتاب آثار تاریخی کاشان و نطنز می نویسد: چون اولین جایگاه آبادانی در این ناحیه به امر پادشاهان اساطیری در کنار چشمه فین ساخته شده آن را کی آشیان یعنی جایگاه حکام گفته اند.

·           

·          

·          

                                                                                                                                            

کرمانشاه در دوره‌های مختلف دارای نام‌های مختلفی بوده که معمولا با تغییر از حکومتی به حکومتی دیگر صورت می‌گرفته است، در قدیمی‌ترین شکل خود اولین بار در دوران باستان و در زمان فرمانروایی گوتی‌ها و کاسی‌ها به نام الی پی برخورد می‌کنیم [۳] و پس از آن یعنی در دوران هخامنشیان به بعد به کامبادنه و کارمیسین، کارمیشین، کرمینشان و... برخورد می کنیم که در بخشی از بندهشن نیز از کوه‌های کهن و باستانی و آئینی ایران سخن رفته‌است از کوه بیستون که همواره کوهی سپند آئینی و نمادین بوده نیز یادی رفته‌است که در آنجا آمده که بیستون در کنار بومی با نام کرمینشان بالا برافراخته و یکی از پادگان‌های ساسانی هم در همین بوم جای داشته‌است، کوه بیستون یکی از مهمترین کوه‌ها در فرهنگ باستانی ایران است و نام آن و منطقه اطراف آن به تفصیل در اوستا آمده نام کرمانشاه هر چند تغییراتی دارد ولی ریشه در کارمیسین دارد که در اوستا هم آمده و بعدها با حمله اعراب به ایران به قرمیسین تغییر یافت.[۱۷][۱۶]

نام کرمانشاه پس از پیروزی انقلاب ۵۷ به باختران تغییر پیدا کرد؛ ولی از آن‌جایی که این امر با اعتراضات گستردهٔ مردم همراه شد، در نتیجه چندی بعد نام شهر به نام قدیمی خود تغییر یافت.[۱۸]

 

نام کرمان در دوره های قبل از اسلام،‌ «بوتیا» و «کارامانیا» بوده است. برخی عقیده دارند که کرمان دگرگون شده کلمه «کریمان» است و عده ای نیز آن را مشتق از «کارمانیا» قدیم به معنی «جایگاه دلاوری و نبرد» ذکر می کنند. در حالی که تواریخ عرب و یهود، «کرمان» را فرزند هیتال یا هپتال از نبیره های نوح می دانند، کتب فارسی از طهمورث به عنوان جد وی یاد می کنند. هرودوت از شش نژاد فارسی نام می برد که یکی از آن ها «گرمانیان» است. مرکز کرمان را در قدیم «گواشیر» و «بردشیر» می خواندند. «گواشیر» در اصل «کوره اردشیر» یعنی شهر اردشیر بوده که به تدریج «گواشیر» شده است.

از لحاظ تاریخی سابقه سکونت و استقرار انسان در دیار کرمان به هزاره چهارم قبل از میلاد می رسد. این منطقه یکی از قدیمی ترین نواحی ایران به شمار می رود و در گذر زمان، گنجینه های فرهنگی، تاریخی گرانبهایی در آن پدید آمده است که نمایان گر روند تاریخی و حیات اقتصادی ـ اجتماعی آن است. وجود هر فضای تاریخی در کرمان بیان گر بخشی از زوایا و ابعاد زندگی مردم و حکومت های این مرز و بوم می باشد. تاسیس و تخریب، مرمت و انهدام، همه نشان گر حیات پر جنب و جوش این دیار ناشناخته است. کمی آثار تاریخی کرمان در مقایسه با شهرهایی چون اصفهان و شیراز به دلیل آسیبی است که حوادث ناگوار تاریخ در این منطقه پدید آورده است. همین معدود آثار نیز نشانه توانایی، پایداری و کوشش های مردم این خطه از کشور است.

 

وجه تسمیه کهکیلویه: کهگیلویه و بویراحمد با وجود گمنانی در میان سایر استانهای کشور سابقه ی تاریخی، فرهنگی درخشانی دارد به منظور شناخت این منطقه ابتدا به تشریح وجه تسمیه به بررسی تاریخی ان می‌‌پردازیم : درباره ی وجه تسمیه کهگیلویه به نویسندگان ومورخان که تا کنون در این باره اظهار نظر کرده‌اند مأخذشان فارسنامه ناصری بوده است که دراین باره چنین نوشته است : «این اسم را براین بلوک برای ان گذاشته‌اند که اگر کوهستان ان را نسبت به صحرای ان دهند از نیمه ی ده یک بلکه چهار یک بار کمتر باشد و گیلویه به کسر گاف تازی و سکون یای تازی و سکون یای دو نقطه و ضم لام و سکون واو نام میوه ای است در کوهستان که در فارس آن را "کیانک" و در اصفهان "گویج" و در تهران "زالزالک" گویند و درخت گیالک در کوهستان. این بلوک، بیش از همه جای فارس باشد و اگر آخر کلمه ای واو ساکن باشد لفظ "یه" بیافزایند مانند بندر عسلویه و مزرعه طغو و قریحه دهو و فضلو شبانکاره که آنها را عسلویه، طغویه، دهویه و فضلویه گویند .» 1 نام واژه سرزمین زمیگان یا کوگیلویه، چم یا آرش (معنی) جایگاه سرد را می‌‌نماید، چه، زم، سرماوگان سرزمین و بومگاه است. رویداد نگاران اسلامی این سرزمین را در همسایگی بازرنگان و در نزدیکی شهر اسپهان نشان می‌‌دهد: «زموم فارس، هر منطقه شامل قراء و شهرها به‌طور مجتمع می‌باشد. خراج هرمنطقه به یکی ازبزرگان اکراد ایلات سپرده‌می‌شد. .. اما زم جیلویه(گیلویه) معروف به زمیجان (زمیگان) در پشت اسپهان است. و قسمتی از ولایت های استخر و شاپور را، اما زم جیلویه معروف به
1-
غفاری ،‌ یعقوب، تاریخ اجتماعی کوگیلویه و بویراحمد، صفحه 39 / امام شوشتری، سید محمد علی، تاریخ جغرافیایی خوزستان زمیان در پشت اصفهان است. .. و از یک سو به (بیضاء و از سوی دیگر به منطقه شاپور یا دهدشت می‌‌رسد و همه شهرها و قرا چنان است که گویی از اعمال اصفهان است. مردم بازرنجان (بازرنگان)، مجاور (زم جیرویه) اند. و از زم شهریار به شمار می‌آیند .» 1 استخری مرزهای سرزمین رم زمیگان را همچون ابن حقول می‌‌نمایاند، اما در جای دیگر از نیرو گرفتن و توان یافتن این رم که به رم شهریار پیوسته و هر دو رم یکی شده اند، یاد می‌‌نماید. .. و این آمیختگی نشان می‌‌دهد که هر دو رم یکی شده به نام گیلویه نام یافته اند.
2
استخری در جای دیگر در کتاب "مسالک الممالک" خود از پادشاهی بومی گیلویه و اینکه چگونه رم زمیگان را به دست گرفت و بر پادشاه روم شوریده است می‌‌نویسد : «مهرگان پسر روزبه پادشاه زمیگان است و آن رمی است که به رم کهگیلویه معروف شده و مهرگان پیش از گیلویه بوده و شآن و شوکتی از گیلویه بالاتر داشته است. پس از مهرگان برادرش سلمه به جای او نشست، ‌چون سنمه مرد آنجا را تصرف کرد و کارش به جایی رسید که این سرزمین را به نام او می‌‌خواندند – و با همدستی سران ایلات دیگر دست به کارهای زد که در پذیرش مردم بوده است – و با خاندان ابودلف عجلی ستیز کرد – که از سوی دستگاه خلافت مآمون و معتصم که فرمانروای لرستان بود، و مآمون و معتصم با شنیدن خبر شکست ابودلف با لشکری بزرگ گیلویه را شکست داد و سر از تن وی جدا کردند – چون احمدبن عبدالعزیز در زرقان از دست عمرو لیث صفاری شکست خورد سر گیلویه* به دست عمرو افتاد و حکمرانی کهگیلویه به دست خاندان گیلویه بازپس آمد. 3 نظر دیگر این است که کهگیلویه از سه کلمه (کوه)، (گیل) و (اویه) ترکیب یافته به معنای منطقه کوهستانی که گیل نامیده می‌‌شود و کلیخ (اویه) پسوند مالکیت است. فتحه خفیف بعد از حرف لام حذف گردیده و در لهجه محلی (کهگلو) تلفظ می‌‌شود. 4 در کتاب خوزستان و کهگیلویه و ممسنی، آقای اقتداری مفهوم کهگیلویه را به طریق

1- مجیدی کرایی، نورمحمد، مردم و سرزمین های استان کهگیلویه و بویراحمد ،‌صص 68-67 2- همان منبع، ص 68

  • گیلویه فرزند روزبه از سران ایلات پارسی، از سرزمین خمایگاه (همایان) کوچک که در سرزمین نیمه کوهستانی و سردسیری جاوید

     
    ممسنی هنوز نامی زنده به نام (گیلومهر) دارد / مجیدی کرایی ،‌نورمحمد، مردم و سرزمینهای استان کهگیلویه و بویراحمد، ص 69
     
    محمود باور نیز در حاشیه کتاب خود در صفحه هفت اشاره می‌‌کند که شهرآبادی در نواحی باشت بابئیی به نام گیل آباد وجود داشته که آثار و خرابه های آن هم اکنون پابرجا است این شهر گویا یکی از بناهای گیلویه بوده است / باور، محمود، کهگیلویه و ایلات آن، ص 7

3- امام شوشتری ،سیدمحمدعلی، تاریخ جغرافیای خوزستان، ص 149 4- احمدی نصر، مرفولوژی کرانه گمنام، ص 18 دیگری معرفی می‌‌کند: کلمه کوه که معنی آن مشخص است. کیلو را می‌‌توان به سه جزء (کی) – (ال) و (او) تقسیم نمود. کی به معنی شاه و امیر و رئیس چنانکه در زبان فارسی کی و کیانیان مقید همین معنی است. "ال" با فتح الف و سکون لام اضافه زبان لری است "مانند توول یعنی خانه ها" و "او" تصغیر یا علامت معرفه در زبان های شیرازی و فارسی است. پس کلمه مرکب "کی-ال-او" را در اطلاق محاوره، کیلو با فتحه خفیف یاء درآورده‌اند و بعد این فتحه هم در گویش مردمان از بین رفته و کیلو و پس گیلو شده است و کوه گیلو یعنی کوهستان کیان و شاهان بزرگ است. 1 و در آخر نقل قولی از آقای امان الهی در کتاب قوم لر می‌‌پردازیم که می‌‌نویسند: در زمان ساسانیان کهگیلویه و بویراحمد، قباد خره‌ «خوره» نام داشت ویکی از پنج کوره های فارس به شمار می‌‌رفته است ومرکز این ایالات شهر ارگان* بوده است. 2 
1-
اقتداری، احمد، خوزستان وکهگیلویه وممسنی، ص836 2-امان الهی، سکندر، قوم لر، ص 111

·         پس از تسلط اعراب این شهر ارجان نام گرفت و در قرن هشتم در زمان صفویه به کهگیلویه معروف شد .

·         وجه تسمیه:

·         نام شهر تاریخی کازرون ، از« گازران » و « گازرون » گرفته شده است ، زیرا در زمان دیلمیان که کارخانه های پارچه بافی در کازرون پارچه های « توزی » و « دبیکی » را می بافت و صادر می نمود ، دوازده هزار گازر یعنی شویندگان الیاف کتان ، در این شهر زندگی می کردند و به همین جهت این شهر به شهر گازران یعنی شهر گازرها معروف شده بود که نام گازران در بعضی متون به صورت « گازران » و « کازران » آمده است . « گازران »  در تلفظ به صورت « گازرون » و « کازرون » تحریف یافت و اکنون نام « کازرون » باقی مانده است . در بعضی کتب « گازرات » نیز آمده است . کازرون به واسطه تولید پارچه های مرغوب با شهر « دمیاط » مصررقابت می کرده و به همین جهت به « دمیاط عجم » نیز مشهور است .

·         برخی ازاهالی کازرون نیز به طور عامیانه وجه تسمیه کازرون را از « کوه زرّان» می دانند و معتقدند چون کوه های آن به خاطر داشتن درختان و ثمرات جنگلی ، زر خیز است ، آن را « کوه زرّان » نامیده و به صورت « کازرون » تحریف یافته که ریشه تاریخی ندارد و تنها در اعتقاد برخی از مردم چنین وجه تسمیه ای بیان شده است .

 

·         وجه تسمیه و پیشینه تاریخی استان کردستان

·         قوم کرد؛ در کوه ها و دره های میان عراق و ارمنستان به ویژه در 60 کیلومتری شمال باختری موصل درعراق که امروزه ‹‹ زخو›› نامیده می شود، ساکن بوده اند. گفته می شود اصطلاح کردستان را سلجوقیان برای تمایز نواحی کردنشین از ولایت جبال عراق وضع کرده اند که سرزمین های بین آذربایجان و لرستان و قسمتی از اراضی سلسله جبال زاگرس را که مرکز آن در ابتدا ناحیه بهار (در 18 کیلومتری شمال باختری همدان) و بعدها چمچال در نزدیکی کرمانشاه امروزی ذکر شده، در بر می گرفته است.
قلعه ها و استحکامات کردها در بین سال های 16 تا 20 هـ . ق به تصرف اعراب در آمدند. کردها درخلال سال های فتح ایران به دست اعراب، همواره در نقاط مختلفی چون فسا، دارابجرد، زور و دارآباد در دفاع از ایران زمین شرکت داشته اند. اقوام کرد هم چنین در روزگار غلبه اعراب بر ایران، همواره از پیشتازان قیام در برابر ظلم و ستم اعراب بودند. قیام ها و شورش های سال های 90 و 148 هـ . ق کردهای فارس و موصل، که به ترتیب به دست حجاج ابن یوسف ثقفی و خالد برمکی سرکوب شدند، گواهان این مدعایند.
در حمله کردها به اطراف اصفهان و فارس (231 هـ. ق)، یکی از سرداران ترک خلیفه به نام وصیف پس از پیروزی بر این مناطق، نزدیک به پانصد نفر از افراد آن جا را به اسیری به عراق برد. در قرن های چهارم، پنجم و ششم هجری، شدادیان که کرد و از قبیله روادی بودند، حکومت های مستقلی را در نواحی کردنشین تشکیل دادند. دولت معروف ایوبی در مصر و شام نیز برخاسته از همین خاندان است. در دوران زمام داری شرف الدوله دیلمی ( 372 – 379 هـ ‌. ق) پیکار او با بدر بن حسنویه در کرمانشاه یکی از رویدادهای مهم است که به پیروزی بدر و تسلط وی برعراق عجم و شکست شرف الدوله منجر شد. با کشته شدن بدر بن حسنویه در سال 405 هـ . ق به دست طایفه ای کرد به نام ‹‹جورقان››، شمس الدوله پسر فخرالدوله دیلمی بلافاصله شاپورخواست (خرم آباد)، دینور، بروجرد، نهاوند، اسد آباد و قسمتی از اهواز را ضمیمه قلمرو خود کرد.
شهرهای کردستان درزمان حمله مغول از قتل و غارت مصون نماند و در زمان تیمور و ترکمانان قره قویونلو و آق قویونلو، کردستان و «دیار بکر»، میدان تاخت و تاز سپاهیان تیمور و ترکمانان شد. شاه اسماعیل اول ـ موسس سلسله صفویه ـ به علت سنی بودن کردها رابطه ای با آن ها نداشت. درمقابل؛ سلاطین عثمانی در تقویت هرچه بیش تر کردها می کوشیدند. دولت ایران در دوره صفویه به قسمت وسیعی از کردستان آن روز که دامنه های خاوری کوه های زاگرس را در بر می گرفت تسلط داشتند و نخستین کتاب درباره قوم کرد به زبان فارسی با نام ‹‹شرفنامه بدلیسی›› در این دوره تدوین شده است.
با تشکیل سلسله زندیه، ‌برای نخستین بار درتاریخ ایران؛ سلسله ای کرد نژاد به سلطنت رسیدند. در اواخر این سلسله طایفه دنبلی - یکی از طوایف بزرگ کرد – نیز قسمتی از آذربایجان غربی را اشغال کرد و خوی را به عنوان مرکز حکومت خود برگزید. در سال 1878 میلادی شیخ عبیدالله نقشبندی با کمک کردها و تحت حمایت دولت عثمانی به فکر تاسیس کردستان مستقل افتاد. به این ترتیب در سال 1880 میلادی طرف داران وی، اطراف ارومیه، ساوجبلاغ، مراغه و میاندوآب را به تصرف خود درآوردند و سپاهیان ایران به زحمت توانستند تجاوز آنان را دفع کنند. از دیگر تلاش ها در جهت استقلال نواحی کرد نشین می توان به شورش قاضی محمد در سال 1946 میلادی اشاره کرد. وی هم زمان با حضور قوای متفقین در ایران و حمایت دولت روسیه شوروی، جمهوری خلق کردستان را به مرکزیت مهاباد تشکیل داد، که پس از تخلیه کامل ایران از قوای متفقین و اعزام ارتش دولت مرکزی به نواحی آذربایجان و کردستان، این شورش و جمهوری ناشی از آن نیز از هم پاشید. کردستان همواره به دلیل شورش ها و بیم خطرحکومت مرکزی ازآنان؛ مورد بی مهری حکومت های وقت بود. پس از روی کار آمدن دولت جمهوری اسلامی، کردستان امروزی یکی ازآرام ترین دوره های تاریخی خود را می گذراند و از استان های مهم و استراتژیک سرزمین ایران به شمار می رود و بین مردم و دولت تفاهم و وفاق قابل توجهی وجود دارد و بدین لحاظ از امنیت کاملی برخوردار است.

·          

·         رباره نام "گیلان" و معانی واژه گیل نظرات مختلفی ابراز شده است. لغت نامه دهخدا گیلان را ماخوذ از واژه "گیل" به اضافه پسوند "ان" دانسته و افزوده است در پهلوی Gelan به معنی مملکت گل ها و نزد یونانی ها Gelae و در اوستا نام ناحیتی به نام وارنا است.

·         فرهنگ فارسی معین این واژه را چنین تعریف کرده است: "گیلان[gelan گیل + ان] ناحیه ای در جنوب غربی بحر خزر مسکن قوم گیل، در قدیم قسمت کوهستانی گیلان را دیلم و مردمان آن را دیلمان می گفتند..."

·         "الکساندر خود زکو" نام این ایالت را برگرفته از واژه گیل می داند که در لهجه محلی مردم آن به معنای گل است و در واقع معرف سرزمینی باتلاقی است.

·         "را بینو" نام گیلان را مشتق از کلمه اوستایی Varena نام ناحیه ای در شمال کوه البرز می داند که به مرور زمان در تلفظ به صورت گیلان در آمده است.

·         "عباس اقبال آشتیانی" در باره ساکنان گیلان می نویسد: "طایفه گیل یا جیل یا گیله یا گیلک و قوم دیلم، دو تیره از ایرانیان آریایی نژادند که از زمان بسیار قدیم در قسمت غربی ولایات ساحلی بحر خزر ساکن بوده و ایامی که قدرت به هم می رسانده اند، دامنه استیلای خود را از مشرق تا حدود گرگان و از شمال تا ولایت ازان (ماوراء ارس) و از جنوب تا حوالی قزوین می کشانده اند."

·         به هر صورت نواحی جنوبی دریای مازندران به دلیل اقلیم مناسب و وفور نعمت از دوران پیش از تاریخ توسط اقوام گوناگون برای سکونت مورد توجه بود. ساکنان گیلان در طی قرون گذشته گاه از مناطق جلگه ای و کوهستانی به عرصه های جنوبی تر مهاجرت کرده و برخی با امتزاج و اختلاط در گروه های نژادی جدید به حیات دیر پای خویش ادامه داده اند.

·         مفاخر گیلان

·         گیلان، با جلگه های سرسبز و کوه های سر به فلک کشیده اش، فرزندانی را در دل خود بارو نمود که آوازه شهرت شان گاهی از مرزهای کشور نیز فراتر رفته است. در این مجموعه با برخی از این بزرگان آشنا می شویم.

·         حسن دیلمی فقیه و مجتهد و شاعر سده هشتم. ابوالفتح گیلانی حکیم و ادیب دربار جلال الدین اکبرشاه تیموری، عبدالقادر گیلانی عارف، حکیم و فیلسوف قرن ششم، بابا نصیبی گیلانی شاعر، محمد حسن گیلانی فیلسوف و عارف، محمد قاسم لاهیجی حایری از خوشنویسان سده دهم.

·         در قرن دوازده محمود پاینده حزین لاهیجی شاعر بزرگ و میرزا ابوالقاسم رشتی مجتهد و ادیب و شاعر. در سده 11 حکیم حاذق از پزشکان به نام در هندوستان و نورالدین محمد لاهیجی متخلص به "قراری" از کاتبان و خوشنویسان. در قرن سیزده؛ حسن حسام الاسلام دانش واعظ و شاعر بزرگ. سید محمد باقر شفتی از نام آوران جهانی شیعه، حاج ملا محمد رفیع مجتهد و صاصب فضل، بهایی لاهیجانی از فضلا و علمای طراز اول و دارای کتابخانه ای بزرگ، شیون فومنی صبوری رشتی دایر کننده اولین داروخانه مجهز در رشت. همچنین سعیدالاهیجی نقاش و طراح بی نظیر زرینه ها و سیمینه ها که تخت طاووس را به دستور جهانگیرخان بابری ساخت. شرفشاه دولایی شاعر و عارف بزرگ. محمد بن علی شریف لاهیجی مجتهد و محقق و معاصر میرداماد. شمس الدین محمد لاهیجی از اعاظم و بزرگان دارالعلم لاهیجان در دوران حکومت کیاییان. ضیاء لاهیجی، شاعر و کنده کار چیره دست. طالب گیلانی پزشک دستگاه کیاییان ملاطی. عبدالفتاح فومنی هم عصر شاه عباس صاحب کتاب تاریخ گیلان. قطب الدین لاهیجی از علمای شیعه و شاگردان میرداماد. کیکاووس زیاری از پادشاهان دانشمند آل زیار و صاحب کتاب قابوس نامه، گوشیار گیلانی، ریاضیدان و اخترشناس برجسته، مالک دیلمی از معروف ترین خوشنویسان ایران. مهیار دیلمی کاتب و شاعر آل بویه.

·         و از معاصران شعرایی چون هوشنگ ابتهاج (هـ ا. سایه)، حسین سمیعی ادیب السلطنه، اسماعیل دهقان، محمد باقر طاهری، گلچین گیلانی، نصرت رحمانی، مهکامه محصص، سید حسن معصومی اشکوری. پروفسورها و پزشکان متخصصی چون فرحناک اسدی، ابوالحسن اعتمادی، حسن اکبرزاده، آذر اندامی، فضل الله رضا، علی زرگری، ابراهیم سمیعی، فریدون سمیعی، مجید سمیعی، علی نوبخت حقیقی. علمایی چون بهاء الدین املشی، محمد تقی بهجت فومنی، سید محمد تائب، شیخ محمد زاهد رشتی، محمد تقی فخردایی، صادق احسان بخش، محمد محمدی گیلانی. محققان و دانشمندان، نویسندگان و مترجمینی چون محمود بهزاد، ابراهیم پور داوود، مهدی تجلی پور، حسن تقی زاده میلانی، محمد جعفر جعفری گیلانی، علی حاکمی، جعفر خمامی زاده، عنایت الله رضا، فضل الله رضا، شاپور رواسانی، محمد روشن، جلال ستاری، سیروس سهامی، احمد سمیعی، عبدالعلی طاعتی، ابراهیم فخرایی، کریم کشاورز، باقر قدیری اصلی، عبدالکریم گلشنی، محمد علی مجتهدی، رضا مدنی، محمد معین، احمد مهراد، احمد مرعشی و هنرمندانی چون اسحق شهنازی، جلیل   

آشنایی با وجه تسمیه لرستان و شهرستانهای آن لرستان
شهرستان لرستان در تاریخ 09/07/1352 به استان تبدیل شد استان لرستان یکی ازاستان های غربی کشور است که از سمت شمال با استان های همدان و مرکزی، از شرق با اصفهان، از جنوب با خوزستان و از غرب با کرمانشاه و ایلام همسایه است.بر اساس تقسیمات کشوری؛ در سال 1387 استان لرستان با مساحت 280640 کیلومتر مربع، جمعیت آن در سال ۱۳۸۶ بالغ بر ۱٫۸۲۸٫۳۳۴ نفر گزارش شده است . خرم آباد مرکز استان و بروجرد، دیگر شهر بزرگ آن است. لرستان سرزمینی کوهستانی است و غیر از چند دشت محدود، سراسر آن را کوههای زاگرس پوشانده است. این منطقه، یکی از سکونتگاه های قدیمی بشر است و مفرغ لرستان از شهرت باستان شناسی زیادی برخوردار است.لرستان همچنین نامی است که بطور ضمنی دربرگیرنده تمام مناطق لر نشین غرب و جنوب غربی ایران می شود. منطقه لرستان در گذشته با نام های گوناگونی چون لر کوچک، پیشکوه و لرستان فیلی نیز شناخته می شده است. لُر نام قومی ایرانی است که‌ در غرب و جنوب غربی کشور ایران زندگی می‌کنند. زبان این قوم لری است. زبان لری مانند فارسی از شاخه زبان‌های ایرانی جنوب غربی است و از نزدیک‌ترین زبان‌ها به فارسی به شمار می‌آید.
اصولاٌ واژه لر را برای اولین بار در نوشته های بعضی از مورخین و جغرافیانگاران قرن 4 هجری و بعد از آن می بینیم که اغلب به صورت اللریه ، لاریه ، بلاداللور و لوریه ضبط شده است. (التنبیه و الاشراف ، ص84-85 و تقویم البلدان ، ص356)
نخست طایفه ای از کردها به نام لریه یا لر در آنجا جای داشتند .سپس آن نام به طایفه دیگر نیز سرایت کرد ، کوهستانهایی که نشیمن آن طایفه بوده ، لرستان یا سرزمین لرها نامیده شد.(دایره المعارف سرزمین و مردم ایران ، ص178 و راهنمای شمال ایران ، ص116)
در زبده التواریخ آمده است که وقوع ( این اسم بر آن ) قوم ، بوجهی گویند از آن است که در ولایت مانرود دهی است که آن را کرد خوانند و در آن حدود بندی که آنرا به زبان لری کول خوانند و در آن بند موضعی که آنرا لر خوانند . چون در اصل ایشان از آن موضع برخاسته اند ، از آن سبب ایشان را لر گفته اند .
وجه دوم آنکه به زبان لری کوه پر درخت را لر گویند ، بکسره راء .با گذشت زمان آن را بضمه لام بدل کردند و لر گفته اند .
به طور کلی نظریات مربوط به وجه تسمیه لرها را می توان به سه گروه تقسیم کرد . اول اینکه برخی لرها را از نسل شخصی به نام لر دانسته اند . دوم اینکه واژه لر نسبت مکانی دارد که آنهم به چند وجه است :
1-
لر محلی بوده در ولایت مانرود یا مایرود که جایگاه اولیه تبار لرها بوده است .
2-
واژه لر مخفف اللور می باشد که آنهم نام شهری در شمال غربی دزفول یعنی در حوالی اندیمشک واقع بوده است .
3-
برخی نیز کلمه لر را تحریف شده واژه لیر و یا لر یعنی کوههای پوشیده از جنگل تعبیر کرده اند.
استان لرستان دارای10 شهرستان با نام های الیگودرز، بروجرد،خرم آباد،دلفان،دورود، کوهدشت، ازنا،پل دخترو سلسله و دوره می باشد.

                                                        وجه تسمیه مکران                                                                                                            

 

یکی می گوید: در زبان بلوچی ،، مک ،، به خرما می گویند. مثل اینکه {به نظر او } مکران مترادف با نخلستان است. دیگری قائلست که این نامگذاری از جانب ایرانیان صورت گرفته و در اصل ،، ماهی خواران ،، بوده که در مرور زمان به ،، مکران ،، تبدیل شده است. حال آنکه در واقع ،، مکران ،، نام یک شخصیت بزرگ می باشد که کوچک ترین ارتباطی با ،، ماهی خوارن ،، یا ،، مک ران ،، ندارد. صاحب ،، معجم البلدان ،، می نویسد : مورخین نوشته اند که مکران را بدینوجه مکران میگویند که در آن ( مَکران بن فارک بن سام بن نوع علیه السلام ) ، برادر ،، کرمان ،، رحل اقامت افکند و آنجا را وطن خویش قرار داد . این واقعه زمانی رخ داد که زبانهای مختلف در بابل از یکدیگر جدا و مستقل شدند. همانطوری که به صراحت مشخص است بر طبق این مدرک تاریخی، یکی از نوه های ،، سام بن نوع ،، (علیه السلام) به نام ،، مَکران ،، در این سرزمین مقیم شد و آنجا وطن خویش ساخت و بعدها این خطه به نام خود وی مشهور به ،، مَکُّران ،، شد.

همانطور که برادر گرامی وی ، ،، کرمان ،، سرزمین کنونی کرمان را برای اقامت برگزید و وطن او بنام خودش مشهور شد. این هم واضع شد که مکران به همراه خود زبانی مستقل آورده بود که در مکران رواج یافت. ظاهر است که آن زیانی دیگر جز ،، بلوچی ،، نمی تواند باشد. زیرا زبان ساکنین مکران بلوچی است، و اگر او زبانی دیگر با خود می آورد ، همان زبان در مکران رایج می شد. اما می بینیم که در این سرزمین فقط زبان بلوچی رواج دارد و ساکنین آن بلوچ هستند. از این آدرس تاریخی ضمناً میتوان بخوبی به قدمت ،، مکران ،، و زبان بلوچی هم پی برد. در کتاب ،، جغرافیای خلافت مشرقی ،، صفحه 494 تحت عنوان ،، استان مکران ،، نوشته شده است که: از عمده ترین محصولات کساورزی مکران شکر بود و یک نوع شکر سفید که عربها به آن ،، فانیذ ،، می گفتند، در همین جا تهیه و به مقیاس زیاد به ممالک همجوار صادر می شد. مهمترین مرکز تجاری مکران ،، تیس ،، در ساحل خلیج فارس و پایتخت آن ،، فنزبور ،، یا ،،پنجگور،، بود. بنا به گفته ،،مقدسی،، در قرن چهارم هجری در ،،بنجبور،، یک قلعه قدیمی وجود داشت که دور تا دور آن خندق حفر کرده بودند. در چهارطرف شهر نخلستان بود و شهر دارای دو دروازه بود، یکی دروازه ،،تیس،، که به جانب جنوب غربی باز میشد و از آن جاده ای به سوی بندر خلیج فارس، یعنی تیس کشیده شدخ بود. دیگری دروازه ،،طوران،، که به سمت شمال شرقی کشوده می شد و از آن جاده ای به بلاد ،،طوران،، منتهی می شد. مرکز ،،طوران،، ،،قزدار،، (خضدار) بود و آب شهر بوسیله کانالی تامین میشد. در آنجا یک مسجد جامع هم وجود داشت که در بازار بنا شده بود. وجه تمسیه ،،پنجگور،، اینست که وقتی مسلمانان برای بار اول این شهر را فتح کردند، پنج مجاهد مسلمان شهید و همانجا به خاک سپرده شدند.

در ،،معجم البلدان،، به نقل از ،،اصطخری،، نوشته شده است: فردی که در سالهای حدود 340هجری بر تخت حکومت ،،مکران،، تکیه زده بود ، به نام ،،عیسی بن معدان،، مشهور است. به زبان آنها معدان به مهران می گویند.(عیسی بن مهران) و مرکز حکومت وی شهری بزرگ به وسعت تقریباً نصف شهر ،،ملتان،، می باشد و در آن درخت خرما زیاد است واین شهر یکی از مراکز و بنادر تجاری ،،مکران،، است. پس از آن بزرگترین شهر مکران ،،فنزبور،، (پنجگور ) است. این منطقه وسیع مکران از ،،تیز،، (بندر تیس) تا ،،خضدار،، تقریبا دوازده منزل دارد.



،، عمرو بن معدیکرب،،در اشعار خویش، در ضمن بیان دلاوریها و جهان گشایی های مجاهدین اسلام ، از مکران چنین یاد می کند:

،،مسلمانان قومی هستند که وقتی ،،ساسانیان،، بغاوت کردند، سر آن گردنکشان را با شمشیر از تن جدا کردند. و تا جایی پیش رفتند که شهرهای عراق و فارس و دشتها و کوهستانهای مکران را در قبضه اختیار خویش در آوردند.

در صفخه 496 از کتاب ،،جغرافیای خلافت مشرقی،، مرقوم است که: آثار قدیمی و شکسته بندر عالی شان تیس، بر بلندی های زمین پشت آن که زمانی در قرون وسطی لنگرگاهی مناسب برای کشتی های کوچک بود ، به چشم می خورد. ،،مقدسی،، نوشته که: گرداگرد شهر تیس نخلستان و در وسط آن انبارهای بزرگی وجود داشت. درآنجا یک مسجد زیبا هم بود. در این آبادی مردمان تمام اقوام وجود داشتند. همانطور که عموما در هر بندر بزرگ چنین است. با از بین رفتن بندر ،،هرمز،، در قرن ششم هجری ، کارهای تجاری آن در مقیاس وسیعی به این بندر منتقل شد. بطور کلی انانکه جغرافیای این خطه را نوشته اند، فقط به ذکر اسامی شهرها اکتفا کرده و چیزی از اوضاع و ویژگیهای آن بلاد ننوشته اند. اسم شهر مشهور بمپور و شهر همجوار آن فهرج را مقدسی در کتاب خود آورده است.(فهرج در بلوچی به نام پهره مشهور بود . اما در زمان رضا شاه پهلوی بر این شهر ، ایرانشهر نام نهادند.) قصرقند در جانب شمالی تیس هنوز هم جای مشهوریست . در جانب شرقی قصرقند به فاصله نه چندان زیاد ،،کیچ،، واقع شده است که آن را ،،کیچ،، یا ،،کیز،، نوشته اند.(امروزه بندر تیس و قصرقند جزوه بلوچستان ایران هستند و کیچ در ارض پاکستان قرار دارد و مرکز آن تربت است.)

اسم جالک {جالق} و ،،ذرک،، نیز آمده است به همین ترتیب ،،خواش،، یا خواص ، {خاش} . ،،روسک،، در قرن میانه بدین سبب مشهور بود که سرزمینهای ،،خروج،، که این شهر در آن واقع بود ، خرم و حاصلخیز بود . ارمیل و قنبلی دو شهر دیگر بودند که در نزدیکی دریا ، ما بین تیس و دیبل قرار داشتند . (اکنون این دو شهر در حدود ،،لسبیله،، واقع هستند.) دیبل برکرانه رودخانه سند قرار داشت. ،،اصطخری،، این دو شهر را از شهرهای بزرگ نوشته که مسافت میان آنها ، دو روز راه بود. یکی از این شهرها فقط نیم فرسخ از دریا فاصله داشت . ساکنین این شهرها تاجرانی ثروتمند بودند، که اغلب برای تجارت به هندوستان رفت و آمد داشتند.

از کناره های شرقی خلیج فارس به این طرف تا دریای هند ، ،،دیبل،، از مهمترین بنادر بشمار می رفت که واقع در بزرگترین دهانه امروزی رودخانه سند به عنوان یک بندر مهم در استان سند فعالیت داشت. مرکز این استان شهر منصوره بود که هندی ها به آن برهمن آباد می گفتند. ،،منصوره،، شهری بزرگ واقع در کنار یکی از شاخه های زیرین سند بود. عربها رودخانه سند را ،،نهر مهران،، می نامیدند.نام بسیاری از شهرهای واقع در امتداد این رودخانه بالاخص ،،مُلتان،، ذکر شده است.

جغرافی دانان در حدود مرزهای شمال شرق مکران جایی که نزدیک به مرز هندوستان است، اوضاع دو منطقه را نوشته اند. یکی ،،طوران،، که مرکز حکومت آن ، قصدار (خضدار) بود و دیگر ،،بد،، که مرکز حکومت آن ، قندابیل (گنداوه، بود. ذکر قصدار که آن را به لفظ ،،قزاده،، نیز می نویسند، در ضمن بیان فتوحات ابتدائی سلطان «محمودغزنوی» آمده است. ،،ابن حوقل،، نوشته که این شهر مشرف به یک دره یا وادی بود و در وسط شهر قلعه ای وجود داشت . زمینهای اطرف آن بسیار حاصلخیز بود و در آن انگور ، انار و سایر میوه هایی که در مناطق سردسیر حاصل می آید به دست می آمد. ،،مقدسی،، میگوید که این شهر در دو طرف یک رودخانه خشک قرار داشت . در یک طرف محل اقامت سلطان و قلعه بنا شده بود و در طرف دیگر آن که ،،بودین،، نامیده می شد، تجار زندگی می کردند. خراسانی ها در دکانهای این تاجران که در بازار بود ، معامله می کردند. ،،مقدسی،، این را هم نوشته است که ساختمانهای این شهر ، بی سلیقه و بدون محکم کاری بنا شده بود. برای تامین آب شهر ، نهرهایی کنده بودند، اما آب آن کم و غیر قابل استفاده بود. در آنزمان زمینهای شمالی ،،طوران،، که اسم مناطق ،،قصدار،، بود و به آن منطقه ،،بد،، میگفتند، اکثرا جزو ،،طوران،، بشمار می رفتند. بزرگترین شهر این حدود ، قندابیل بود که آنرا با گنداوه ی کنونی تطبیق داده اند. این شهر، در جنوب ،،سبی،، و مشرق ،،قلات،، واقع است.

 

توضیح آقای جواد مفرد، محقق  تاریخ باستانی و اساطیری ایران:

 

نام مکران از کلمه کهن هندویی مگیر(تمساح)گرفته شده است چه سومریها هم نام باستانی بلوچستان وهم مصر را مگان آورده اند که لابد وجه اشتراک داشتن تمساح این دو سرزمین اساس قرار گرفته است چه جزء مگه (به صورت مچه که در نام بز مچه،یعنی مچهً مجرم)در زبانهای بومی ایران باقی، مانده گواه صادقی بر درستی این نظر است.

دران یعنی سرزمینی که در آن راه های پرپیچ و خم بسیار است .

 

                                                                                                   وجه تسمیه ملایر

( ماز : پیچ و خم + اندر : درون + آن )  برخی ها می پندارند که ماز به معنی زنبور است و مازندران سرزمین زنبورها ، اما چنین نیست . یعنی منطقی نیست که چنین نامی را  برای این خطه ی زیبا و پر از نقش و نگارهای طبیعی توجیه کرد و از آن همه زیبایی فقط زنبور را دید .نام کهن این دیار تَپورستان ، تبرستان یا طبرستان است .

        

                                                                                           

 

مورخان در مورد وجه تسمیه ملایر اقوال مختلفی ذکر کرده اند از جمله : همزمان با ورود اسلام به ابران و حمله اعراب >سپاهیان عرب که دراین منطقه که بدنبال آب بوده و

آن را نیافته بودند گزارش داده بودند که ((ماءلایری )) ( به معنی اینکه : آب دیده نمی شود) و بعدا" این عبارت در اثر تکرار به ملایر تبدیل شده است روایت دیگری حاکی از آن است که : در زمان ماد ها در این منطقه با روشن کردن آتش به روی تپه ها و کوهها اخبار را به سایر مناطق میرسانده اند و از این رو این منطقه را ( مل اگر) به معنی تپه آتش نامیده اند .
بنای فعلی این شهر با حکمت فتحعلی شاه قاجار در سال 1188 شمسی مقارن می داند که به دست نوه اش حاج سیف الدوله ( حاکم وقت ملایر و تویسرکان ) آباد گردید. از جمله می توان به احداث چند قصر ‘ باغ ‘ مسجد و حمام اشاره نمود و به همین دلیل تا قبل از انقراض قاجاریه آن را (( دولت آباد )) می نامیدند.

وجه تسمیه روستای مصر - وب سایت مصر

بعد از دیدن مصر می پنداری شاید اینجا مدتهاست از زمان جا مانده است... و با خود می گویی: چرانام این واحه ی خوش خط و خال را مصر نهادند ؟
مصری که به قول دکتر علی صباغیان، میتوان بدون ویزا به آن مسافرت کرد و چی از این بهتر؟
بنیانگذار این روستا فردی بود به نام یوسف. به شبانی و چراندن گوسفندان روزگار می گذراند. از عمر این روستا شاید 100 سال بیشتر نگذرد نام پیشین این روستا به نام بنیانگذار آن مزرعه ی یوسف بود و بعدها به چاه دراز تغییر نام داد زیرا آب مصر از چاهی عمیق در حدود 25 کیلومتری مصر تامین میشود چون چاه عمیق است اهالی این روستا را به چاه دراز می شناختند تا آنکه یوسف با توجه به نام خودش از داستان حضرت یوسف در قرآن الهام می گیرد و آنرا مصر نام می گذارد که تا هم اکنون نیز همه با همین نام روستا را می شناسند.
چوپان فقیر(یوسف) چاه را برای دستیابی به منبع آب کافی برای گوسفندانش حفرمی کند و به کمک خوانین منطقه آب چاه را با حفر قنات تا مصر امروزی هدایت می کند.

سمیه میمه
مردم نام این منطقه را با لفظ میمه یا « میمی و مئی مئی » ادا می کنند و هر کس در نوشته های خویش به یکی از این کلمات ، این منطقه را مشخص می سازد ولی امروزه در مراسلات اداری و تابلوهای داخل شهر ، روزنامه ها و نقشه های توپوگرافی و جغرافیائی بیشتر کلمه «میمه» را بکار می برند . برای روشن شدن و بدست آوردن مناسب ترین نام باید به فرهنگهای مختلف رجوع شود تا هر کدام با اوضاع و احوال این محل مغایرت دارد از نام حقیقی تفکیک گردد .
برای رسیدن به این منظور ابتدا به فرهنگ نفیس مراجعه می کنیم . در این فرهنگ کلمه «میمه» اینگونه توصیف شده « میمه Meyme(H) » یا Meime(H) نام قریه1 است از مضافات اصفهان واقع در بلوک جوشقان قالی و در مقابل کلمه مئی مئی نوشته شده است : مئی مئی Mei-Mei)  ) بانک بره آهو است که پیوسته و دراز باشد .
در این فرهنگنامه لغت میمی « MEIMEY » اینگونه معنی شده : میمی ماخوذ از تازی منسوب به حرف میم . در آنندراج برای لغت میمی که دو حرف « م » و « ی » می باشد و در اصل ریشه آن محسوب میشود . چنین معنی شده با کسره بپای مجهول « ف » علم استمرار بر فعل دارد مانند چون می آید ، می رود وهر گاه در میان لفظ مرکب آید افاده معنی اسم فاعل کند و در صورتی که می با فتحه باشد معنی شراب و گلاب می دهد .
در فرهنگنامه بابا فقانی اصطلاح «میمه» به صورت ذیل معنی شده است . میمه با ریشه « می مه» به معنی جام بیغش ، حرف ناب ممزوج ، نیمرش نارس ، جوانه رسیده ، یکدست ، سرکش ، پرزور ، روشن ، صبح فروغ ، آینه فام ، خوش گوار ، جان بخش ، جان سرشت ، روح پرور ، لاله گون ، گل رنگ ، خون رنگ ، شفقی ، آذرگون ، دنیارگون ، شیرین طبع ، غالیه پرور ، پرده سوز ، شبان دو ساله ، دیر ساله ، نوشین ، برق خورشید ، چشم زاغ ، چشم زاغ کن ، چشم کبوتر ، خون کبوتر
در کتاب السیاحه لفظ « می » به معنی برکت آمده .. المیمه = برکت فراوان ، در این فرهنگ اصطلاح مئی مئی به صورت ذیل معنی گردیده است :
مئی مئی یعنی چشم زاغ کن ، خوردن و نوشیدن ، کشیدن و چشیدن ، بر گرفتن و ستاردن ، دادن و سوختن ، افسردن ، ریختن ، افسردن و کردن در چیزی ، کشاندن از چیزی و نهادن مستعمل و پسین که کنایه از حاضر کردن است.(1)
میرزا بلال اسیری در مورد میمه می گوید : قبلاً در این محل در حوضها انگور می ریختند چون جو خورد ـ یعنی گندید ـ تنگهای گلی سربسته را در آن حوض مدتی رها می کردند تا خلاصه آن خود به خود در مسافات آن تنگها رود و تنگها برگشته ته نشین شوند و از میان حوض بر می گرفتند و سرباز کرده و « می ناب » می ستاندند.(2)
حسن بن محمد بن حسن قمی درکتاب «تاریخ قم» که در سال 378 قمری تالیف نموده است آورده است:
«
راوی می گوید که این دیه را بدان سبب « میم » نام نهادند که یکی از اکاسره بفرمود تا که از مواضع متفرقه چند خروار خمر به جهت او بیاورند و بر او عرض کردند و او از هر جائی مقداری بیاشامید . خمر « میم » را پسند کرد و گفت به زبان عجم « می ام » یعنی خمر این است پس بدین سبب این دیه بدین اسم نهادند
در صفحه 247 همین منبع (3)آمده است « ... احوص در بازگشت مهمان خود خربنداد ، بعضی از ریسمانهای گوشت قدید مبرزه « قرمه شده » با چند هدیه و تحفه دیگر با او روانه کرد و خر بنداد در عقب آن ایضاء با احوص هدیه ها و حلوا و شراب قریه « میم » فرستاد و شراب « میم » در آن زمان بس مرغوب الیه بوده است »
به هر صورت از معانی فوق که توسط لغت نامه های گوناگون بدست آمده و همچنین از قول مردم کنجکاو شهر میمه چنین بر می آیـد که قبـل از ظـهور اسلام ، بر اسـاس عقاید دینـی مـردم و وفور تاکستانها و باغهای انگور مردم به تولید «شراب و می» می پرداختند .(4)
 
عده ای از اهالی عقیده دارند شهر میمه در زمان بهمن ابن اسفندیار و خسرو پرویز باغستان و میخانه درباریان بوده و « می » مصرفی در باریان هخامنشی و ساسانیان از تاکستانهای این منطقه تهیه می گردید ، مرغوبیت و خوش طعمی  «می» حاصله از انگور باغات میمه باعث گردیده که نام قبلی این منطقه از « اهورامزداآباد» به « می می » محل تولید « می خوب » یا « می ماه » تغییر نام دهد . پس از گذشت زمان کم کم اصطلاح « می می » به میمه تبدیل گردیده است.(5)
"
دو مرتبه ادا کردن « می » با تشدید می رساند که اینجا «شراب » و « می » زیاد بوده است . " پس کلمه « میی می » برای نامگذاری آن شاید مناسب تر و با مفهوم تر باشد .
در لغت نامه نفیسی و مرآت البلدان اصطلاح «میمه» به معنی صدای کشیده بره آهو بکار رفته و معنی شده است . وجود بره آهوی زیاد در دشتهای جلگه ای منطقه میمه که محل چرای گله گوسفندان ، مخصوصاً گله های اهالی جوشقان قالی و کاشان بوده است ، باعث گردیده که همیشه صدای بره آهو به گوش برسد . پس بی دلیل نیست که بیشتر لفظ « می می » برای نامیدن دشتهای جلگه ای میمه بکار می رود .(6) از طرف دیگر چون « هاء » غیر ملفوظ ندارد کلمه « می می » آسانتر اداء می گردد . در زمان فعلی مردم عامی که زبانشان کمتر با الفاظ نامانوس آشنائی دارد آنرا بکار می برند . پس دومین معنی بر ریشه یابی کلمه «میمه» را می توان در وجود و وفور آهو و بره آهو در منطقه ذکر کرد .
سومین معنی بر ریشه یابی کلمه میمه را بر اساس عقاید و نظرات عده ای از اهالی می توان اینگونه توجیه و تفسیر کرد . چون در زمانهای قدیم منطقه میمه یکی از مزارع قریه جوشقان بوده و در اطراف و حریم مزرعه گیاه درمنه «هیزم» به مقدار فراوان می روئید اهالی جوشقان برای تهیه هیزم به این منطقه می آمدند و این منطقه را منطقه «هیمه» می نامیدند .(7) بعد از گذشت زمان در کنار مزرعه روستائی بنا شده که بخاطر قرار گرفتن در کنار مزرعه «هیمه» روستای مذکور را نیز روستای « هیمه » نامگذاری کرده اند . در طی زمان کم کم نام « هیمه » به « میمه » تبدیل شده است.(8)
چهارمین معنی بر ریشه یابی نام میمه را در سفرنامه ابن بطوطه می توان دید . در سفرنامه ابن بطوطه جهانگرد معروف مراکشی « میمه ، میمن ، و میمند » به معنی محل برف و باران و محل سرد و ییلاقی (9)که حاکمان شیراز ، اصفهان ، کاشان و قم تابستان را در این محلهای ییلاقی می گذرنده اند(10) معنی شده است .
با توجه به اینکه در منطقه سردسیر ساوه قم ، روستای میمه و در منطقه سردسیر استان اصفهان در کنار شهرستان کاشان شهر میمه قرار دارد می توان اصطلاح « میمه » را به معنی منطقه ای سرد و ییلاقی معنی کرد . ولی انتخاب نام میمه و میمند بر روستای میمه در منطقه ایلام مابین استان ایلام و استان خوزستان در منطقه ای کاملاً گرمسیری و روستای میمند در منطقه گرمسیری استان فارس نمی تواند بدلیل وجود برف و سردسیر بودن این مناطق باشد .
نتیجه گیری
صریحتر از لفظ خود « میمه » نمی توان آنرا معنی و تفسیر نمود . چون خود لفظ نمایانگر معنی آن است و تنها معنائی که از آن مستفاد می گردد همان بهترین « می » است . تاریخ گذشته محل و آثار باقی مانده از کارگاههای تقطیر و ظروف سفالین جهت نگهداری و حمل و نقل « می » گویای همین مفهوم است . همانطور که قبلاً توضیح داده شد تهیه « می » در این منطقه قبل از ظهور اسلام بوده، زمانی که تهیه و مصرف « می » حرام نگشته و امری مقدس بخصوص برای زردشتیان بوده است .
یکی از مدارک موجود دیگر که می توان برای نامگذاری «میمه» به آن استناد نمود و سابقه تاریخی منطقه میمه را بدست آورد همان زبان مردم منطقه است .
زبان مردم منطقه میمه از زبانهای مرکزی ایران است که از دوره هخامنشی در سطح وسیعی پراکندگی پیدا کرده است . از شمال از دلیجان و روستاهای آن تا اطراف کاشان ، حومه گلپایگان ، خوانسار ، منطقه برخوار ، نائین ، کوهپایه و یزد این زبان و لهجه پراکندگی دارد .
از این لحاظ همانقدر که اشتراک زبانی مردم منطقه میمه با اهالی جوشقان و مردم ابیانه باعث اهمیت است ، باستانی بودن فرهنگ ، سنت و رسوم این مناطق نیز دارای اهمیت زیاد است . مطالعه زبان میمه ای و ابیانه ای و رسوم دیگر موجود که در منطقه ابیانه وجود دارد و متاسفانه در منطقه میمه منسوخ گردیده است اهمیت موضوع را صدها برابر می کند . بنابراین ساده لوحانه است که لفظ میمه را لفظ نوین بپندریم.
مراسم عید «چک چک» هرسال دهم مرداد تا بیست و پنجم شهریور ماه برگزار می شود و در نزد زردشتیان چیزی نظیر مراسم حج مسلمانان است  بطوری که می توان آنرا کنگره جهانی زردشتیان نامید زیرا از تمامی کشورهای جهان پیروان آئین زردشت در محلی بنام " چک چک " در شهر یزد ، گرد هم می آیند و مراسم ویژه ای را برگزار می کنند.در این مراسم مذهبی یکی از اتفاقات مهم برای قبولی طاعات ، همان نوشیدن « می مه » است یعنی از بهترین «می» در مراسم استفاده می کنند و چیزی نظیر غسل تعسیر مسیحیان به قرب الله در نزد زردشتیان نوشیدن «می» است تا به قرب (اله) خود برسند پس وجه تسمیه کلمه « میمه » با آنچه تاریخ ایران و آئین زردشت نشان میدهد مشخص میگردد. ا

وجه تسمیه ماسوله

 

نام        گذاری شهر ماسوله یکسان اندیشی نیست ( وحدت نظریه وجود ندارد .) چهار دیدگاه گوناگون در این زمینه هست .        اما نظر من چیز دیگری است که در پایان می گویم:

1-     ماسوله  در زبان ریشه دار تالشی ، موسْلَه  گفته می شود و همین  موجب شده برخی بر این باور بیفتند که در زمان  فرمانروایی مختار ثقفیکسی که به خونخواهی امام حسین قیام کرد.)، گروهی از مردم  موصل و کرکوک که متهم به شرکت در قتل امام حسین بودند به سوی گیلان گریختند و در این ناحیه زندگی کردند و دهی بنیان نهادند و نام موصل بر آن نهادند.

کرکوکیان نیز روستای کرگانرود را در تالش ساختند . این سخن هیچ سندی ندارد و هیچ پژوهشگری آن را تأیید نکرده اما در میان مردم این ناحیه چنین داستانی گفته شده است . باید بگویم از مردم کرکوک و موصل کسی در جنگ علیه امام حسین نبوده  و اگر این داستان را این گونه می گفتند که عده ای از مردم این دو شهر به دلیل نامعلومی به این سرزمین در گیلان  کوچیدند پذیرش این سخن  منطقی تر بود .می گویند این داستان  از کتاب "مستطاب" شیخ ابوسعید خوارزمی گفته شده است ؛ اما من خودم این کتاب را ندیده ام .

2-      در کتاب "شناخت شهرهای ایران" نوشته ی "عبدالحسین سعیدیان" این گونه نگاشته شده که ماسوله قبلاً به صورت "ماه سوله" بوده و آمیزه ای  از دو واژه ی "ماه" و "سوله" به معنی کوچک می باشد و به معنی سرزمین ماه کوچک می باشد.نظر من این است که اگر چنین باشد در این صورت ( ماس + ئوله ) است و ماس در سانسکریت و زبان های کهن پارسی به معنای ماه است و ئوله پسوند کوچکسازی است .

3-     "جهانگیر سرتیپ پور" در کتاب "  نام ها و نامدارهای گیلان" نوشته است: مس-اوله یعنی کوه وارک یا مانع بلند یا کوه بلند.

4-    وجه تسمیه این شهر از نام کوه "ماسالار" در نزدیکی همین شهر گرفته شده و به مرور زمان به "ماسوله" تبدیل شده است .

اما بنده فکر می کنم ماسوله آمیزه ای از ( ماس + ئوله ) است . « ماس » در سانسکریت و زبانهای کهن به معنی « ماه » است . مانند آسِن = آهن / ماسی = ماهی / سند = هند / اسورا = اهورا . توجه داشته باشید در بسیاری از گویشهای کردی از جمله کردی فهلوی یا فَیلی هنوز به آهن و ماهی می گویند : آسن و ماسی . اوله نیز در زبانهای کهن به معنی کوچک است . پس ماسوله یعنی « ماه کوچک » و این به خاطر زیبایی این منطقه است که آن را به ماه مانند کرده اند. می توان « ماس » را به معنی الماس گرفت در این صورت ماسوله یعنی الماس کوچک.نوشته : عادل اشکبوس

این هم چند دلیل از لغتنامه دهخدا :

ماس . (اِ) مخفف آماس است که ورم باشد. (برهان ). مخفف آماس است .(آنندراج ). آماس و ورم . (ناظم الاطباء). و رجوع به آماس شود. || ماسیدن . (ناظم الاطباء). || الماس را نیز گفته اند و آن جوهری است معروف و بعضی گفته اند به معنی الماس عربی است . (برهان ). الماس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). معرب الماس و معدن الماس غالباً در هندوستان است ... صاحب مخزن الادویه ... نام پارسی الماس را ماس گفته . (آنندراج ) (انجمن آرا). اسم فارسی الماس است از احجار نفیسه .... (مخزن الادویه ). || به زبان هندی ماه را گفته اند که عربان قمر خوانند. (برهان ). و رجوع به ماه شود.

ماه . (اِخ ) قمر. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ). بمعنی نیر اصغر است که عربان قمر خوانند. (برهان ). قمر را گویند و به زبان دری و تبری مونک و مانک گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و اضافت ماه به طرف فلک و مترادفات آن حقیقت است و این از جهت اظهار خصوصیت فلک و شأن و جلالت ماه بود... و تابان ، شب گرد، ناشسته رو، مهرپرور از صفات و شمع، چراغ ، مشعله ، شعله ، نقره چنبر، دایره ، شیشه ، ساغر، پیمانه ، قرص ، ترنج ، سیب ، نسرین ، صندل ، پنبه ،گوی ، کف ، پنجه از تشبیهات اوست . (آنندراج ). سیاره ٔ مطیع زمین که بر دور آن می چرخد و در مدت شب آن را روشن می کند و به تازی قمر و نیر اصغر و به فارسی ماج وماص و مج و مهیر نیز گویند. (ناظم الاطباء). ماه =مانگ . در اوستا و پارسی باستان ، مانگه ۞ . سانسکریت ، ماس ۞ (ماه ، قمر). کردی ، مه

-------------------------------------

ماسوله در فرهنگ دهخدا :

ماسوله . [ ل ِ ] (اسم خاص ) نام قصبه و همچنین نام یکی از دهستانهای چهارگانه ٔ بخش مرکزی شهرستان فومن است . این دهستان در قسمت جنوب باختری بخش مرکزی فومن واقع است ، منطقه ای است کوهستانی و هوای آن سردسیرسالم است . مرکز دهستان قصبه ماسوله است . این دهستان از 30 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده است و در حدود 9000 تن سکنه دارد. قرای مهم آن عبارتند از: قصبه ٔ ماسوله ، و قراء مسجدبر، هفتخوانی ، سیاه ورود، توسه کله ، زید، کیشه در. و بلوک آلیان که از چندین قریه ٔ کوچک کوهستانی تشکیل می شود جزء دهستان ماسوله است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2). طول آن 30 و عرض آن 12 هزارگز و مرکز آن ماسوله است که 1050 متر از سطح دریاارتفاع دارد. در جنوب ماسوله معدن آهن مهمی است که در قسمت مرتفعی واقع شده و طبقات آن در حدود 9 متر است و از دوره های قدیم استخراج می شده است . (از جغرافیایی سیاسی کیهان ص 274). و رجوع به همین مأخذ شود.

   

وجه تسمیه نی ریز برگرفته از لغت نیزه به اضافه ریز (نیزه+ ریز) می باشد، و وجود محله ای به نام سهادخانه یا تیزگرخانه که کارگاه اسلحه سازی و نیزه سازی در زمان هخامنشیان و ساسانیان می باشد مؤید این مطلب است؛

 

وجه تسمیه و نام های یزد

 

یزد در قدیم نام های دیگری نیز داشته است. در زمان باستان تا انتهای سلسله هخامنشیان با نام ایساتیس یا به زبان یونانی استیخای شناخته می شده که به علت قرارگیری در تقاطع چهارراه باستانی ایران یعنی شاهراه های پارس - خراسان و ری - کرمان حایز اهمیت بوده است. پس از حمله اسکندر و رسیدن او به یزد و احتمالاً ساخت زندان یا اردوگاهی نظامی و ساکن کردن عده ای یونانی در یزد، نام آن به کثه تغییر پیدا می کند. در تاریخ یزد، حمله اسکندر نقطه مهمی به حساب می آید به نحوی که عده ای همنوا با تاریخ نویسان افسانه پرداز یونانی آغار بنای یزد را به دست اسکندر می دانند. اینگونه است که نام شهر کثه می ماند تا زمان سلسله ساسانیان و مخصوصاً یزدگرد ها که رابطه عمیق و اساطیری ای بین شهر و خطه یزد با پادشاهان ساسانی ایجاد می شود و در این دوران به نیت یزدان شهر تکمیل و با نام یزد شناخته می شود تا به امروز. ریشه واژه یزد را از یزدان به مفهوم پاک و مقدس و به معنی ذات خداوند و یا از یشت و یزش یه معنی ستایش و نیایش دانسته اند.

 

 

 وجه تسمیه هرمزگان                                                                                               

 

استان هرمزگان از لحاظ تاریخی دیرینه گی زیادی دارد. بندرها و جزیره های هرمزگان، در دوران های گوناگون پیش از اسلام اهمیت داشته و از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده اند. دریای پارس (دریای عمان و خلیج فارس)، که استان هرمزگان نیز در کنار آن قرار گرفته، از کهن ترین دریاهایی است که انسان شناخته است. ساکنان پیرامون آن، ازجمله مردم باستان هرمزگان، نخستین انسان هایی بوده اند که با فن دریا نوردی آشنا شده و به کشتی رانی پرداخته اند. دراین منطقه، دریانوردی و چیره گی بر راه آبی سبب پیدایش و رشد فرهنگ، بازرگانی دریایی و ایجاد دولت های با فرهنگ ازجمله ایلام شد.
ایلامیان از هزاره سوم پیش از میلاد صدها سال بر خلیج فارس و جزیره های استان هرمزگان، به ویژه جزیره های قشم، کیش، لارک، لنگه، و جاسک حکم رانی داشته و از آن ها به عنوان راه ارتباطی برای بازرگانی با هند باختری و درّه نیل استفاده می کرده اند.
مادهای آریایی نژاد، در آغاز سده 8هشتم پیش از میلاد، حکومت «ماد» را به وجود آوردند. این حکومت، در روزگار پادشاهی هووخشتره گسترش یافته توانمند شد و مرز جنوبی آن را کرانه های جنوبی دریای پارس تشکیل می داد. در این زمان هرمزگان تابع ساتراپی (استان) درنگیانه و بخشی از کرمان بوده است. در روزگار هخامنشی، به ویژه داریوش بزرگ، ایرانیان اندک اندک در کرانه ها و آب های دریاهای سیاه و سرخ نیز رخنه کردند. داریوش بزرگ، دریا سالار یونانی خود، اسکولاخ (اسکیلاس) را مأمور بررسی کناره های دریای پارس کرد. اسکولاخ و همراهانش تمامی جزیره ها و کرانه های دریای مکران، خلیج فارس، دریای سرخ و دریای باختر را در نوردیده و آگاهی های ارزنده ای به دست آوردند. این سفر دریایی از نظر بازرگانی و نظامی برای ایران سودمند بود، و باعث برقراری وابسته گی بازرگانی میان هندوستان و دریای باختر گردید. اشکانیان پس از چیره گی بر جانشینان اسکندر (سلوکی ها)، کرانه های خلیج فارس از جمله استان هرمزگان را بر قلمرو خود افزودند و در برابر رومیان، از دریای پارس و بین النهرین پاسداری کردند. در زمان ساسانیان، هرمزگان از مراکز مهم داد و ستد و پیوند بازرگانی به شمار می رفته است. چند سکّه نقره از این دوران در اثر کاوش هایی که در اسکله سازی «سورو» انجام گرفت، به دست آمده است.
در نخستین سال های حکومت اسلامی، کرانه های هر دو سوی دریای پارس، از جمله استان هرمزگان به دست مسلمانان افتاد. ابوهوریره، از یاران پیامبر (ص) در روزگار عمر- خلیفه دوم - بر بحرین و کرانه های باختری خلیج فارس دست یافت و از آن جا به کرانه های خاوری آن یورش برد و تمامی دریای پارس و بندرها و جزیره های آن را بر قلمرو مسلمانان افزود. پس از چیره گی عرب ها، دیلمیان نخستین دودمان ایرانی بودند، که بار دیگر بر سراسر جزیره ها، بندرها و آب های استان هرمزگان و دیگر نقاط خلیج فارس چیره شدند.
هرمزگان، عمان و بندرها و جزیره های آن به ترتیب در سال های 323 و 534 هـ . ق، توسط علی (عمادالدوله)، و احمد (معزالدوله) به قلمرو آل بویه ملحق گردیدند. حکومت آل بویه، در زمان عضدالدوله گسترش یافت و در تمام مدت حکومتشان، فارس و هرمزگان در قلمرو فرمانروایی آن ها بود. پس از دیلمیان، سلجوقیان کرمان از سال 454 تا 583 هـ . ق، بر منطقه خلیج فارس، از جمله استان هرمزگان و عمان تسلط یافتند. در دوران سلجوقی، از سوی فرمان روایان این خاندان، حاکمانی با عنوان«اتابک» به مناطق گوناگون ره سپار می شدند. اتابکان فارس برعمان، بحرین و کرانه ها و جزیره های خلیج فارس دریای عمان(مکران) دست یافتند و حکومت آنان تا 661 هـ . ق، بر فارس و هرمزگان بر قرار بود. دراین سال سلجوق شاه سلغری بر هلاکو خان مغول شورید، اما شکست خورد و حکومت فارس، هرمزگان و تمامی منطقه خلیج فارس به دست مغولان افتاد. در دوره فترتی که بین سپری شدن حکومت ایلخانان مغول و برآمدن تیموریان وجود داشت، حکومت هرمزگان و خلیج فارس با مظفریان بود. تیمور لنگ به سال 785 هـ . ق، سیستان را گشود و در یورش های بعدی خود، اصفهان، فارس، بوشهر، بندرها و جزیره های هرمزگان را به قلمرو خویش افزود. تیموریان تا سال 873 هـ . ق، که در ایران حکومت داشتند، خراج بندرها و جزیره های خلیج فارس و دریای عمان(مکران) را دریافت می کردند.
در سال 913 هـ . ق، ناوگان پرتغالی ها به فرماندهی البوکرک با گشودن مسقط که خراج گذار امیر هرمز بود، با سیف الدین، امیر هرمز به جنگ پرداخته و با شکست وی هرمز را تابع و خراج گزار پرتغال کردند. پرتغالی ها در جزیره های هرمز، کیش، بحرین، قشم، نابند، و . . . دفتر بازرگانی و چندین دژ نظامی ساختند. از مرگ آلفونسو دو آلبوکرک (در ذیقعده سال 921 هـ . ق)، تا روزگار شاه عباس اوّل (996 – 1038 هـ . ق) حکومت پرتغال در دریای پارس توان داشت و در این مدت مراکز بازرگانی دریای عمان (مکران) و خلیج فارس، چون کیش، چابهار، هرمز، مسقط، بحرین، قشم، جاسک، . . . به سبب ستم کاری آنان رو به ویرانی نهاد.
شاه عباس اوّل صفوی پس از جنگ با عثمانی ها تصمیم به آزاد ساختن جزیره های دریای پارس و بیرون راندن پرتغالی ها گرفت. شاه عباس بزرگ نه تنها بحرین را آزاد ساخت، بلکه جزیره های هرمز، کیش، قشم و بندرهای جاسک، چابهار, لنگه، . . . را از پرتغالیان پس گرفت. نادرشاه افشار (1149 – 1160 هـ . ق) در سال 1149 هـ . ق، با بیرون راندن افغان ها از ایران بر تمامی کرانه ها و جزیره های شمالی و جنوبی خلیج فارس چیره شد. با مرگ نادر شاه افشار، شورشی دوباره سراسر کشور را فرا گرفت و کریم خان زند با خواستاران پادشاهی به جنگ پرداخت و سرانجام در

   + - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ،۱۳۸٩

اشنایی باسطوح یاد گیری حیطه شنا ختی رشته جغرافیا

 

  آشنایی با سطوح یاد گیری حیطه شنا ختی  رشته جغرافیا          

 

 

 حیطه شنا ختی شامل آندسته از هدف های آموزشی است که با یاد آوری  باز شنا سی  ورشد توانایی های ذهنی سرو کار دارد  

 

 سطوح یاد گیری در حیطه شنا ختی به 6 بخش ذیل تقسیم میشود

 

 

1_حیطه دانش و اطلاعات:  

 

 دانش عبارت است از به خاطر آوردن آنچه قبلاآموخته شده است . چنا نچه از دانش آموز انتظار داشته باشیم آنچه را که آموخته   

 

  است به خا طر آورد بدون آنکه دخل وتصرفی درآن انجام دهد (از به خاطر آوردن یک مطلب جزیی تا یک نظریه کامل ) انتظار ما       

 

 درحد دانش واطلاعات است  در این سطح دانش آموز تعاریف واقعیات تو ضیحات و آنچه را به او گفته شده به خاطر می اورد

 

 

 

 

مثال :

                               مثال هایی از حیطه دانش واطلا عات درس جغرافیای (1)

 

 

 

1_ روستای متمر کز را تعریف کنید.

 

2-جغرافیدان اطلاعات خود را از کدام  منا بع بدست می آورد؟ 

 

3_چگونگی تشکیل باران اسیدی را بنویسید.  

 

4_راه های مقابله با خطر سیل چیست.

 

5_هریک از بیا بانهای آتا کا ما ،  گبی ،  دشت لوت   ونامیب در اثر کدام  عامل موثر در تشکیل بیا بانها به وجود آمده اند؟

 

 6 –شهرشیراز دارای چه نقشی است؟ 

 

 الف) صنعتی                  ب)بازر گانی                     ج)  تاریخی                      د) مذهبی

 

7  منظور از بازر های جهانگردی ایران چیست؟

 

 8_نحوه تشکیل مخروطه افکنه را توضیح دهید.

 

9  اشکال روستا ها در ایران را نام ببرید.

 

 

 

  2  حیطه درک وفهم :

 

  ادراک عبارت از جذب ودر یافت معنی ومفهوم یک مطلب است. اگر انتظار ما از دانش آموز این باشد که دانش و اطلاعات قبلی    

  

خود  را   دستکاری کند  سازمان دهد  وبه زبان خودش بیان کند  سطح انتظار درک وفهم است  یا به عبارت دیگر دانش آموز بتواند   

 

معنا  عصاره ی اطلاعات خودش را بیان کند یعنی بتواند نکاتی را که برای پاسخ به یک سوال ضروری است از میان دانسته های     

 

خود انتخاب کند وبعد ازسازمان دادن بیان کند . در این سطح دانش آموز از یک مطلب یایک  نظریه دفاع  میکند تخمین می زند      

 

   مثال هایی ذکر میکند استنتاج میکند  مقایسه میکند پیش بینی میکند مطلبی را که خوانده است می نویسد وخلاصه میکند 

 

 

مثال:

                                     مثال هایی از حیطه درک وفهم

 

 

 

  1 _به نظر شما کدامیک از دو دامنه البرز برای زندگی مناسب تر است چرا؟ توضیح دهید

 

  2-با توجه به تعریف دشت وجلگه  گرگان را باید جلگه نامید  یادشت چرا توضیح دهید

   

  3  از دو نقشه یکی با مقیاس 2000000 / 1 و دیگری با مقیاس 100000  / در کدامیک جزئیات بیشتر دیده میشودچرا تو ضیح  دهید

 

 

 

4 _چرا در ایران تنوع محصو لات تولید میشود؟

 

5_مفهوم کشاورزی گذرا کدام است؟ 

 

الف) کشاورزی در حال تحول ب)تغییرمحل مساکن وزراعت ج) کشاورزی پایداروسنتی  د)تبدیل کشت سنتی به کشت پیشرفته

 

 6_ چرا میزان بارندگی درکوهپایه های البرزو زاگرس نسبت به مناطق پست کدام عامل در ایجاد بیابانها وهمجوارآن بیشتر است؟ 

 

7_ علت  پیدایش  وارونگی دما را بنویسید.

 

8_چرا مرزبیوم هاتقریبی است؟

 

9 _کدام عامل در ایجاد بیا بانهای ایران نقشی ندارد؟

 

الف)پر فشار جنب حاره          ب)دوری از دریا                           ج)کوههای الرز وزاگرس     د) نزدیکی به دریا

 

10 _شخم زدن در چه صورت سبب فرسایش خاک میشود؟

 

11 _علت اختلاف دما در نواحی داخلی ایران چیست؟

 

12  چرامناطق  شمال  وشمالغرب گرمای کمتری دریافت میکند؟ 

 

13 – در نواحی شمال کشور فرسایش آبی دخالت دارد یا بادی چرا؟

 

            3 _حیطه کاربرد

 

 

    کاربرد عبارت از توانایی به کار بردن مواد وموارد آموخته شده  در موقعیت جدید و واقعی است در این سطح از یاد گیری

 

    دانش آموزمحاسبه میکند  تغییری بوجود می آورد عملا نشان میدهد  کشف می کندتغییر میدهد تبدیل میکند مرتبط می سازد

 

   مسئله را حل میکندوبه کار می برد

 

 

 

 مثال :                                                                  مثال هایی در حیطه کار برد 

 

 

 1_ در نیمکره شمالی کدام یک از دامنه ها جهت استقرار خانه های روستا ی پلکانی مناسب است؟

 

 الف) دامنه روبه جنوب             ب) دامنه رو به شمال                 ج) دامنه رو به غرب             د) دامنه رو به شرق      

 

 

2 _اگر از شما خواسته باشند یک منطقه را از نظر امکان وقوع سیل یا عدم وقوع سیل بررسی نمایید چه نکاتی را باید در نظر 

 

  بگیرید ؟

 

 3  _در هنگام وقوع زلزله چگونه می توانید به دیگران کمک کنید؟

 

4 _گردش آب در طبیعت را رسم کنید.

 

5 _کانون زازله  عمق کانون زلزله    مرکز زلزله  را با رسم سادهای نشان دهید

 

6 _نمو دارمربوط به وارونگی را رسم کنید

 

7 _برای جلو گیری از هدر رفتن آب  در بخش کشاورزی 2 راهکار ارائه دهید

 

8 _برای جلو گیری از فرسایش خاک هنگام شخم زدن چه راهکاری را ارائه میدهید

 

9_چگونه میتوانید به توسعه گردشگری در استان محل زندگی خود کمک کنید؟

 

10 _از کل آبهای کره زمین  2  / 97 % را اقیا نوسها ودر یا های آزاد 8 /2 % را سایر منابع آب تشکیل میدهد نمو دار دایره ای 

 

  رسم نمایید  واین نسبتها را مشخص کنید

 

 11 برای رفع ناشی از مشکلات مهاجرت روستاییان  درشهر محل سکونت خود  2 راه حل پیشنهاد کنید

 

12 –با توجه به پدیده خشکسالی و کمبود آب چه راه کار هایی برای بحران آب  در شهر محل سکونت خود میشناسید تو ضیح دهید

 

 

4 _ حیطه تجزیه وتحلیل

 

 

    تجزیه تحلیل عبارت است از قابلیت جزء به  جزء کردن یک مطلب به اجزای تشکیل دهنده آن به ترتیبی است که ساخت وساز  

 

    کلی آن مطلب قابل ادارک باشد در اینحیطه از فراگیر انتظار میرود 

 

 1_  علل وانگیزه یک واقعه را مشخص کند.

 

2 _با توجه به اطلاعات وتحلیل آنها سعی در رسیدن به یک نتیجه  استنباط وتعمیمی که متکی در ان اطلاعات است  مینماید 

 

3 –با توجه به نتیجه واستنباط شواهدی را برای رد یا تایید مسئله ای ارائه دهد

 

 هر موقع چرای یک مسئلهیا علت را بپرسیم سطح انتظار تجزیه وتحلیل است

 

 دانش اموز در این حیطه مطلبی را به اجزای آن تقسیم میکند  نمودار میسازد   تفاوت ها و وجود تمایز را مشخص می کند 

 

 تشخیص میدهد  تعیین هویت میکند  مطلبی را به صورت  مصور روشن روشم میسازد  استنتاج میکند  ارتباط میدهد  آماده  

 

 میسازد و به بخش های کوچکتر تقسیم می کند

 

 

 

مثال :                            مثال هایی در حیطه تجزیه تحلیل

 

 

 

1  _ساخت سنی وامید به زندگی درکشور ایران وفرانسه را باهم مقایسه نمایید.

 

2 _تراکم جمعیت در نیمه غربی وشرقی ایران را باهم مقایسه کنید ودلیل خود را بنویسید.

 

3 _چرا مخروطه افکنه ها مکان مناسبی برای ایجاد سکونت گاههای انسانی هستند؟.

 

4 _چرا در کشور هایی که درصد بالایی از جمعیت شهر نشینان به خود اختصاصدهند رشد جمعیت پایین است؟ 

 

5 _آیا با مهاجرت روستاییان به شهر های کشورمان موافقیدیا خیر با ذکر دلیل توضیح دهید

 

 6 _تصاویر ما هواره ای و عکسهای هوایی را باهم مقایسه نمایید

   

 7 – آیا غیر از عوامل طبیعی عوامل اقتصادی   سیاسی  اجتماعی  نیز میتواند موجب گرسنگی شود؟

 

8 _تخریب جنگلهای آمازون در تغییر الگوی آب و هوای کره زمین وزندگی  ساکنان منطقه چگونه ارزیابی میکنید؟

 

9 فواید پوشش گیاهی در زمینه جلو گیری از بیا بان زایی وسیل چگونه ارزیابی میکنید؟

 

10 –منابع تجدید شونده وغیر قابل تجدید از نظر زمان.  دوام. هزینه . آلو دگی   را با هم مقایسه نمایید

 

   5 حیطه ترکیب

 

  ترکیب عبارت است از قرار دادن اجزا و عناصر جداشده یک کل در کنار هم وتشکیل دادن یک کل جدید در این حیطه از دانش  

 

  انتظار میرود به ایجاد یک ارتباط بدیع واصیل بپردازد  پیش بینی کند .وبه حل مشکل بپر دازد چنانچه از دانش آموز بخواهیم    

 

 مطالب را درهم آمیزد وتالیف کند تصنیف یا خلق کند اصلاح کند سازمان دهد  برنامه ریزی کند تجدید نظر کند خلاصه نویسی کند   

 

 یا سخرانی کند و مقاله ای را بنویسد. سطح انتظار مان در سطح ترکیب است   

 

 

 

 

 مثال:                       مثال هایی از حیطه ترکیب

 

 

 

 

  1 _چگونگی تشکیل مخروطه افکنه را رسم کنید.

 

2 _اگر محل سکونت شما با نواحی جنوبی جا بجا شود وضعیت آب وهوای محل اخیر را توصیف کنید 

 

3-اثرا ت فوران مواد آتشفشانی  (مواد مذاب)ولغزش دامنه یک کوه در تغییر چشم انداز محیط طبیعی را تو ضیح دهید

 

4 –اثرات خاکستر های آتشفشانی ورسو بات سیلابی در تغییر چشم انداز یک منطقه کشاورزی را توضیح دهید

 

 5 _در خصوص بیا بان زایی  ضمن بیان راه حلهایی درج شده در کتاب شما 2 مورد راهکار جدید ارائه نمایید

 

 6 _با توجه به مسائل ومشکلات مطرح شده در ارتباط با بهر برداری ازآبهای ستان 3 راهکار  جهت مقابله با ا ین

 

 مشکلات پیشنهاد میکنید

 

 

 6_حیطه ارزشیابی و داوری :

 

 

 ارزشیابی  توانایی قضاوت در مورد ارزش مطلب ازقبیل بیانات . نوشته ها . اشعار  . گزارشها و ..... ازیکدید گاه خاص است  

 

 

 اگر ازیک فراگیر انتظار برود  یک پدیده  ایده . کار هنری . نظرشخصی وعینی خودش را بیان کند هدفماندرسطح ا رزشیابی است

 

 

در این حیطه از یاد گیری دانش آموز ارزش گذاریمیکند مقایسه میکند نتییجه گیری میکند  مقابله میکند نقد میکند تشریح  میکند  

 

 

متمایزمیسازد توجیه و تفسیر میکند  وجوه اشتراک را مشخص میکند خلاصه نویسی میکند  ازنظریه بطور مدلل پشتیبانی میکند

 

 

 مثال :                            مثال هایی در حیطه ارزشیابی

 

 

 

  1 _نواحی شمالی ونواحی داخلی ایران را از نظر توانمندیها با هم مقایسه کنید .کدامیک برای زندگی مناسبتر است ؟چرا؟

 

 

  2 _عامل تمایز رشد طبیعی از رشد مطلق را بنویسید.

 

 

3 _به نظر شما توسعه گردشگری داخلی و خارجی چگونه باید باشد؟

 

 

4 _به نظر شما چگونه میتوان نرخ مرگ ومیر کودکان را در سطح کشور کاهش داد؟

 

 

5 _شما چه راه حل هایی جهتکاهشمهاجرت روستاییان به شهر ها در کشور پیشنهاد می کنید؟

 

 

6 _شما چه راه حل هایی جهت کاهش خسارت زلزله پیشنهاد میکنید؟

 

 

7 _به نظر شما چونه می توان نواحی داخلی به قطبهای جهانگردی تبدیل نمود؟

 

8 –با توجه به سوالات  نمودار زیر را  تفسیر نمایید.

 

  1 –امید به زندگی در در کدام کشور کمتر است؟ چگونه پی بردید؟

 

  2 –در کدام کشور درصدجمعیت فعال اقتصادی بیشتر است؟چرا؟

 

 3-نرخ موالید در کدام کشور بیشتر است؟

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                   گردآورنده : نرگس مرادی

   + - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩

تاریخچه اندیمشک

تاریخچه
اندیمشک که واژگون شده «هندی مشک» است که در کنار خرابه‌های شهر قدیم «لور» و «اری ترین» ساخته شده است. لور شهری آباد بوده که مورخین نیز از آن نام برده اند، اما از قرون و سطی به بعد از آبادی آن کاسته شده و پس از آن رو به ویرانی نهاده است. در روزگار فتح‌علی‌شاه قاجار شخصی به نام حاج صالح خان مکری(حکمران شوشتر و دزفول) در کنار ویرانه‌های باستانی شهر لور دژی ساخت و آنرا قلعه «صالح آباد» نامید، تا این که در اواخر دوره قاجاریه روستای صالح آباد در 2 کیلومتری این دژ بوسیله ایل «سگوند» ساخته شد که شامل سیاه چادرها و کپرهای این ایل و برخی از مهاجران لر بختیاری بود. اما دیری نگذشت که راه آهن سراسری جنوب افتتاح شد و سیاه چادرها و کپرها از میان رفته و صالح آباد، اندیمشک نامیده شد. در این دوران بود که اندیمشک راه گسترش و پیشرفت را پیمود. شهر اندیمشک شهری توریستی و از نظر موقعیت راه‌های شوسه، اصلی و مرکزی مهم می‌باشد، زیرا تنها شهری است که استان خوزستان، لرستان و کرمانشاهان را به هم ارتباط می‌دهد. در سمت شمال شرقی شهر، دشتی بایر است که از قدیم مردم به آن لور گفته اند و همان سرزمین عیلامِ تاریخی می‌باشد.

   + - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩

وجه تسمیه اهواز


نام کنونی اهواز، به ظاهر بازمانده از دوران اسلامی است ((جمعِ مکسر ”هوز“) به نام «خوزی» (در منابع یونانی ouxioi و در متون هخامنشی huja = عیلام). در وقایع اسلامی اهواز به دست ابوموسی اشعری والی بصره به فرمان عمر بن الخطاب در سال ۱۷ هجری قمری اشغال شد. در اثر این حمله بخش اشرافی‌نشین شهر که به هرمز اردشیر موسوم بود به کلی ویران شد ولی بخش بازاری آن باقی ماند و این بخش همان اوز یا هوز است که در قرن اول هجری به نام اولیه اهواز یا سوق‌الاهواز (خوزستان بازار) خوانده می‌شد.

در زمان آل بویه اهواز به تصرف آنان درآمد و تحت حکومت آل بویه قرار گرفت. در سدهٔ ۴ هجری عضدالدوله دیلمی (فنا خسرو) اقدام به مرمت و آبادانی اهواز کرد و شبکه‌های آبیاری را مرمت کرد و پل معروف هندوان اهواز را از نو ساخت. اهواز در این دوره به حدی آباد و حاصلخیز شد که مقدسی آن را انبار بصره گفته‌است محلهٔ شرقی اهواز در این دوره بنا و با پلی جزیره‌ای که در میان کارون به نام دجیل قرار داشت به محله ناصری بعدی وصل شد.

یاقوت حموی و حمزه اصفهانی و مقدسی گویند: «اهواز قدیم به وسیله نهر شاهجرد به دو محلهٔ بزرگ تقسیم شده بود محلهٔ غربی که بین رودخانه و نهر شاهجرد واقع و جزیره خوانده می‌شد و محلهٔ شرقی که در پای کوه و بازار و مسجد جامع در آن بنا شده بودند و به اصطلاح شهر یا مدینه خوانده می‌شد. شهر شاهجرد در بالای سد اهواز از کارون جدا و روی به طرف شکارهٔ کنونی می‌رفت. لفظ اوباره که اکنون محلی است در اهواز در جنوب خیابان ۳۰ متری به معنی آب‌باره و محل عبور آب است که یادآور همان نهرهای شاهجرد و غیره‌است.»

ابن منشاد می‌نویسد: «اهواز شهر بزرگی است، مردمش زرتشتی و مسلمان و انبار کالاها و فرآورده‌های خوزستان شکر، بافته‌های پشمی، جامه‌های دیبا، پارچه‌های کنفی و دیگر محصولات را از همهٔ شهرهای ایران به اهواز می‌آورند و از این شهر و به وسیلهٔ کشتی از راه خلیج فارس به هندوستان و چین و از راه بصره و عراق و اصفهان به سایر کشورهای جهان حمل می‌کنند. بازرگانان و سوداگران و بیگانگان در این شهر سود بسیار می‌برند. نام اهواز با کالاهای شکر و پارچه، در همهٔ جهان مشهور و به بزرگی موصوف بود و به همین جهت عرب‌ها این شهر را «سوق‌الاهواز» نامیده‌اند.»

   + - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩

چه چیزی باعث می شود که یک آتشفشان فوران کند؟

چه چیزی باعث می شود که یک آتشفشان فوران کند؟
آتشفشانها زمانی فوران می کنند که سنگهای مذاب از اعماق جبه زمین به سمت پوسته سخت و بیرونی بالا می آیند و به سطح می ریزند. این سنگهای مذاب که «ماگما» نام دارند وقتی به سطح می رسند «لاوا» نامیده می شوند . بسیاری از آتشفشانها در امتداد رشته کوههای زیر دریایی قرار دارند. جایی که ماگما بیرون می ریزد تا شکاف حاصل از جدا شدن صفحه های پوسته را پر کند. بقیه ی آتشفشانها ماگمای خود را از صفحاتی به دست می آورند که هنگام فرو رفتن به زیر سایر صفحه ها ذوب می شوند.

2 ـ آتشفشان «خفته» چیست؟
بعضی آتشفشانها، مرتب آتشفشانی می کنند اما برخی دیگر، گاه و بیگاه فعالیت می کنند. وقتی آنها فعالیتی ندارند به آنها آتشفشان خفته می گوییم.

3
ـ آیا آتشفشانها کار مثبتی انجام می دهند؟
اگر چه آتشفشانها خرابی های بسیاری ایجاد می کنند، اما خاک حاصل از خاکستر های آتشفشانی، بسیار حاصلخیز و غنی است. سنگهای آتشفشانی نیز کاربردهایی در ساختمان سازی و صنایع شیمیایی دارند.

4
ـ آتشفشانها از چه تشکیل شده اند؟
آتشفشانهای مخروطی شکل از خاکسترهای آتشفشانی با زغالهای نیمه سوز تشکیل شده اند. آتشفشانهای گنبدی شکل از لاوای سرد شده تشکیل شده اند و آتشفشانهای بین این دو، شامل لایه هایی از خاکستر و لا وا هستند.

5
ـ آتشفشان خاموش چیست؟
آتشفشانهایی که در دوره های تاریخی زمین فوران نکرده اند «خاموش» نامیده می شوند. این به این معنی است که انتظار نداریم آنها دوباره فعال شوند.

6
ـ « نقطه های داغ» چه هستند؟
برخی از آتشفشانها دور از لبه های صفحات زمینی قرار گرفته اند. آنها بالای« نقطه های داغ» تشکیل شده اند. مناطقی که جبه ی زمینی حرارت بسیار زیادی در آن قسمتها دارد. جزایر هاوایی در اقیانوس آرام یکی از این نمونه ها است.

7 –
آیا همه ی آتشفشانها مثل هم فوران می کنند؟
خیر، آتشفشانها به سمت بالا یا طرفین فوران می کننددر ضمن فعالیت آنها می تواند گاهی «آرام» باشد. در آتشفشانهای انفجاری، بخار آب و گازهای فراوان داخل ماگما حبس می شوند. این گازها ماگما را خرد و متلاشی می کنند و ستونهایی از خاکسترهای آتشفشانی و غبار ریز آتشفشانی را به هوا پرتاب می نمایند. اجزا و قطعات ماگمای خرد شده، پیروکلاست ـ Pyroclast نامیده می شوند. گاهی ابرهای خاکستر و گازهای داغ، به طرفین پرتاب می شوند. آنها با سرعت زیادی به پایین کوه سرازیر می شوند و همه چیز را در مسیر خود ویران می کنند. در آتشفشان «آرام»، ماگما به صورت لاوای روان و جریان دار از سطح کوه پائین می آید.
 

   + - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩

چهار پیش بینی مرگبار برای زمین

 



چهار پیش بینی مرگبار برای زمین

بلاهایی ناگهانی که می‌توانند زندگی بشر را تا ابد تغییر دهند، ما را تهدید می‌کنند. زمین همچنان که به حول محور خود می‌چرخد لرزش‌هایی نیز دارد. البته بهتر است بگوییم داشت زیرا بنا به اظهارات (مایکل مندویل) محقق زمین‌شناسی از تاریخ هشتم ژانویه سال 2006 این لرزش‌ها قطع شده است. نتیجه این تغییر وضعیت چه خواهد شد، هیچ‌کس نمی‌داند. شاید هم اصلا مهم نباشد. ولی این اتفاق غیرمتعارف ما را به یاد چند دگرگونی ژئوفیزیکی مهم و اصلی در سیاره کوچک و زیبای ما می‌اندازد. دگرگونی‌هایی که حتی چند تن از دانشمندان از آنها یاد کرده و خبر داده‌اند. این اخبار چندان خوشایند به نظر نمی‌رسند و ما این را برعهده خودتان می‌گذاریم که تا چه حد آنها را جدی بگیرید.


تغییر مکان قطب‌ها
مدت‌هاست که دانشمندان دریافته‌اند قطب مغناطیسی زمین مکان ثابتی ندارد و حرکت می‌کند. حتی ممکن است معکوس شود. تحقیقات علمی نشان می‌دهند که قطب‌های مغناطیسی زمین در هر چند صدهزار سال یک بار جابه‌جا می‌شوند و باید بگوییم که متفکران می‌گویند این قطب‌ها قبلا هم جابه‌جا شده‌اند و مطمئنا دوباره نیز این اتفاق خواهد افتاد. آنها معتقدند پوسته زمین درست مثل پوست سست یک پرتقال بر روی مواد مذاب و خمیرمانند زیر آن شناور است و می‌تواند تغییر موضع دهد. به عنوان مثال اگر قطب‌ها تغییر مکان دهند ممکن است قطب جنوب تبدیل به یک خط استوای جدید و جنگل آمازون مثل قطب جنوب منجمد شود. برخی از محققان چنین تغییر قطبینی را پیشگویی کرده بودند و بنا به گفته پروفسور (چارلز اچ.هپگود) این انتقال در مدت چند صد هزار سال رخ نمی‌دهد بلکه تنها در چند روز به وقوع خواهد پیوست! همان طور که شما هم تصور می‌کنید این اتفاق حتما برای بشر یک بلای مرگ‌آور و ناگهانی خواهد بود.

برخورد شهاب سنگ
اکثریت قریب به اتفاق پیشگویان دنیا با هم در یک مورد اتفاق نظر دارند و آن این‌که زمانی در آینده یک شهاب سنگ عظیم و یا یک ستاره کوچک به زمین برخورد خواهد کرد. آنها معتقدند این موضوع (اما و ولی) ندارد و کاملا قطعی است ولی زمان آن هنوز مشخص و قابل پیش‌بینی نیست. آنها فکر نمی‌کنند این اتفاق به این زودی‌ها بیفتد اما برخی از غیبگویان و مدیوم‌ها (که با ارواح در ارتباط هستند) فکر می‌کنند انسان زمان زیادی برای لذت بردن از زندگی ندارد. به عنوان مثال (لوری توی) می‌گوید: پیغام‌هایی از چهار روح مختلف دریافت کرده است که خبر از برخورد یک شهاب سنگ عظیم‌الجثه به زمین در صحرای (نوادا) را می‌دهد. (توی) در سایت اینترنتی خود به نام )I am America( پیامدهای سهمگین و وحشتناک این اتفاق را برمی‌شمرد. او می‌گوید: با این تصادف فضایی شهرهای ساحلی آمریکا همچون (سیاتل)، (سان فرانسیسکو)، (لس‌آنجلس)، (سالت لیک سیتی)، (هوستون)، (میامی) و (نیویورک) همگی به زیر آب خواهند رفت. شهرهای (دنور) و (فونیکس) به بندرهای ساحلی تبدیل خواهند شد و این فقط در مورد آمریکای شمالی است. در دیگر نقاط دنیا نیز تغییرات بزرگی رخ خواهد داد.

آتشفشان عظیم یلواستون
پارک ملی و زیبای (یلواستون) در آمریکا که یکی از زیباترین و دلنشین‌ترین مناطق توریستی دنیاست، درست بر فراز یکی از عظیم‌ترین آتشفشان‌های کره زمین واقع شده است. اگر این آتشفشان طغیان کند، پیامدهای مصیبت‌بار آن تمام سیاره زمین را در بر خواهد گرفت. آیا این آتشفشان به زودی فوران خواهد کرد؟ زمین‌شناسان معتقدند سیکل طغیان این آتشفشان به طور متوسط هر ششصد هزار سال یک بار است و از زمان آخرین طغیان آن 640 هزار سال گذشته است. یعنی الان حتی از موعد فوران آن نیز گذشته است. بنا به تخمین کارشناسان طغیان بعدی (یلواستون) ممکن است 2500 بار شدیدتر و بزرگ‌تر از طغیان کوه سنت هلن در سال 1980 باشد که خسارات وسیعی بر جای گذاشت. شبکه تلویزیونی (دیسکاوری) مدتی پیش برنامه‌ای مستند درباره کوه آتشفشان (یلواستون) پخش کرد. بنا بر این فیلم، طغیان کامل این آتشفشان برای کل کره زمین مصیبت‌بار خواهد بود. خاکستر سراسر نیمه غربی ایالات متحده را خواهد پوشاند. پارک ملی (یلواستون) و شهرهای کوچک اطراف آن کاملا محو خواهند شد. خاکستر و دوده‌های آن تا بیست مایل در اتمسفر پخش می‌شوند که حاصل آن پایین رفتن دمای کره ‌زمین خواهد بود و همین پدیده سبب می‌شود همه مردم گرفتار زمستان آتشفشانی شوند.


عصر یخبندان
با وجود انکارهای مداوم دولت‌های بزرگ به ویژه آمریکا که همیشه حقایق را منکر می‌شوند، اکثر هواشناسان متفق‌القول هستند که زمین در حال گرم شدن است و سرعت این گرم شدن دو برابر سرعتی است که دانشمندان تصور می‌کردند. طبق بررسی‌های انجام شده بیشترین گرمای ثبت شده متعلق به سال 2005 است. نتیجه چیست؟ همه دوست دارند گرم شوند. مردمی که در نزدیکی قطب‌ها زندگی می‌کنند شاید آرزو داشته باشند که در هوای معتدل و گرم بقیه عمر خود را بگذرانند ولی باید بگوییم نتیجه این گرم شدن این‌گونه نخواهد بود. بسیاری از دانشمندان معتقدند که گرم شدن کره زمین به یک عصر یخبندان جدید منتهی خواهد شد. به نظر متناقض می‌رسد ولی در کتاب (طوفان جهانی آینده( )که فیلم (روز پس از فردا) از روی آن ساخته شده است) ذکر می‌شود که گرم شدن هوا می‌تواند سبب تغییر جریان آب اقیانوس‌ها شود که در نتیجه هوای زمین را در همه جای آن مشابه و تعدیل می‌کند. این تغییرات در اتمسفر و جریان آب اقیانوس‌ها سبب بروز طوفان‌ها، گردبادها و تورنادوهای وحشتناکی می‌شود که برخی از آنها هم اکنون نیز در حال رخ دادن است و امروزه بیشتر از قبل خشم طبیعت را به چشم می‌بینیم. تمام این اتفاقات به عصر یخبندان دیگری منتهی خواهد شد.

چه کار باید کرد؟
با خواندن این مطالب چه احساسی پیدا کرده‌اید؟ چه طور می‌خواهید با این مصیبت‌ها روبه‌رو شوید؟ سه پیش‌بینی اول واقعا در کنترل ما نیستند، ولی پیش‌بینی چهارم قابل پیشگیری است. زیرا به گفته تمام دانشمندان با تغییر سیاست‌های دولت‌ها و ایجاد سیاست‌های کاری عاقلانه‌تر، می‌توان تا حد زیادی جلوی گرم شدن زمین را گرفت. مهم‌ترین علت گرم شدن زمین کربن ‌دی اکسید حاصله از سوخت‌های فسیلی است. بنابراین وقتی انرژی را ذخیره کنید کمک بزرگی در جلوگیری از گرم شدن زمین کرده‌اید. برای رسیدن به این منظور اقدامات زیر را می‌توان انجام داد:
_
اتومبیلی کم مصرف را برای خود انتخاب و همیشه موتور و باد لاستیک‌های آن را تنظیم کنید. با این کار در مصرف بهینه سوخت کمک زیادی کرده‌اید.
_
کمتر از اتومبیل شخصی استفاده و سعی کنید پیاده‌روی را از یاد نبرید و یا از دوچرخه و یا لااقل از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنید.
_
به جای لامپ معمولی از لامپ کم مصرف در خانه خود بهره ببرید.
_
به جای گرم کردن بیش از حد خانه درها و پنجره‌ها را درزگیری کنید تا هوای گرم از درزها بیرون نرود.
_
دریچه‌های کولر را ببندید و وسایلی خریداری کنید که کمترین مصرف انرژی را دارند. با رعایت همین دستورالعمل‌های ساده می‌توان تا حدی جلوی پیشامد مرگ‌آور چهارم را گرفت و تا حدودی خیال خود را راحت کرد. البته به شرطی که همه در این کار سهیم باشند.

   + - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩

چهار پیش بینی مرگبار برای زمین

 



چهار پیش بینی مرگبار برای زمین

بلاهایی ناگهانی که می‌توانند زندگی بشر را تا ابد تغییر دهند، ما را تهدید می‌کنند. زمین همچنان که به حول محور خود می‌چرخد لرزش‌هایی نیز دارد. البته بهتر است بگوییم داشت زیرا بنا به اظهارات (مایکل مندویل) محقق زمین‌شناسی از تاریخ هشتم ژانویه سال 2006 این لرزش‌ها قطع شده است. نتیجه این تغییر وضعیت چه خواهد شد، هیچ‌کس نمی‌داند. شاید هم اصلا مهم نباشد. ولی این اتفاق غیرمتعارف ما را به یاد چند دگرگونی ژئوفیزیکی مهم و اصلی در سیاره کوچک و زیبای ما می‌اندازد. دگرگونی‌هایی که حتی چند تن از دانشمندان از آنها یاد کرده و خبر داده‌اند. این اخبار چندان خوشایند به نظر نمی‌رسند و ما این را برعهده خودتان می‌گذاریم که تا چه حد آنها را جدی بگیرید.


تغییر مکان قطب‌ها
مدت‌هاست که دانشمندان دریافته‌اند قطب مغناطیسی زمین مکان ثابتی ندارد و حرکت می‌کند. حتی ممکن است معکوس شود. تحقیقات علمی نشان می‌دهند که قطب‌های مغناطیسی زمین در هر چند صدهزار سال یک بار جابه‌جا می‌شوند و باید بگوییم که متفکران می‌گویند این قطب‌ها قبلا هم جابه‌جا شده‌اند و مطمئنا دوباره نیز این اتفاق خواهد افتاد. آنها معتقدند پوسته زمین درست مثل پوست سست یک پرتقال بر روی مواد مذاب و خمیرمانند زیر آن شناور است و می‌تواند تغییر موضع دهد. به عنوان مثال اگر قطب‌ها تغییر مکان دهند ممکن است قطب جنوب تبدیل به یک خط استوای جدید و جنگل آمازون مثل قطب جنوب منجمد شود. برخی از محققان چنین تغییر قطبینی را پیشگویی کرده بودند و بنا به گفته پروفسور (چارلز اچ.هپگود) این انتقال در مدت چند صد هزار سال رخ نمی‌دهد بلکه تنها در چند روز به وقوع خواهد پیوست! همان طور که شما هم تصور می‌کنید این اتفاق حتما برای بشر یک بلای مرگ‌آور و ناگهانی خواهد بود.

برخورد شهاب سنگ
اکثریت قریب به اتفاق پیشگویان دنیا با هم در یک مورد اتفاق نظر دارند و آن این‌که زمانی در آینده یک شهاب سنگ عظیم و یا یک ستاره کوچک به زمین برخورد خواهد کرد. آنها معتقدند این موضوع (اما و ولی) ندارد و کاملا قطعی است ولی زمان آن هنوز مشخص و قابل پیش‌بینی نیست. آنها فکر نمی‌کنند این اتفاق به این زودی‌ها بیفتد اما برخی از غیبگویان و مدیوم‌ها (که با ارواح در ارتباط هستند) فکر می‌کنند انسان زمان زیادی برای لذت بردن از زندگی ندارد. به عنوان مثال (لوری توی) می‌گوید: پیغام‌هایی از چهار روح مختلف دریافت کرده است که خبر از برخورد یک شهاب سنگ عظیم‌الجثه به زمین در صحرای (نوادا) را می‌دهد. (توی) در سایت اینترنتی خود به نام )I am America( پیامدهای سهمگین و وحشتناک این اتفاق را برمی‌شمرد. او می‌گوید: با این تصادف فضایی شهرهای ساحلی آمریکا همچون (سیاتل)، (سان فرانسیسکو)، (لس‌آنجلس)، (سالت لیک سیتی)، (هوستون)، (میامی) و (نیویورک) همگی به زیر آب خواهند رفت. شهرهای (دنور) و (فونیکس) به بندرهای ساحلی تبدیل خواهند شد و این فقط در مورد آمریکای شمالی است. در دیگر نقاط دنیا نیز تغییرات بزرگی رخ خواهد داد.

آتشفشان عظیم یلواستون
پارک ملی و زیبای (یلواستون) در آمریکا که یکی از زیباترین و دلنشین‌ترین مناطق توریستی دنیاست، درست بر فراز یکی از عظیم‌ترین آتشفشان‌های کره زمین واقع شده است. اگر این آتشفشان طغیان کند، پیامدهای مصیبت‌بار آن تمام سیاره زمین را در بر خواهد گرفت. آیا این آتشفشان به زودی فوران خواهد کرد؟ زمین‌شناسان معتقدند سیکل طغیان این آتشفشان به طور متوسط هر ششصد هزار سال یک بار است و از زمان آخرین طغیان آن 640 هزار سال گذشته است. یعنی الان حتی از موعد فوران آن نیز گذشته است. بنا به تخمین کارشناسان طغیان بعدی (یلواستون) ممکن است 2500 بار شدیدتر و بزرگ‌تر از طغیان کوه سنت هلن در سال 1980 باشد که خسارات وسیعی بر جای گذاشت. شبکه تلویزیونی (دیسکاوری) مدتی پیش برنامه‌ای مستند درباره کوه آتشفشان (یلواستون) پخش کرد. بنا بر این فیلم، طغیان کامل این آتشفشان برای کل کره زمین مصیبت‌بار خواهد بود. خاکستر سراسر نیمه غربی ایالات متحده را خواهد پوشاند. پارک ملی (یلواستون) و شهرهای کوچک اطراف آن کاملا محو خواهند شد. خاکستر و دوده‌های آن تا بیست مایل در اتمسفر پخش می‌شوند که حاصل آن پایین رفتن دمای کره ‌زمین خواهد بود و همین پدیده سبب می‌شود همه مردم گرفتار زمستان آتشفشانی شوند.


عصر یخبندان
با وجود انکارهای مداوم دولت‌های بزرگ به ویژه آمریکا که همیشه حقایق را منکر می‌شوند، اکثر هواشناسان متفق‌القول هستند که زمین در حال گرم شدن است و سرعت این گرم شدن دو برابر سرعتی است که دانشمندان تصور می‌کردند. طبق بررسی‌های انجام شده بیشترین گرمای ثبت شده متعلق به سال 2005 است. نتیجه چیست؟ همه دوست دارند گرم شوند. مردمی که در نزدیکی قطب‌ها زندگی می‌کنند شاید آرزو داشته باشند که در هوای معتدل و گرم بقیه عمر خود را بگذرانند ولی باید بگوییم نتیجه این گرم شدن این‌گونه نخواهد بود. بسیاری از دانشمندان معتقدند که گرم شدن کره زمین به یک عصر یخبندان جدید منتهی خواهد شد. به نظر متناقض می‌رسد ولی در کتاب (طوفان جهانی آینده( )که فیلم (روز پس از فردا) از روی آن ساخته شده است) ذکر می‌شود که گرم شدن هوا می‌تواند سبب تغییر جریان آب اقیانوس‌ها شود که در نتیجه هوای زمین را در همه جای آن مشابه و تعدیل می‌کند. این تغییرات در اتمسفر و جریان آب اقیانوس‌ها سبب بروز طوفان‌ها، گردبادها و تورنادوهای وحشتناکی می‌شود که برخی از آنها هم اکنون نیز در حال رخ دادن است و امروزه بیشتر از قبل خشم طبیعت را به چشم می‌بینیم. تمام این اتفاقات به عصر یخبندان دیگری منتهی خواهد شد.

چه کار باید کرد؟
با خواندن این مطالب چه احساسی پیدا کرده‌اید؟ چه طور می‌خواهید با این مصیبت‌ها روبه‌رو شوید؟ سه پیش‌بینی اول واقعا در کنترل ما نیستند، ولی پیش‌بینی چهارم قابل پیشگیری است. زیرا به گفته تمام دانشمندان با تغییر سیاست‌های دولت‌ها و ایجاد سیاست‌های کاری عاقلانه‌تر، می‌توان تا حد زیادی جلوی گرم شدن زمین را گرفت. مهم‌ترین علت گرم شدن زمین کربن ‌دی اکسید حاصله از سوخت‌های فسیلی است. بنابراین وقتی انرژی را ذخیره کنید کمک بزرگی در جلوگیری از گرم شدن زمین کرده‌اید. برای رسیدن به این منظور اقدامات زیر را می‌توان انجام داد:
_
اتومبیلی کم مصرف را برای خود انتخاب و همیشه موتور و باد لاستیک‌های آن را تنظیم کنید. با این کار در مصرف بهینه سوخت کمک زیادی کرده‌اید.
_
کمتر از اتومبیل شخصی استفاده و سعی کنید پیاده‌روی را از یاد نبرید و یا از دوچرخه و یا لااقل از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنید.
_
به جای لامپ معمولی از لامپ کم مصرف در خانه خود بهره ببرید.
_
به جای گرم کردن بیش از حد خانه درها و پنجره‌ها را درزگیری کنید تا هوای گرم از درزها بیرون نرود.
_
دریچه‌های کولر را ببندید و وسایلی خریداری کنید که کمترین مصرف انرژی را دارند. با رعایت همین دستورالعمل‌های ساده می‌توان تا حدی جلوی پیشامد مرگ‌آور چهارم را گرفت و تا حدودی خیال خود را راحت کرد. البته به شرطی که همه در این کار سهیم باشند.

   + - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩

وجه تسمیه خوزستان (ازسایت آفتاب)

 
 
 
 
  سرزمینى که امروز آن را خوزستان مى‌نامیم در طى ادوار مختلف به نام‌هاى گوناگون نامیده شده است.  
 
  در آن زمان که بر سرزمین مورد بحث ما دولت مستقلى حکمفرمائى داشته است در زبان بومیان قسمتى از آن را ”حالتامتی“ به معنى مملکت ”حالتام‌ها“ مینامیده‌اند و این کلمه در متون ایلامى‌ کتیبه‌هاى هخامنشى و همچنین در کتیبه‌هاى بومى ایلام مکرر دیده مى‌شود.  
 
  ژول اپ‌پر که جزء نخستین کسانى است که به خواندن خطوط ایلامى موفق شده‌اند این کلمه را ”حالپیرتی“ و به معنى سرزمین ”اپیرتى‌ها“ خوانده است اکدى‌ها که ملتى در مجاورت ایلامى‌ها و از نژاد سامى بوده‌اند کلمهٔ حالتامى را برحسب قواعد زبان خود ”علامتو“ به کسر عین تلفظ مى‌کردند که به معنى سرزمین حالتام‌ها باشد و این کلمه است که در تورات به‌صورت علام ضبط شده، و به‌هر حال این اسم تا حدود قرن سیزدهم قبل از میلاد بر منطقه مورد بحث ما اطلاق مى‌شده ولى از این تاریخ به بعد در کتیبه‌هاى ایلامى و بومى نام ”انشان سوسنکا“ یعنى مملکت انشان و شوش نامیده مى‌شوند.  
 
  علت پیدایش این نام ظاهراً این است که حکومت ایالت انشان (واقع در شمال شرقى ایالت شوشن) قدرتى به‌دست آورده و بر مناطق دیگر اطراف استیلاء یافته است.  
 
  این نام تا آغاز روى کار آمدن خاندان هخامنشى باقى بود ولى از این زمان به بعد یعنى از وقتى که چئیش پیش دوم (جد کمبوجیه پدر کورش بزرگ) هخامنشى انشان را تصرف کرد (در حدود سال ۶۴۰ قبل از میلاد)، نام انشان در کتیبه‌هاى پارسى و انشانى به‌صورت انزان تحریف گردید و در همین ایام بابلى‌ها و آشورى‌ها آنجا را همچنان علام مى‌گفتند و از اینجا مى‌توان استنباط کرد که علام یا عیلام در حقیقت بر یک منطقهٔ جغرافیائى و بر تشکیلاتى ادارى و حکومتى که در آن منطقه برقرار بوده اطلاق مى‌شده است و پایتخت آن شهر معروف شوش بوده و انشان و خوج یا اوژ از ولایات آن بوده است.  
 
  هخامنشیان چون با ایالت اوژ که قسمتى از کهکیلویه امروزى را شامل مى‌شده هم‌جوار بوده‌اند و بالنتیجه به ناحیه مزبور آشنائى بیشترى داشته‌اند ایلام را جمعاً به اسم ”اوژ“ مى‌خواندند و به همین سبب در متن پارسى کتیبه‌هاى آنها هم هر جا که سخن از این منطقه رفته به‌صورت اوژ ضبط شده است.  
 
  ولى در متن ایلامى کتیبه‌هاى مزبور جز در یک موضع، همه جا به زبان بومى ”حالتاتی“ ضبط است و آن یک موضع در کتیبهٔ بیستون ستون پنجم و جائى است که از سومین شورش مردم خوزستان یعنى همان ناحیه اوژ صحبت شده و در آنجا برحسب قرائت ”اپ‌پر“ وازه ضبط گردیده و متأسفانه در این موضوع هم حرف اول کلمهٔ مذکور محو گشته است و نمى‌توان آن را خواند به همین مناسبت بعضى حرف مزبور را خ دانسته‌اند و اپ‌پر آن حرف را الف مفتوح خوانده است و از قضا در رسم‌الخط ایلامى این دو حرف شبیه یکدیگر بوده و این شباهت موجب شده است که این اسم به نقل در زبان و خط ایلامى به دو صورت ”خوز“ و ”اوز“ قرائت شود و بدون تردید اصل آن همان کلمهٔ ”اوژ“ پارسى است.  
 
  علاوه بر اینکه نویسندگان قدیم در آثار خود از شهرى در محل امروزى اهواز موسوم به ”اگى‌نیز“ اسم برده‌اند و با قرابت لفظى که بین این اسم و کلمهٔ اوز موجود است شاید بتوان اگى‌نیز را یونانى شدهٔ اوز و در نتیجه اوز را نام شهر و یا ناحیه دانست).  
 
  در زبان پهلوى کلمهٔ اوژ پارسى به‌صورت هووج تلفظ شد.  
 
  اسامى امروزى ”خوزستان“ و اهواز هر دو به ترتیب از کلمات خوز و اوز که ایلامى شدهٔ اوژ باشد گرفته شده است.  
 
  بعد از این ایام به دورهٔ اسلامى مى‌رسیم، در این دوره مورخان اسلامى اعم از ایرانیان و اعراب، هر جا خواسته‌اند از خوزستان صحبت کنند آن را به نام اهواز و مملکت اهواز خوانده‌اند.  
 
  مرحوم على‌اکبر دهخدا مؤلف لغت‌نامهٔ دهخدا ذیل واژهٔ خوز که در جلد ۲۱ در لغت خوز به چاپ رسیده، مى‌نویسد: مردم خوزستان همهٔ بلاد خوزستان و آن را در رابطه با هوز چنین آورده که هوز نام قوم ساکن خوز یعنى خوزستان بوده است.  
 
  همچنین در تعریف خوز معتقد است که نى‌شکر و خوزى را منسوب به خوزستان دانسته و خوزیان را معادل خوزستان و خوزیانى را منسوب به خوزیان که خوزستان است نوشته است.  

   + - ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩
← صفحه بعد